شبیه قصه ها شده ای
یکی بود یکی نبود
گاه می آیی و گاه می روی
کچای قصه همراه می شوی مرا
در امتداد کدامین جاده
به انتظار به انتظار ...
به انتظارم نشسته ای
فکر می کنم گاهی غریبه ای با من
غریبه ای که
چشمم با نگاهت آشناست
غریبه ای که دلم با تو رو برا ست
تو از خط قرمز گذشته ای
زرد شده ای
تو آن پری همیشگی نیستی
سرخ و آبی شدی
دیگر به یادم نیستی
خیالی شدی
بگو که در گوشت عاشقانه های کیست
پر از گریه ام بی تو
شانه هایت برای کیست
شبیه قصه ها شده ای
گاه می آیی و گاه می روی
بیگاه می آیی و بیگاه می روی
شکسته ای مرا با غم خود . آگاه می روی
هر روز در خیال خود
با نگاه تو هم مسیر میشوم
تو می روی و بی قرار تو میشوم
گاهی از همه چیز و همه کس دلگیر میشوم
بی تو دستم به کاری نمی رود
در میان نگاه تو زنجیر می شوم
گاه می بافم گیسوان تو را در خیال خود
گاه گم میشوم در میان بوسه های تو
خلوتی می جویم کنار ماسه های ساحلت
گرم می گیرم با تو . گرم می گیرم با تو
میخواهم برای آن همه
سالها که پیشم نبوده ای
کمی با تو بمانم با تو بگویم
میخواهم زنجیرت کنم غریبه بمانی با من
حبس ابد هم برای تو کافی نیست
با تو آرام میشود دلم
بی تو دلگیر می شود دلم
از زندگی سیر می شود دلم
گریه می کند مثل بچه ها
تخس و بهانه گیر می شود دلم
تو می گویی با رفتنت
تکان نمی خورد آب از آب
بیا بنگر که زیبا رو
لحظه به لحظه پیر می شود دلم
نادر خدابنده لویی
در انتظارت خسته از بیداریام هر شب
با یاد تو در قصهای تکراریام هر شب
دائم نباید مرهمم این واژهها باشند
اشعارِ غمگین میدهد دلداریام هر شب
پایان نمیگیرد چرا پیکارِ دلتنگی
من زخمی از شمشیرهای کاریام هر شب
دیوانهام از دستِ این تقدیرِ ناآرام
در دردهای تا ابد اجباریام هر شب
با چشمِ بی خوابی که دارم زندگی تلخ است
در انتظارت خسته از بیداریام هر شب
مهدی ملکی
من یه آدم معمولی
که عاشق بهتر شدنه
به دنیا زیباتر نگریستنه
به افکار نظم بخشیدنه
از بدیها دور و
به خوبیها گرویستنه
عاشق شعر و ادبیات و نوشتنه
بدون چتر زیر بارون قدم زدنه
یه روز سرد برفی
توی کافه قهوه نوشیدنه
مطالعه و عاشق کتاب خودنه
یک جمله رو با محبت نوشتنه
خشت به خشت آجر به آجر
کار و کوشش و آینده رو ساختنه
افتخارش ایرانه و
عاشق به فارسی حرف زدنه
علی ابرم
دل
انقلابِ زندگیست
هر تپش
پرچمیست بر بامِ بودن
که در بادِ تردید
باز هم میرقصد.
سیدحسن نبی پور