کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شب که شد زمزمه ی ساعت و دیوار به گوشم

شب که شد زمزمه ی ساعت و دیوار به گوشم
شد پریشان دل من موقع شب های خروشم

آمدی در دل شب شعله زدی بر دل تنها
می زند پر دل من کاش ببینی که بجوشم

از فراغت چه بگویم که شدش تلخ به کامم
زجر سنگین نبودت همه شد بار به دوشم

وصف بحثت خِرَدی تازه به پا در دل ما شد
مست عشقت که منم از غم تو باده فروشم

چشم و گوشم پی آن هم سخنی تا که سحر شد
عهد سِرِ صحبت یاران به آن راز خموشم

جام من پر شده از شوق به افکار وصالت
غرق پیمانه ی شُکرت دل من گفت به هوشم

عشق شد آن سخنانی که غزل شد همه از تو
وقت آن جرعه ز عشاق که من باده بنوشم

صبح شد بوی بهاران ز سر شاخه جدا شد
حرف بلبل که به پا خیز که من پیک سروشم

دین من آن خم ابروی نگاهت که کنی تو
زنده ام من که به آن مکتب تو سخت بکوشم

در قمارم که ببازم دل عاشق شده ام را
اندکی لطف شما را به جهانی نفروشم


محمدجواد پازوکی

حتی در این طوفانِ شب، آرام می‌مانی، دلم

حتی در این طوفانِ شب، آرام می‌مانی، دلم
می‌دانی از جنسِ یقین، می‌خوانی ایمان، دلم

در هر غمی لبخندِ پنهانِ خدا جاری‌ست، بین
اشکِ تو نوری‌ست از آن مهتابِ پنهان، دلم

بر سنگِ سختِ روزگار، جوشیده است امید
چون چشمه‌ای از دل، ز کوهستانِ احسان، دلم

آرام باش، ای دلِ طوفان‌زده، چون ساحلش
در خویش می‌روید اگر باور، اگر جان، دلم

هر سو شکست و بیم و فریاد است، اما تو
در خویش خواهی یافت، آرامشِ پنهان، دلم


محمدقاسمی

از قابِ دل گریختم

از قابِ دل گریختم
جهان ترک برداشت

کاغذ
صدای پوست داشت
وقتی نقش،
به روح بدل می‌شد

باد
دستم را گرفت،
گویی نخستین‌بار
هستی
زنی را لمس می‌کرد

در سقوطِ کارت‌ها،
خودی تازه زاده شد
ملکه‌ای بی‌قلمرو،
که فرمانش
تنها بر لرزش درون جاری بود

آنگاه «دل» گفت
دیگر شکل نیستم
صدا شده‌ام

و شنیده شد
از اعماق سکوت
با سوختن هر تصویر،
جهانی تازه زاده می‌شود


شیوا فدائی

جانا.........

جانا.........
گوش کن
وقتی تو می‌گویی"جان"
جهان قانونش را عوض می‌کند
فروغ فرخنده از قفسه‌ها پایین می‌آید
سهراب سپهری دوباره به تماشای ابرها می‌ایستد
و من...
من دیگر مال خودم نیستم.
مال آن یک کلمه‌ام
که مانند یک بوسه ی گرم
بر گونه‌ی سردِ این شعرِ من نشست...

**
گفتی جان
جانِ من......
این یک کلمه‌ات
از تمام شعرهای من، سبقت گرفت.
**
جانم
در ازای آن"جان" تو
چه می‌تواند دهد؟
یک دنیا شعرِبی‌کلام
یک آسمان سپاسِ بی‌کران
اما می‌دانم که"جان" تو
خود یک شعر کامل است
و من
تنها دیوانه ای تشنه‌ام که لب‌هایش
به چشمه‌ی کلماتت چسبیده است...


حسین گودرزی

تکه های زیبای زندگی اند

تکه های زیبای زندگی اند
همین حس هایی
که لایِ در ِباز وبسته
می مانند

که بی دغدغه از سایه ها
روی هم می افتند
وسطِ درد و روزمره

شاید کوچک
اما به قدر یک جهان کافی


نازنین رجبی