سالهاست عشق بر سینهٔ ما رخ کشیده است
غم را به جا نشانده و در صور شادی دمیده است
این عشق، شور هویت حق است در سرشت
آنجا که اصل هستی از نیستی چکیده است
ما محو جلوهایم که بینام و بینشان بُوَد
آن جلوه که ز ذات خویش در دل ما آفریده است
بر لب گر شراب تو را سر کشیدهایم
جز مستی تو، مستی دیگر چه دیده است؟
هر ذرّهای که میتپد از شوق روی توست
گرمای خورشید عشق تو به دل انسان رسیده است
دل بی تو سایهایست تهی از حضور حق
آنجا دل عزیز شد که به یاد تو تپیده است
گلمحمد به بزم عشق اگر چه پیر شدی
تبریک، نسیم وصل خداوند جان تو را خریده است
گُلمحمد کرمانی
امشب باز
ماه از پشت ابرهایِ سیاه
تنها گذشت
از پنجرهیِ اتاقِ من
و تو
در آغوشِ گرمِ دیگری
خوابیدهای
آرام
بیآنکه بدانی
من
با قلبِ گرفتهام
در تاریکی
چشم به راهِ سحر نشسته ام
خوابِ تو
چنان شیرین است
که باد هم
از رفتن به پنجرهات میپرهیزد
اما خوابِ من
پَرِکبوترِ وحشی است
که هر لحظه
از شاخهیِ خاطرات میپرد
تو را میبینم
در خوابهایِ روشن
که میخندی
و دستهایت
گلهایِ بهاری را میچیند
اما من
در این بیداریِ تلخ
تنها خارهایی را میبینم
که بر قلبم مینشینند
شاید فردا
وقتی بیدار شوی
و آفتاب
موهایِ طلاییت را ببوسد
یادت بیاید
که کسی
در همین شبِ تار
برایِ دیدارِ تو
تا اوجِ تنهایی
پر کشید
سید حسین مبارکی
آنکه با بذر ِ خطا، بزم ریا آرایید،
گر چه خوش گرمی بازار خرید،
بی گمان
"دفتر زشتی" بُـگشود !
کین "خیانت "
نه به یک کس،
که به یک عالم کرد!!
خنجری بود نشاند بر جگرِ باورِ خلق
اعتماد
آنکه در این عارضه قربانی شد!
پریوش نبئی
راه دور و بادیه سخت و به پاهامان خلیده خارها
چون توان یارب که دیدن بی کسان را یار ها
زین بیابان بسیط آنکس گذارد سیر خوش
کآب هم در کیسه اش نبود بکف چون خار ها
ساروان بیمار ها وامانده اند از کاروان آهسته ران
خوار گشتند از کیان زین جمله محمل دارها
در دو عالم نیست بهر نیک نامی جای نیک
قصر بد نامی بباید ساخت بهر زار ها
بی جهت در این بیابان رد امکان میکنیم
ره درازست از مکان تا مقصد دیدار ها
هرکه داند راز بانگ نا کسی های جرس
خوب فهمد معنی مقصود ما زین کار ها
دل نبستند از نفس بر نفس در زندان خویش
از ستون حامل منقوص تن بیزار ها
همچو بیمار چنین محبوس در سینه خلق
کم توان کرد این چنین رخنه در این دیوار ها
بردیاحق بین
کودکی بودم من
دست مادر دستم
و مدام می خندید
این دل کوچک بازیگوشم
شب چقدر شیرین بود
و پر از زمزمه ها ی مادر
با نگاهش همه ی خستگی ام در می شد
شعر لالایی او را سر من
همه از بر می شد
وقت بازی کردن
مادرم داشت نگاهم میکرد
که مبادا بخورد سفت زمین
کودک دلبندش
صبح تابستان بود
تا که خورشید قشنگ
از پس کوه بلند
قد علم میکرد تا شعله کشد
مادر آرام مرا ناز صدایم می کرد
چای داغ مادر
صبح را غرق تماشا می کرد
ناگهان پاییز شد
خانه را رنگ خزان ؛ زرد گرفت
مادر ناخوش شد
تا زمستان آمد
خانه شد کلبه ی درد
سایه ی مادر ماند
کنج هر سوک به سوک خانه
برف سنگین آمد
روی بام خانه ی کوچک ما
مادر دلسوزم
پر کشید از بر ما
تا که مادر گم شد
آن شب برفی سرد دی ماه
کمرم سخت شکست
غم سنگینی بود
من هنوز با قلمم می خوانم
غزل دلتنگی
چون که مادر رفت و
دل من تنها شد.
وحید مشرقی