کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

قلبِ عاشق برهنه است؛

قلبِ عاشق برهنه است؛
نه زرهی بر تن دارد،
نه حصاری برای پنهان شدن.

برهنگی‌اش همان حقیقت است،
حقیقتی که هیچ پرده‌ای
تاب پوشاندنش را ندارد


قلبِ عاشق برهنه است؛
چون آینه‌ای بی‌غبار،
که در سکوت خود
چهره‌ی بی‌نقابِ جهان را بازمی‌تاباند

هر زخمی که بر آن می‌نشیند،
نوری‌ست در حال شکفتن،
و هر اشکِ فروچکیده‌ای
آبِ زلالی‌ست
برای روییدن باغی پنهان…

قلبِ عاشق برهنه است؛
از همین روست که در برابر محال
فرو نمی‌ریزد،
بلکه محال را
به زانو درمی‌آورد!

و در این برهنگی،
رازِ بزرگ آشکار می‌شود:
که رهایی،
نه در پنهان کردن خویشتن،
که در سپردنِ بی‌دریغِ خویش است

آن‌گاه،
مرز میان عاشق و معشوق
فرو می‌ریزد،
و تنها حضوری ناب باقی می‌ماند؛
وصالی بی‌انتها،
که در آن،
قلب دیگر «من» ندارد،
جز تپشی هم‌آواز
با جانِ هستی

و در نهایت،
راز در پرده می‌ماند؛
چون شهابی که در تاریکی
ناگهان بدرخشد… و محو شود

تنها زمزمه‌ای جاودان بر جاست:
قلبِ عاشق برهنه است…
و در این برهنگی،
نوری‌ست… که نامی ندارد

نازنین رجبی

هر شب به اشتیاق دیدارت تا صبح فردا

هر شب
به اشتیاق دیدارت
تا صبح فردا


می ماندم
چو شب زنده دار
بیدار


تا شاید
رهگذری
رد شوی
از کوچه کنار

با این که
بدیدی نشانم را

لیکن


بی اعتناتر
تعبیر می دادی
مسیرت
را

تا مبادا ببینی
مرا


می شود
بگویی چرا؟؟؟


پوران گشولی

نه حافظ با هزاران بیت، شرحی داد از آن چشمت

نه حافظ با هزاران بیت، شرحی داد از آن چشمت
نه خیام از می‌ات مست است، نه از ساقی، نه از جامت

سعدی گر باغ می‌سازد، نچیند گل ز لبخندت
که در لبخند تو خندد، بهار از خویش و از نامت

نه مجنون دید آن نرگس، که از هر سو جهان خم شد
نه شیرین داشت آن مژگان، که می‌بارد ز احلامت


تو خورشیدی، ولی آتش، تو ماهی، لیک بی‌صورت
چه گویم؟ چون زبان گم شد، میان چشم خوش‌خامت

ز رنگت شعر برخیزد، ز عطرت واژه می‌رقصد
قلم چون خاک می‌افتد، به پیش رنگ و اندامت

ملک در خُلد خاموش است، اگر یک بار لب بگشایی
سروش از نغمه می‌مانَد، چو لب بگشاید از نامت

زلالی را تو آغاز و، شبستان را تویی خاتم
تو آن نوری، که پنهانی، ز صد آیینه و قامت

نه گل، نه یاسمین، نه عطر، نه آواز شبانگاهی
به پای خُلق تو ناید، نه در چشمت، نه در جامت

تو آنی، کوه از آوازت، به رقص آید، به خویش افتد
و فاضل مات آن لحظه‌ست، که گم گردد در آرامت

ابوفاضل اکبری

روی او آینه ای زیبا نکوست

روی او آینه ای زیبا نکوست
هر طرف چرخم خیالش روبروست

چون عجینم اوشده با خون و پوست
گرم و سردم منطبق با نبض اوست

موی افشان ریخته بر روی دوش
مر نمیدانی حیاتم بند موست

صد گره در کار من از اخم او
وا شود با یک نگاه گرم دوست

هیچ حاجت نیست ما را حرف و بحث
چشمکی خود حامل صد گفت و گوست

استخوانم سخت تر خواهد شکست
در فراق نرگس شهلای دوست

گرچه دشوار است گذر از کوی او
در کنارش ساده خفتن آرزوست


عبدالنبی اکبری

خوشا از عشق او بیمار بودن

خوشا از عشق او بیمار بودن
غم عشقش به دل چون نار بودن
ز جام عشق او سرشار بودن
گهی مست و گهی هوشیار بودن
میان لشگر عشاق سردار بودن
به جرم عشق او بر دار بودن
به دست او چنان افسار بودن
به هر سمتی کشد ناچار بودن

برای حفظ او در پیکار بودن
نگهبان گُلش چون خار بودن
ز شب تا سحر برش بیدار بودن
برای خواب او پاسدار بودن
غم و دردش به دل آوار بودن
ولی از دل غمش خواستار بودن

اسحق رضایی