من دیدمت ولی تو بگو که ندیده ای !
مترو سریع آمد و در آن پریده ای
بیخود نرفته ای تهِ واگن بایستی !
ناخن برای استرسِ خود جویده ای
سردت نبود ! من که نبودم ! شما بگو
لرزت گرفت و در خزِ پشمی چپیده ای
یادت نبود داخلِ مترو نشسته ای
گفتی پیاده میشوم آقا ، شنیده ای!
آن خانمی که شاکی از آنجا بلند شد
از بس که روی آهنِ کف ، پا کشیده ای
من هم که بدتر از تو نگاهم به شیشه بود
در فکر لحظه ای که دل از ما بریده ای
پایانه ی جنوب که پایین شدی بدان !
با من در این زمینه شما هم عقیده ای
ای بی وفا نبین که رسیدم به ناکجا
از کار خود ببین به کجا ها رسیده ای
دیوانه گشتنِ خودمان را بپرس از !
صدها مسافری که تو آنشب ندیده ای
میثم علی یزدی
خندیدی و در دلم چه طوفان کردی
لبهای مرا دوباره خندان کردی
از مهر و وفا چو سرودی با دل
با بوسه، کویر دل گلستان کردی
عطر نفست به قلب مرده جان داد
با عشق، خزان دل بهاران کردی
چون آمدی و نگاهت در نگاهم افتاد
زخم دلم به کام لب خندان کردی
ممنون که شدی تکیهگاهِ بیپناهم
بنگر، دل خسته سرشار از جان کردی
زهرا توکلی بنیزی
آسمان
به رنگِ نَفَسِ آرام درآمده بود،
و جهان،
بیشتاب،
کنارِ ما
نَفَس می کشید.
زمین
دریائی بود بی نام
که زیرِ قدمِ ماهیانِ تشنه سکوت،
از تاریکی
آبیِ تازه می آفرید.
چیزی نمی گفت،
فقط می جوشید،
مثل بخار چای
که آهسته
در هوای صبح
بالا می رود.
ما دیگر تماشا گر نبودیم.
لحظه ای گوچک،
اما روشن،
میان ما گذشته بود.
نه میخواستیم برویم،
نه بمانیم،
فقط
بودیم:
قطره ای در نوک برگ
همقدِ زمان،
همرنگِ هوا
که افتادن را
آرام
می نوشتیم.
دکتر محمد گروکان
او همسایه صبح تو بود،
با لبخندی اندازه شده و
دستمالی اتوکشیده در جیب.
چای را همیشه با دست لرزان و نامطمئنش
و دو حبه قند میخورد.
عادی بود،
آنقدر عادی که هیچکس حواسش نبود.
اما پشت دیوار پیشانیِ صافش،
پاسبانی مخفوف:
حیوان وحشی را قلاده کرده بود،
گرگی در قفسِ سینه.
هر روز قفسی تازه میساخت،
با تیرکِ خوبم"،
و میخِ چیزی نشده".
گاه گاه نیمهشبها،
از پشت درِ ظاهرا آرامِ خواب،
ضجهای میآمد،
که تنها سگِ کوچه فریبش میخورد
و زوزه میکشید.
صبح،
همه چیز دوباره خوب بود:
یک فنجان،
یک قاشق،
یک کراوات.
جنونش،
نه فریاد
و نه شکستن شیشهها،
بلکه سکوتِ مسلحِ یک سرباز خسته
در برابر انفجاری لحظه ای سینه بود.
و هرگز
وهرگز از پی اش صدایی
برنمیخاست.
جنونِ بیفریاد،
کابوسی است
که چشمانش را باز میگذارد،
تا تو هر روز آینه را ببینی
و با خودت
به زبانی باستانی بگویی و نفهمی.
و عاقبت روزی،
گرگ،
بیآنکه حتی پنجرهای را باز کند،
آهسته و بیصدا
نفسی میکشد
به اندازه تمام سالهای حبس،
و خاموش،
خاموش محو میشود
در سوراخِ کلیدی که همیشه از آن سو میدید.
مهدی مصری زاده
چشم بد دیده به حق بر همه بدبین شده است
این کوچه پر از کلانتر و خبرچین شده است
کوچه روزگاری به قدمگاه ؛ قدمِ مردان بود
بنگر که کنون جایِ قدم هایِ کدامین شده است
در شادی ِگه گدارمان غممان همسفره شده
همچو ماهیِ تُنگِ تَنگِ سفره هفت سین شده است
گفتم ای پیره خرد روز خوشی در بَرمان می بینی؟
گفت روزی برسد که بدتر از؛ بدتر از این شده است
گفتم ؛این چه جهانیست که همه شرُ آتش باشد
تو که دانی بگو این چه رسم و آیین شده است
گفتش ؛ چشم ِصورت ببندُ چشمِ بصیرت باز کن
هر خرده نشانی ز فلک پر از مضامین شده است
به ظن و گمان خویش راهتان خیر بوده
دعای شر و سیاهی به زبانِ مرغِ آمین شده است
در داغیه سرد نشده به یک نفرینِ کهن
مسیرتان جایی حوالیه تین شده است
برکه رؤیایتان به خواستِ خود مرداب شد
به دست و پا زدن در آن ؛ بشر به تمرین شده است
سید علیرضا دربندی