قایقی خواهم ساخت؛
نه از چوب،
از تردید دستهایم
و امید چشمهایت.
راه تو
از کدام سکوت میگذرد؟
و چرا هر بار
نامت را صدا میزنم
آب
زلالتر میشود؟
من به رود
اعتماد میکنم،
به راهی که
از دل پرسشها میگذرد
و به نگاهی
که بلد است
جهان را
کمی سادهتر ببیند.
قایق را
به نیت تو
به آب میزنم؛
باد اگر یاری کند
به ساحل تو میرسم،
اگر نه
در همین رفتن
یاد میگیرم
چگونه
عاشق بمانم.
اگر رسیدم،
عشق
پاسخ پرسشهاست؛
اگر نرسیدم
باز هم دوستت دارم...
قسم به شب،
این شب پیچیده در حریر سکوت،
شب لرزان بر لبهی محرابی خاموش
قسم به ساحت مقدس تنهایی،
گسترده بر دامنهی تاریکی
قسم به شب،
و به آغاز امامت درد
در رگهای تیرهی شبزندهداران
ندیدم افسونگری چنین مکار؛
که هم آغوش بگشاید از عشق
و هم دل و دین بسوزاند یکجا
از عشق سخن میگویم،
آری از عشق...
این کولیِ زیبای مرموز
که جهان را،
پشت چشمهای پرشهوتش،
به سجده درمیآورد
عشق،
این اصیل پرتناقض هستی
که آتش نهفتهاش
قلب آدمی را گرم میکند
و هم در شعلهی خویش میسوزاند
مرا چه باک
اگر جهانم با عشق خاکستر شود؟
که هر چه باشد
آغاز و انجام من اوست
و آخرین پناه تنهایی من
که در تاریکی مقدس شب
بر ویرانیام حکومت میکند.
سیده زهرا موسوی محمدی
مرا به سیر ستاره شبانه دعوت کن
تیهوی گم شده را آب و دانه دعوت کن
دلم شکسته سرم گرم مشق تنهابی ست
شکنج زلف پریشم به شانه دعوت کن
تو پادشاه جهان . عطر نوبهارانی
بنوش مستی شهد جوانه دعوت کن
مثال مخمل گلهایی ؛ و تنیده بهم
هزار مدح تو بر آشیانه دعوت کن
تمام حسرت این دل رها شدن درتوست
قیام کن ؛ کمی از خود نشانه دعوت کن
قلم به عشق تو در من زبان به نغمه گشود
به جرعه ساغر شعر و ترانه دعوت کن
تو را چگونه بخوانم بگوش سرو (سلیم)
زبان الکن من را بهانه دعوت کن
قاسم پیرنظر
سوختم...
آن جایی که لطافت
به آتش کشیده شد....
پروانگی ام
را نقاب شمع
آب کرد
گریست
شعله به شعله
قلب شاعر شیدای سبک بال
خاک کرده ام
رویای پرواز را
در لابه لای گل ها
در ابرها
در آسمان
اما خاکسترِ پرواز
جوانه زد
در دل گل ها
در دل ابرها
آن ها
نامِ مرا به آسمان بردند
و زاده شد
از نو لطافت...
سمیه مهرجوئی
ای خواب هایم بیدار شوید
شما که دیگر رویایی ندارید!!
کابوس هایتان، روز و شبم را
پریشان می کند.
من به چشمانی هوشیار
سخت محتاجم؛
که در بیداری، پی رویاهایم باشند
نه در خواب.
مجتبی بختی