کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

افتاد برق مهر نگاهش به جان من

افتاد برق مهر نگاهش به جان من
نوشی چکید از لب او، در نهان من

دل شعله زد، ز آتش آن لحظه نخست
مهرش نشست، نوش جنون شد نشان من

گفتم: تو را چه شد؟ که چنین سرد میروی؟
نوشش سکوت بود، و شکست آسمان من

هر شب به یاد او، دل من شعله میکشد
مهرم نماند، نوش غمش شد زبان من

خاموش شد دلم، به غروب نگاه او
نوشی نماند، مهر گذشت از جهان من

رفتم، که سایه ام نکند خاطرش غبار
مهرم گذشت، نوش دلش باشد از قرار

خاموش ماندم، از نفس افتاد نغمه ام
نوشی نچیدم از لب او، جز غم بهار

در چشم دیگران، شده‌ ام سایه‌ ای خموش
مهرم هنوز هست، ولی بی‌ صدای کار

با هر نسیم، نام دلش می‌ تپد درم
نوشی نمی‌ رسد، ولی افتاده‌ ام دچار

تا آخرین نفس، دل من با نگاه اوست
مهرش نمانده، نوش وفایش فقط شعار

مهرانگیز نوراللهی

به قلبم خو گرفته چون خدا را

به قلبم خو گرفته چون خدا را
فراموشش نشد کار دعا را

به قلبم تاج زر، الوان نهادند
نباشد این چنین قلب جدا را

به یادم لحظه‌ای او را جدا شد
جهنم شد، شدش روز گدا را

گواهم لحظه‌ها طاقت بریدند
ندیدم این چنین جور و بلا را

سیاهی را چو دیدم توبه کردم
به سر دادم به وصل او صدا را

اگر دریا بخشکد که چه سود است؟!
کویر دائماً رو به فنا را

به قلبم منزلی باشد به عشقش
دلی تر شد بخواهد گر خدا را

خدا روزی وصالت گر بریدم
در آغوشش بگیر این بی‌وفا را

گمانم این دل مانند دریا
خدا باشد به من داده عطا را

اگر تاجی به قلب من نهادند
چراکه خو گرفته او خدا را


مهدی جیبا

اگر آتشم می‌نشانی بیا

اگر آتشم می‌نشانی بیا
به کامم اگر می‌رسانی بیا

نکن شکّ و رحمی بر این رفته جان
به خویشم اگر می‌رسانی بیا

بهای ندیدن نبود این همه
به بزمم شبی ناگهانی بیا

ضرر بود و حسرت همه عمرِ من
تو ای مژده‌ی آسمانی بیا

دو چشمش دو شیرِ ژیان در قفس
اگر از همان دیدگانی بیا

اسیرِ منم، من گرفتارِ تن
مرا گر ز خود می‌رهانی بیا

عروسِ غزل‌ریزِ اقلیمِ عشق
اگر از همان دودمانی بیا

غم و زخم و حسرت، فراق و فغان
تو هم گر از این خاندانی بیا

تو ای مرگ ای مژده‌ی هر نفس
اگر آتشم می‌نشانی بیا...


حسن کریم‌زاده اردکانی

می روم در وادی مجنون

می روم در وادی مجنون
دست لیلی بگیرم
به خزان خانه ای رسیدم
برگ فرشی از پیکر درختان
به روی سنگ فرشی از خیابان
زیر پایم می شکست
و لابلای شاخه های عریان
باد سری می زد و می رفت
مبادا برگی سر به فلک باشد
در آن سوی خیابان
رعنایی فارغ از هوش
رقص
بی شرمانه می کرد
نگاهم به ترکه پایش افتاد
پاپتی و عریان می نمود
نوای صدایم به او رسید
جوانک از چه می رقصی
نمی بینی رخسار برگ ها
در فراق شاخسار
خزان و ماتم شده
تلخی را به لبخند زد
و رقصید
گفت:
تا مجنون نباشی
درکت از لیلی
خام باشد
بیا و با من برقص
تا لیلی ببینی
و از شو قش بر جا
ننشینی
آنگاه
وقتی پرستوها
برگردند
لبخند لیلی را
را ذینت شاخه ها می کنند
و تا طلوع بهاری
به انتظار خزان خواهی بود
پس
بیا و برقص ...


محمود علایی منش

رغبت و شوق و تمنا را به جانم ریخته

رغبت و شوق و تمنا را به جانم ریخته
قافیه اوزان و معنا را به جانم ریخته

چون اناری با دل خون سر به مهر و خامشم
او تمام شام یلدا را به جانم ریخته

شهر تهرانم ولی دلخسته از آشوب و جنگ
دلبر مشروطه بلوا را به جانم ریخته

بر در هر خیمه ای رد قدم های من است
تا جنون عشق لیلا را به جانم ریخته

فارغ از خاکستری هایی که روز رنگ بود
یار من میل تماشا را به جانم ریخته

باده نوشم کرد با هر جرعه ای از جام خود
آخر سر جام صهبا را به جانم ریخته

بعد از آن فریادها و ناله ها و شورها
در سکوتم نای نجوا را به جانم ریخته


جمشید افرندید