دلم بیتو غریبِ کوچههای بیصدا شد
نَفَس در سینه پنهان، خسته و تنها رها شد
طلوعی بیتو آمد، آسمان از هم فرو ریخت
سکوتت در دل من مثل زخمی بیدوا شد
چراغ خانه خاموش است بیآغوش گرمِ تــو
سکوتِ سردِ شبها همدم اشک و دعا شد
نمیدانم چرا رفتی، چه شد تقدیر بیرحمت
که عشقت در گلوی من به بغضی بیصدا شد
اگر حتی نسیمی از نفسهای تو بگذارد
دل من با همان آوا دوباره آشنا شد
هنوز از هر مسیرِ خسته رد میشوم آرام
نشانِ گامهای تو مرا سمتِ خدا شد
به هر آینه میگویم تو را برگرد، بیرحم است
جهانِ من که بینامت چنین در خود فنا شد
گمان کردم که با رفتن بیادم کم میآیی
ولی هر لحظه یادت مثل خون در من روا شد
نه میخواهم جهان را، نه تکراری از این فردا
تو را میخواهم که عشقت تپش در قلب ما شد
بگو با من چرا بیتو جهان اینقدر تیرهست
که هر صبحم بدونِ تو غروبی بیصفا شد
دلِ بیباورم هر شب تو را در خواب میجوید
ولی رویای بیرحم از آغوشت جدا شد
اگر برگردی از نو جان بگیرم از نگاهت
که عمرم بیتو آرامی ندید و بیصدا شد
هنوزم عاشقت هستم، اگرچه دوری از چشمم
غمت در قلب من چون کوه پابرجا بقا شد
محمد ناصری
به دیدهٔ یار همه شبم بیدار گشت
نفسِ جهان ز جمالش آشکار گشت
چون نسیمِ سحر گذشت بر کوی دل من
تمامِ خاک ز فیضِ او زنده و بهار گشت
نخستین برقِ رخسارش بر جانم زد
که شعلهٔ عشق در دلِ من برافروخته گشت
دلِ من چو مسافرِ شب، رهِ وصال یافت
هر قدم ز یادِ او چراغ و راهنما گشت
نه عقل توان دید، نه دیده طاقتِ راز داشت
که سرّ او چو خورشید، در شبها آشکار گشت
به یک نگاهش پرده ز دلِ من فرو ریخت
که هر ذرهٔ وجودم چو گلزار گشت
تو آفتابِ ازل، من سایهٔ پریشان
بیتو جهان همه سرد و بیبهار گشت
نسیمِ قدسی گذشت ز کوی او
جانها ز شوقش همه بیقرار گشت
بیتو شبها تاریک و خاموش بود
تو که آیی، هر نفس ز نورش بهار گشت
شایان رضاخانی
تو مسروری و من میسوزم از داغ فراغت
به هر دم میرسد بر آسمان صدای خنده هایت
نمیبینم به چشمانت نشانی از سخاوت
نظر کن بر من عاشق، نظر کن بی حقارت
نیست مرا آسایش از دست و زبانت
نیست برایم حال خوبی در کنارت
زدی زخمی به جانم پر جراحت
که قلبی داری از سنگ، بس کن این قصاوت
در این دنیا نمیبینم نشانی از عدالت
که تو سرحال و من بیمار و کوهی از کسالت
نمیماند به کامت چرخ گردون در نهایت
که میچرخد و میافتد به پایین این شرارت
ابوذر فخارزاده
ای که پیچید نگاهت به نگاهم
آمدی سبز شدی بر سر راهم
هستیم .سوخت به یک شعله شبی
چو بیفتاد به چشم تو نگاهم
دل مسکین خبر از عشق . نداشت
شدم آواره ی چشمان تو . ماهم
شدم آن مرغک افتاده به دامت
تو . فزو دی . ز لبت بار گناهم
از دلم مانده فقط درد به جا
رود از دست غمت بر فلک آهم
افتاده ز دستت به دلم آشوبی
بنمود ه دو چشم تو مرا گمراهم
همچو آهو . ز پیت ماه دوانم
بده در گوشه ی چشمت . تو پناهم
ای که گشتی تو مرا . راحت جانم
من قرار دل خود را ز تو خواهم
جلوه ای کن . ز ره شرق . بتاب
همچو خورشید به شبهای سیاهم
ای که پیچید . نگاهت به نگاهم
تو شدی ماه من و سرور و شاهم
داده عزت به من آن خالق هستی
من همان یوسف افتاده به چاهم
نادر خدابنده لویی
باغ ما بی برگ است اما مهمان عزیزی دارد
گریهاش پنهان، اشکهایش خون، دل غم دیده ای دارد
بر اسب یال افشان زردش چون خرامان میرسید
خبر از فصل جدایی و خزان خنده ها دارد
گویند پائیز این فصل خزان پادشاه فصلهاست!
لیک کس ندانست چرا حال عجیبی دارد
غمگین و هراسان حال و شبم تاریک است
فصل غریبیست دلم بغض عجیبی دارد
اشک بی ذوق نهان بر آیینهی لبخند جاریست
خنده هایم آهیست که شکل دگر دارد
آه من نیست دلیلش فصل پائیز و خزان
حال بی تاب دلم تفسیر دگر دارد
مصطفی محیسنی