مرهون یک اسطوره ام از جنس اعجاز
یک زن که یادم داده باشم فکر پرواز
واژه به واژه می نویسم از شکوهش
تا می شود شعری به نام«مادر» آغاز
پژواک احساس درونش، باغ مهرست
مهری که باید با ترانه کرد ابراز
مدیونِ یک سجاده ام پر از سخاوت
دیدی کسی را اینچنین تو دست و دلباز؟
مستم به عطرِ مویِ دلداری که باید
نشئه شد از آن چون شراب ناب شیراز
همزاد خوبیها، شگفتی های دنیاست
راز و نیازش می کند دور از تو امراض
در وصف مادر، واژه کم آورده شعرم
عشقش نگنجد در جهانِ تَنگِ الفاظ
بهاره هفت شایجانی
ای عشق
ای پیر هم قسم
با لقوه دستانت
سوگند تو
تزریق باورم بود
باور کن مرا
باور کن مرا
تو این ناخوشی ها را
کجا هدایت می کنی
که ز ما جلو می زنند
قسط های عقب مانده
خنده های بعد گریه ات
کفایت تفریحمان بود
ای رفیق
ای هم بالین من
در سرای هستی خوابم نکن
بگو که رویایِ
خواب دیگری هستی در نیستی
بگو که
دروغ هایم بوی عشق می داد
من تمام روز
حاضرم دهان به دروغ بگشایم
که دوستت دارم
آخر من مرد بودم
مَرد
با خشم خجسته ای
معاف ز اعلام دوستت دارم
و تو
زیبایی این دلسوزی ات را
با حس لایه لایه و زنانه
دعوت می کردی
به خویشتن داری
ای عشق ای هم قسم
باز هم
اسراف حقیقت باش
که کم بود تو
ضعف رفاقت است
منصور سیران حصاری
"ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی "
گَهی به گل بنمایی و گاه بلبل خوشخوان
چو نیک بنگرم اینها تمام را تو بمانی
سفید جلوه ندارد مگر به بوم سیاهی
تو خالقی بر شیطان برای رشد معانی
اگر نبود عوامل برای لغزش انسان
چه حاجت اینهمه تکرار تا تو ره بنشانی
در ابتدا نبدانیم و انتها نتوانیم
مگر که قدر بدانیم روزگار و جوانی
هزار توبه بکردم هزار لغزشم آمد
امید من فقط این که تو منزلم برسانی
تمام عمر تلاشم برای درک وجودت
شناوری شده حاصل، فسانه های نهانی
دو راهی شر و خیرم، صلاح خویش ندانم
تو ای صبا بنوازم ،برستم از ره فانی
رحیمی و همه لطفی، بر آتشت چه بسوزم؟
به شوق دیدنت آیم، مرا رسان چو تو دانی
گَهی به ساز فرستم گَهی غزل بسرایم
چه حاجت اینهمه کوشش چو راز دل تو بدانی
محمدجواد مقصودی
بهانه ی قشنگ......
ایستاده باش، اگر نایِ ایستادن نداری
بر شانههای من تکیه بده
من اینجایم
نه برای خواباندنت
بلکه برای نشستن در کنارت
تا یادت بیاید
که چگونه میشود
روی زمینِ سردِ این روزها
ریشه دواند
اگر خستهای
بر سینهام بخواب
لالاییام را بشنو
مرگ، تنها مهمانِ ناخواندهی زندگی ست
اما تو
مهمانِ همیشگیِ سپیدیِ صبحگاهی
و سبزیِ جوانهای هستی
که از میانِ سنگ میروید
دستانت را بگذار در دستانم
گرمیِ بودن را احساس کن
میدانی؟
که گاه زندگی
سنگینتر از سایهی کوه میشود
اما اینجا
قلبی میتپد که برای تو جا دارد
و آغوشی هست
که فراموشت نمیکند
بخواب اگر خوابت میآید
اما بدان
که من بیدارم
و پاسبانِ نفسهای تو
تا وقتی که باز چشمانت را بگشایی
و ببینی
که جهان
هنوز تشنهی نگاه توست
و من
هنوز تشنهی بودن در کنار تو
بهانه ی قشنگم.....
خواب
اگر باید بیاید برای تو
با خودش نوازش بیاورد
و رویاهای سبز
نه با ترانههای تاریک
من اینجایم
در همین نزدیکی
تنها یک فریاد دور
یک نفس فاصله
تا هر زمان که نیاز داشتی
دستت را دراز کنی
و مرا در کنارت ببینی
حسین گودرزی
بغض ابر
در گلویم گیر کرده است
خاطرهای بیساعت
روی دیوارِ خاموشی افتاده
و شبِ تنهایی
نام مرا نمیداند.
سیدحسن نبی پور