کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

می روم شانه به شانه با دل ِ آزرده ام

می روم شانه به شانه با دل ِ آزرده ام
در سکوت ِ شب به تشییع غرور مرده ام

شاعری دلخسته ی اهل ِ غم آبادم که از
دست هر بی دست و پا سنگ ملامت خورده ام

دوری ات اندازه ی یک قرن پیرم کرده است
ادعایم را ببین در صورت پژمرده ام

آخرش می بوسمت حتی خدا راساً خودش
گر که بنویسد گناه ملتی بر گرده ام

عمر ِ کوتاهم کفاف ِ عشق بازی را نداد
چرخ می گرید به حال حسرت نشمرده ام

درد دارد گفتنش ، من لذت گلبوسه را
از لب ِ کاپی که در آن قهوه خوردی برده ام

هرچه تنهایی کشیدم هفت پشتم را بس است
با کدامین لهجه باید گفت،  کم آورده ام

محمد علی شیردل

ز دیدارت هوای دل و دیده گانم پر از ابر است

ز دیدارت هوای دل و دیده گانم پر از ابر است
به نا گه کلبه قلبم پر از رگبار جان فرسا و پر صبر است

و دستان بی روحم برای لمس چشمانت پر از ترس است
و لب هایم برای بوسه رویت چه در حبس است

و بنیادم پر از لرزش برای رُویت رویت مسرور است
و از بوی شمیم تو ضمیر من پر از نور است

بنوش از شهد شیرینم که لبهایت نوشین است
که با قدرت طبخ دادم پر از عشق است و شیرین است

و گلرنگ معجونم گرفته رنگ از عشقت که مجنون است
و آن بِه های پر خصلت فقط میهمان مجنون است

نباتش شیره انگور که غلیانش نثار چشم معشوق است
که جان را او فدا کرده و تبخیرش هبه به معشوق است

بزن لبخند با شعرم بزن لبخند با شعرم که لبخندت شیرین است
منم از باد می چینم صدای دلربای تو برای من چه شیرین است

فقط ترسم ، شمیم شهد شیرینم ، حسد ورزد به عطر تو
خودش را محو گرداند شود مجنون عطر تو


بنوش از شهد شیرینم که لبهایت نوشین است
که با قدرت طبخ دادم و نیلوفر ، عشق دیرین است

داریوش لشگری

نیستی تا ببینی

نیستی تا ببینی

وقتی می خندم

اسم قشنگت

چه دلبری می کند

روی لبام


دکتر محمد کیا

بی تو‌ قلبی خسته یا حیران چه فرقی می کند

بی تو‌ قلبی خسته یا حیران چه فرقی می کند
با غمی  پنهان و یا  عریان  چه فرقی  می کند

مطلع شعرم شده چشمان مشکی فام تو
قافیه گر سخت یا آسان چه فرقی می کند

چهره ی خندان من جز یک نقابی بیش نیست
حالت شاداب یا گریان چه فرقی می کند

بی نشاطم چون کویری عاری ام از کشت وکار
خشک وسوزان عاری ازباران،چه فرقی می کند

یوسفی در چاه افتاده، بدون مهر تو
برده‌ای در مصر یا کنعان، چه فرقی می‌کند

زرد و لرزانم  بدون تو‌ دلم  بارانی است
این خزان  با مهر یا  آبان چه فرقی می کند

سینه ام دریای غمها،با خیالت سرخوشم
بی تو غرقم غرق در حرمان چه فرقی می کند

غرق در افکار بی جانم شدم از دوریت
دیدنت در خواب بی سامان چه فرقی می کند

باز لبریزم من از دلتنگی و احساس خویش
شاعری شب گرد یا  بی جان چه فرقی می کند

غصه باشد آشکارا یا که حتی ناگزیر
لابه لای ی واژه ها پنهان چه فرقی می کند



سمیه‌ مهرجوئی

فتاده‌ام به دام او، بی‌خبر از جهان شدم

فتاده‌ام به دام او، بی‌خبر از جهان شدم
خورشید شد نگاهِ او، من همه آسمان شدم

بوی گل از نسیم او، نغمه ز هر درخت و سنگ
هر ذره می‌زند غزل، من غزلِ زمان شدم

قدح به دست ساقی‌ام، چشم به چشم یار مست
لبخند زد به جامِ جان، مست‌ترین اذان شدم

چشمه ز نورِ قامتش، آینه‌دار راز بود
در سایه‌سار روی او، خلوت بی‌فغان شدم

نه خواب مانده در دلم، نه خیال دیگری
در مهر او ذوبم تمام، یک‌سره عاشقان شدم

در من شراب جاری است، در من نسیم می‌وزد
در من دل است و باده است، در من تمام جان شدم


فاضل چو دید ناز او، ترک سخن گرفت و گفت:
با خنده‌اش، سکوت را بیت‌به‌بیت، زبان شدم

ابوفاضل اکبری