من غم انگیز ترین حادثه ام
اتفاقی که خوشایند نبود
در جهانی متولد شده ام
که در آن فرصت لبخند نبود
من عروسِ خانه یِ درد شدم
که شبِ زفافِ خود شاد نبود
از تنِ باکره ام فهمیدند
که درون ِ حِجله داماد نبود
قدِ آغوشِ کسی هم نیستم
من خودم را بَغَلم میگیرم
دستِ تقدیرِ خودم را خواندَم
قبلِ پروانه شدن می میرم
زخمِ دل خورده ام از آدمها
جایِ شمشیرِ زبان رویِ تنم
مثلِ شمعی که میانِ باد است
یک وَجَب مانده به سوسو زدنم
من که مدفون شده یِ این نسلم
زیرِ آوارِ نداریِ خودم
مثلِ یک جمعیتِ یک نفره
میروم باز به یاری خودم
کاش میشد به خودم بر گردم
به همان نطفه یِ بی پا،بی دست
به کمی قبل تر از هر چه که بود
به کمی قبل تر از هر چه که هست
آرزو بزن بیرانوند
پیش تو آمدم گل خوشبو نداشتم
جز تو کسی که دلبر خوشرو نداشتم
من آمدم که ضامن ایران زمین شوی
در کوه و دشت گشتم و آهو نداشتم
دریا دلی شدم به شوق وصال دوست
با زورقی شکسته که پارو نداشتم
من پابه پای عشق به پابوست آمدم
خواندم به دل دعا وهیاهو نداشتم
از بس غبار آمد و خورشیددل گرفت
دردا برای دیدن تو سو نداشتم
با این همه خضوع و خشوع و ارادتم
عمری گذشت و فرصت یاهو نداشتم
خواندم نماز به وقت و به دور از جماعتی
کاری به کار بانگ اذانگو نداشتم
با این همه کتاب دعا پیشت آمدم
من اعتقاد به خواندن از رو نداشتم
می خواستم نشانه بگویم که عاشقم
مهرسیاه بین دو ابرو نداشتم
عارف شدم که قبله قلبم عوض کنم
گیس بلند و سلسله مو نداشتم
از هرطرف چرا غ رهی پیش پای من
کاری به کار این همه سوسو نداشتم
گفتم غبار کینه بروبم ز جام دل
چون خادمی که جامه و جارو نداشتم
ایران دوباره شد پل پیروزی جهان
دردم به سینه مانده و دارو نداشتم
پرپر شدند این همه گل از دیار عشق
ماندم به راه و قو ت زانو نداشتم
جز با خودی که با همگان همزبان شدیم
بزمی برای مردم همسو نداشتم
سید محمد علی وکیلی شهربابکی
خواب بودم دزدکی آمد یکی در خواب من
پرده افکند از همه اسرار و رویاهای من
من غریق شوق بودم در سراب آرزو
او همان صیاد احساسات شیرین وار من
من اسیر مهر بودم غافل از تزویرها
او چو گرگی در لباس میش شد صیاد من
برگهای آرزو افتاد پای سادگی
شد زمستان هر بهاری در میان خواب من
ناشیانه پا نهادم در ره دلدادگی
وای بر من شد برهنه جسم رویاهای من
خسته از جبر و قضاوت،خسته از نیرنگها
گشت آخر باورم هر لحظه قربانگاه من
کاش میشد در درونم ابرهیمی بت شکن
میشکست از جسم خاکی او همه بتهای من
کاش آن صیاد جانم میگرفت و میرهید
از تمام زیستن ، این جبر حسرت وار من
جمیله اتکالی شربیانی
نسیمِ بهاری و عطرِ خیام، چه خوش
هل و زعفران، نشستن بر بام، چه خوش
به یادِ پیرِ خرابات و جامِ صهبایش
به بهانه ی او، دست گرفتن جام، چه خوش
سخن زِ منطقالطیر و حِکمتِ عطار
شنیدنش از زبان تو و کام، چه خوش
قدم زدن به خیابانِ کهن، به وقتِ غروب
کوچه باغهای نُشابورِ آرام، چه خوش
هوایِ ملایم و عطرِ گلِ یاسِ سپید
با تو بودن در این شهر و ایام، چه خوش
هانیه گنجعلی
تو، من را…
من، تو را
اندر مسیر عشق پیدا کردهام.
آن مسیری که
پُر از احساس خالی بودن است.
خالی از هر چه باشد،
غیر تو.
خالی از هر حس،
به جز احساس تو.
خالیام،
تا پُر شوم از بودنت.
پُر شوم از
حس دریا بودنت.
من چنین خالی نمودم،
او چنان لبریز کرد…
او چنان من را
به خود پیوند کرد،
او چنین عشقی
برایم ساز کرد.
او نباشد چون من او ،محتاج من
احتیاجش نیست از نوع بشر.
او بخواهد
فصل را کمتر کند،
تا نهایت
وصل را محکم کند.
چون که وصلی
سوی وحدت رخ دهد،
نهرها و رودهایی
از درون جوشش کند.
نظم هستی دائما،
انعکاس خوب و بد را
سوی ما آرد فزون.
نغمه و ساز از درون،
پیغام وصلش رهنمون،
این مسیر حرکتش،
ما را سراسر آزمون.
طهورا عسکری داریونی