کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

صدای نم نم بارون

صدای نم نم بارون
روی بوم و توی ایوون
صدای چک چک ناودون
عطر گلها توی گلدون

تو رو یاد من میاره

هوای سرد زمستون
جنگل و دشت و بیابون
ناز انگشتهای بارون
شاخه های بید مجنون

تو رو یاد من میاره

سنگ بچه های شیطون
به پرنده های محزون
سیم برق های خیابون
با همه پرنده هاشون

تو رو یاد من میاره

تو همینی که همینی
تو فراتر از زمینی
آسمونی تر از اینی
که بشه منو ببینی


مهردخت خاوری

مادر

لب می‌گذارم روی پیشانیت
سرد است دنیایم
شبیه سردی تبریز
گرمای خوزستان نشسته در وجود تو
من از تو جان میگیرم آهسته
هر بار از دنیا و آدم ها
اندوهگین ام، خسته ی خسته

آرام کن من را دوباره
مثل شب‌هایی که می‌خواندی
لالایی زیبا
برایم توی گهواره

مانند وقتی که
پر میشدم از غصه و ناله

هر بار کم می آوردم از هر چیز
هر بار از ناامیدی میشدم لبریز

آرامِ من مادر
آرامش دنیای من
مادر


مصطفی طحان

آورده نسیمی خبر از عطرِ عزیزی

آورده نسیمی خبر از عطرِ عزیزی
از عشق ندارم چه کنم راهِ گریزی

از گردِ فراقش شده آیینه مکدّر
ما را ببر ای عشق به تصویرِ تمیزی

زخمی‌ست فراوان، پر و دل، سوخته بسیار
ای کوچه‌ی عشّاق چه خوش حادثه خیزی

هرچند که شیرم، نَسخِ چشمِ شکارم
بردار به قتلِ منِ دیوانه تو خیزی

جز مشقِ تو ای عشق نمی‌آید ازین مست
یوسف منم امّا تو در این شهر عزیزی

هر بار گرفتاری و انگار نه انگار
ای‌کاش بمیری مگر ای دل تو مریضی


من قانعم از هر دو جهان، عشقِ تو را دوست
من باشم و خودکار و غزل، دفتر و میزی...

حسن کریم‌زاده اردکانی

ای دلبر جان، تویی راز نهان من

ای دلبر جان، تویی راز نهان من
بی‌تو هیچم، با تو زنده‌ام ای جان من

گاهی فراموش می‌کنم، گاهی دل می‌گرید
اما باز تو را می‌جویم، ای مهمان من

هر اشک که بر رخ خاک می‌چکد، نغمه‌ایست
از مهر تو، ای پاک و جاودان من

در حلقه مستی، رقصان با نسیم عشق
می‌خوانم نامت، ای ساقی جهان من

با همه دل‌زدگی‌ها، با همه دوری‌ها
هر دم باز می‌گردم، به دامان جان من


کیارش شیخ

ای ابرهای بی‌دغدغه، بارانتان کجاست؟

ای ابرهای بی‌دغدغه، بارانتان کجاست؟
آغوش سبز دشت و گلستان‌تان کجاست؟

در کوچه های مان، که هیاهو شنیده است؟
آغوش گرم و بوسه‌ی پنهان‌تان کجاست؟

دل‌خسته‌اند شاخه و برگ از عطش چه شد
آب روان و همهمه در خوان تان کجاست؟

در چشم‌های شب، غم بی‌تابی‌ام شکفت
ماه دل‌آشنا، رخ تابان‌تان کجاست؟

دل را به شوق دیدن باران سپرده‌ام
آغوش عشق و وعده‌ی باران‌تان کجاست؟

در کوچه‌های خیس دلم ردّ پایتان دوید
آن ردّ پا و سایه‌ی چرخان‌تان کجاست؟

باران حقیقت است و شما دور مانده‌اید
آیینه‌ی شما و درخشش جانانتان کجاست؟

در شام گرم عشق،دل آهو گرفته است
چشمان منتظر و وعده‌ی یلدایتان کجاست؟

ای ابرهای بی‌خبر از حال عاشقان

آغوش مهر و گریه‌ی پنهان‌تان کجاست؟

محمدرضا گلی احمدگورابی