ای تو دریا ، تشنه ای مانم تو را
جان من ، هم جسم و هم جانم تو را
من ، گرفتارم به بند زلف تو
چون نفس هر لحظه می خوانم تو را
گر چه صیادی تو ای لیلای من
منتظر ، با چشم تر مانم تو را
من غر یقم ، غرق در دریای تو
در دلم . چون نوح می دانم تو را
آنقدر . زیبا به دل جا کرده ی
لب تو تر کن ، جان به فرما نم تو را
بس که زد آتش ، نگاهت بر دلم
گیرد این آتش ز داما نم تو را
بس نظر بازی که چشمانت نمود
گشته ام شیدا ، به پیما نم تو را
من اسیرم در کمند زلف تو
عاشقی . در قعر زندانم تو را
دیده از بس ، در فراقت گریه کرد
می برد ، این سیل بارانم تو را
از کبود چشم تو شد دل کبود
گوشه ی چشم تو مهمانم تو را
کرده بودی قصد جان من ولی
کرده نادم . سوز قرآنم تو را
قامتت چون سرو و بالا تر ز تاز
دل به من ده . دین و ایمانم تو را
کم جفا کن این دل دیوانه را
تا نکنده ریشه ، طوفا نم تو را
کرد ، بر ون از دین و آیینم . لبت
پیش چشمت . من مسلمانم تو را
برده ای از دل قرار از جور تو
روز و شب ، در آه و افغا نم تو را
گر چه بر دل بسته ای راه وفا
من دعا گو پیش یزدا نم تو را
نادر خدابنده لویی
دختر صبح
دخترِ صبح، کمی نسترنِ نور به دامان دارد،
و بر آن خرمنِ موهای بلندش
گلِ زیبای عجیبیست
شبیهِ غمِ دلتنگیِ من
که خدا خواسته از حادثهی عشق بهجا بگذارد...
دخترِ صبح،
هر روز،
سبوی عطشِ عشقِ تو را
که از ایمانِ دلِ غمزدهام لبریز است
میگذارد به سرِ دوشِ نسیم و خورشید،
میرود تا تهِ بنبستِ فلک
و دعا میخواند:
بارالها!
کاش فردا، که مرا میبوسی،
گلِ دیدار بر این خرمنِ مو آویزی،
که برای دلِ آن عاشقِ سرگشتهی صبح،
سبدی از گلِ دیدار برم.
آی عشقم !
هر زمان دخترکِ صبح از آنجا رد شد
، بازگویَش که دلی تشنهی دیدارِ کسیست.
گوش کن...
ورد عجیبِ سَحَری
دارد از روزنهها میگذرد،
چه به آوازِ دلت نزدیک است!
و به آوازِ من، آنوقت که بیتابِ توأم
حتماً آن دخترِ معصومِ سحر،
باز برداشته دستی به دعا
سبدِ صبح، پر از دیدار است
ساره صائب
گُلِ مهرِ تو وا شد توی سینهم
که بی عطرش محاله شاد باشم
منو زندونیه غربت نکن که
میخوام همراهِ تو آزاد باشم
شده روز و شبام همرنگِ چشمات
نمی فهمم نمی خوامم به جز تو
پر از دلشوره های انتظارم
بیا درمونِ دردای دلم شو
بذار شومینه ی عشقم کنارت
بمونه تا ابد دلگرم و روشن
زمستونو بذار بی کس بمونه
بهاری کن تنِ دنیارو با من
نذار حتّی یه لحظه بی تو باشم
توی آغوشِ غفلت خواب باشم
نمی خوام زیرِ پل های گرسنه
شبیه مالنا بی تاب باشم
اگه ضحّاکِ پوتین های بی مغز
تمومِ قلبمونو لقمه کردن
زیر رگبارِ نفرت بارِ ظلمت
نذار دور باشه دستای تو از من
مریم کاسیانی
نه آسان است جرمش در این شهر پوسیده
خودت باشی و این راز تباه بودنت باشد
که آشوبت به کامت با سیاهی ها
فروغی مرده از داغ حسرت بر تنت باشد
و این درد تو را هر لحظه در خود می فشارند
دهان خاموشی تو، تنها پناه امن وایمنت باشد
تو در این ورطه با زخمات به فردا می زنی لبخند
ولی این گریه ها از کاهش غم های بودنت باشد
میان خاک می مانی، میان خاک می سوزی
رها از هرچه نیرنگ است، رها از کذب و دشمنت باشد
تو عشقی، لیک این دنیا، به نفرت کردهای الفت
کمی با جوهر خونین بنویس که برای خواندنت باشد
نترس این مرگ روزی دور یا نزدیک می آید
تو را در پیله می پیچد شاید دلیلی از کشتنت باشد
کسی می آید با یاد تو آرام می گیرد
پس از این هرچه می خواهی خواستنت،باشد
منوچهر فتیان پور
کشم آتش به بر دشت تن عریانت
بزنم بوسه مکرر به لب خندانت
من نظر از رخ ماهت به دگر سو نکنم
تو بکش دور تنم موج خم دستانت
من دگر گلشن و باغی به تفرج نروم
بزنم بوسه براین برگ و گل پنهانت
بزنم ریشه در این دشت و به جایی نروم
بشوم غرق تماشای رخ و چشمانت
به سحر گر نرسد عمر زیانباره من
من مرید تو شدم تا برسد فردایت
تن من از تن تو دور نمی باید شد
به یکی گشتن این دو برسد ایمانت
من سراغ از قمر و ماه نگیرم هرگز
چو فتد نور مه شب به تن پیدایت
امیرحسین اشتری