به نام خداوند کیهان و ماه
نگارندهی مهر و آئین راه
چنین گفت آن رنجدیده به تن
که دهقان بگفته به هرمرد و زن
چرا چرخ گردون بشدکج نهاد
دگر برف و باران نباشد زیاد
چرا مهر از ما بریده کنون
شده این زمین خشک و بی آب و نون
هوا گشت سالی و مه در خروش
ولی ابرکو تا کند جنب و جوش
بر این گنبد نیلگون ابر نماند
که بر دشت و صحرا ز رحمت فشاند
زمانه دگرگون شده چند سال
زمین خشک گردیده و بی زوال
کجا رفت آن شادی بچه ها
کجا رفت سر سبزی از شهرما
که هر باره تا برف میریخت زمین
دل مردم از غم رها گشت همین
زمستان بماند و نیامد سپید
از این ناتمامی فلک رنج دید
نه کوه و کمر را کنون پوششی
نه دهقان و ده را دگر نوششی
زمان واژگون شد فلک کینهجو
همه چشم امید به هر دشت و کو
همان کوه کان رخش میکرد خم
کنون خشکسار است و پیوسته غم
به هر چشمه آبی دگر خشک شد
نشسته فرو خاک درخست شد
ندارد دگر دشت آن آب و رنگ
به رخ خاک پاشد به سرنام و ننگ
بگویم از آنچه که بر ما رسید
که رسم کهن شد دمی ناپدید
چو پیمان و داد زین میان رخت بست
فلک نیز پیمان ما را شکست
بشرچون براین خاک جفا ها نمود
دگرگنج از خاک نگردید سود
چو بند آمد از نهر جریان آب
نمانده دگر مهر و رحمت به خواب
نه بر سفرهی ما دگر نان پاک
نه بر سینه مان مهر تابیده چاک
اگر مردم امروز نادان شوند
زمین را به صد قهر ویران کنند
چو راستی نمانده به رفتار ما
فلک نیز باران نبارد به چا
بباید ز هر کار بد دست کشید
دوباره ز یزدان بجوییم امید
خداداد پاکیزه گفتار را
بخوان تا گشاید گره کار را
که تا داد باشد بر و بار هست
چو نیکی بود شاه پرکار هست
کنون گویم آدینه ای شهریار
نما داد و بر مردمان باش یار
که شاید به یکدم فلک مهر کین
ببارد ز رحمت بر این سر زمین
خداداد آدینه
دوست داشتنت
چون آتشیست
که در رگم میدود،
و هیچ بارانی خاموشش نمیکند.
از روزی که آمدی،
خونم
بوی تو را گرفته است
بویِ شراب و شب و تب.
تو را نفس میکشم،
چون هوایی که میسوزاند و زنده میکند.
هر لمسِ تو،
انفجارِ نوریست
در دلِ تاریکیام.
بگذار جهان بسوزد،
اگر تو بمانی
که من
در شعلهی نامت
به خاک هم راضیام.
سیدحسن نبی پور
در دلِ شبِ من،
خطها، آرام و تیره،
بر سپیدیِ کاغذ میلغزند.
باد میوزد
و من،
در پیِ ردّش،
مرزها را از یاد میبرم.
هیچ سطری پایان نمییابد؛
واژهها
از خاکسترِ دیروز برمیخیزند،
بیآنکه بدانند
کدام شعله هنوز
در خاموشی میسوزد.
تو،
در سایههای منی،
در لبخندِ خیسِ شیشهها،
در صدای بارانِ عصرهای بیدلیل.
اما من،
از یاد بردهام
نه نامت را،
که آهنگِ گفتنِ نامت را.
باد،
هر روز،
تکهای از نامت را میبرد،
و من،
در تکرارِ سکوت،
فراموشی را از بر میخوانم.
اکنون،
هرگاه کسی میگوید «عشق»،
دلم میلرزد
چون آوازی بینام،
که از میانِ باد گذشته،
و هنوز برنگشته است.
تورج آریا
رهگذرِ کدام کوچهام
جا ماندهام
در پسِ سالهای دور
علیرضا عزیزی
آرامشم را باز مدیون توأم
در کوچه ها با اینکه فریاد حاکم است
خاکی که در آن نفس میکشم
عشق در آن متراکم است
من طرد نشده ام تنهایی خوب نیست
برای دوست داشتنت ادعا کم است
در صدر اخبار شاعران
یک انجمن هنوز محکم است
با تو به هر جا که میخواهم برسم
یک شعر حماسی میم ماتم است
ثریا امانیان