تو شعر دل انگیزی
و من
خاطره ی تلخ
معجون عجیبی
که شود زندگی یی ما
چون شاعر دیوانه
که از زلف سبو ساخت
من ماندم
و رؤیای تو
وسبک غزل های شبانه
درماندگی را دیدم
و فریاد زدم
های!
بگریخت
و من پشت سرش تا لب خانه
انداختمش دست و
گریبانش دریدم
شاید که عزیزی برسد
کودکی آید
و بگوید
گنه از جانب تو نیست
باز پا به فرار ماند
و من ماندم سودای دیرینه
شهاب الدین وفایی
ما را کجا برده ست این نامهربانی ها
چندی ست لالیم از غم بی همزبانی ها
در فالمان چیزی نمی ببنیم جز یک عمر
در آرزوی زندگی با زنده مانی ها
جز دود آه از ما صدایی در نمی آید
کوهیم و خاموشیم از این آتش به جانی ها
یادش به خیر آن سال های دور اما شاد
هرچند ما خیری ندیدیم از جوانی ها
آفاق، تاریکند و شوق انتظاری نیست
ای عشق...دیگر خسته ایم از دیده بانی ها
با گریه ی شوقی...بهار خنده ای...ابری
پر کن هوای شهر را از شمعدانی ها
غرق غبار شک و تردیدیم..آه ای عشق
آیینه ها را پاک کن از بد گمانی ها...!
بهروز جلیلوند
اسیر دست خود بودم که عشقت کرد آزادم
زدی لبخندی و اندوه ِ عالم رفت از یادم
غریبی خسته از خویشم مرا با خود ببر امشب
از این تشویش بی پایان و از کوی غم آبادم
تو بی شک مزرع خشخاش در چشم ترت داری
نگاهم کردی و برق نگاهت کرد معتادم
قرق کرده ست بغضی سهمگین راه گلویم را
نظر دارد براندازد نمک نشناس بنیادم
رخم پاییزی و موی سرم برف زمستانی
دلم مردادی محض است من یک موزه اضدادم
بیا کوه ِ دنایم باش و وا کن بازوانت را
پناهم ده عسل بانو که از البرز افتادم
بزن آتش به سامان عطش های هوسناکم
تو ای شرجی ترین شرجی ماه ِ داغ ِ مردادم
محمد علی شیردل
"بانوی دریا"
دختر بندر
پرواز میکند
به سوی غروبی اغواگرانه
با موهای پریشان
سواره برکشتی امید
گریزنده از موجهای نامهربان
ودستهایش را پهن می کند درساحل
در تماشای چرخش
آسیاب کهکشان
فوج فوج
به آواز غریبانهی باد صبا
گوش میسپارد
در سکوت پرحرف ستاره ها
و از دور در آینه های اسکله
ابروار نفس می کشد
در هوایی بیقرار
فانوسهای شب را
چشم به راه
نگاهِ نمکینِ نوید بخش یار..
صبا حاجی بابایی
در کوچه های خالیِ شهر
هنگامِ خاموشی دل
به دنبالِ
خانه، بهار
می گردیم،
نامی که باد
بر لبِ درختان
زمزمه میکند،
امّا
هیچگوشی
هنوز
به زمزمهِ آن
نرسیده است.
گذشته
گذشت
و ما
در راهِ سایه ها
از کنارِ سرو گذشتیم
و چشمِ تاریک
آن را ندید.
این قصه ها
در کدام سکوت
راه می روند؟
در کدام کوچه
می ایستند
تا صدای
زنگِ دل را بشنوند؟
و کدام باد
آنها را
به یاد می آوَرَد؟
تمامِ روزها
چون قطره ای
از دست می روند،
و برگها
در سقوطِ آرامشان
بی صدا
ترانه می شوند.
امّا هنوز
در میانِ دیوارها،
در گذرگاه هایِ خالی،
امید چشم به راه است.
خانه، بهار
همچنان
در پشتِ هر پیچِ کوچه،
میانِ بودن و رفتن،
میانِ پرسشِ سکوت
انتظار می کشند
تا روزی که
ابدیت فرا رسد.
دکتر محمد گروکان