در قرار بودن با تو، به تنهایی سفر کردم
فرار از من، پناه بر خود به سوی تو نظر کردم
که شاید در برم باشی، نشان عشق در تبم باشی
برای چشم خیس من، تو تنها مامنم باشی
اگر هر روز بیاد تو نویسم از فراغ تو
بیا بر صفحه شعرم که ساقی بر نتش باشی
بگیر دستم ،ببر قلبم به انجا که هوای توست
ببار بر من، بریز بر من، که دل بی قرار توست
من اینک در شب شعرم نویسم از حضور تو
تو نیستی و به هست مانی، امیدم در وصال توست
عجب حس پر و نابی، گرفتم در فضای تو
چه زیباست در نبود تو دلم باقی بیاد توست
نبودی تو کنار من، نگشتی دم نشان من
تو گشتی در پس فردا، وصال بی مراد من
تو گشتی در پس....................
تو گشتی در..................
تو گشتی.............
تو.............
بهزاد تاریخی
فراموشی تیغهای است.
لبریز امنیت و تهی از آرامش.
رقص لبهٔ پرتگاه را بلد است.
اگر در آغوشش بگیری، دردت را پرت میکند.
اگر پرتش کنی، ریشه میدواند در پایت.
یادآوردن، تو را مجنون میکند.
فراموش کردن، احمق.
فرق احمق و مجنون، همان فاصلهای است
که تیغهٔ مجنون فراموش کرد و احمق هیچگاه ندیده.
من شاید احمقم، اما همزمان
دیوانهٔ همین حماقتم.
هر لحظه با یادت نفس میکشم.
هر نفسی که میرود، از یادت میبرد.
تو در خاطرم میمانی،
مثل نفسهای زندگانیم،
مثل نفسهایی که با من زندگی میکنند،
و مثل نفسهایی که از من میروند.
لبریز من، خالی از من.
میان یاد و فراموشی،
تیغهای تکانخورده بر قلهٔ بادخیز.
ستایش توانا
در زیرِ بارانی که میبارد
خوشا دستی بشوید
پشتِ این دریچههای بستهی ذهن،
شیشههای منتظرِ باران را.
آسمانِ برهنه
تهیست از حریر باران
از ابرها، همیشه شکایت است
هیچکس، باران را نمیفهمد.
به جستجوی بهشتی
فراتر از تقدیریم
چنان که باید،
از زمین
سمت آسمان بارد!
که نقطهی عبور روشن نیست
کنار باور چراغِ بی نوری
تا کجا میبَرَد
این نردبانِ عقیم؟
تا کجایش را،
تو میخواهی
همه این است و جز این نیست
مرگ در خموشی ست نه خواب
فرهاد حیدری
چیزی در مشتم پنهان است
و من آرام آرام تغییر می کنم.
آسمان می بارد و قطرات باران
ذره ذره وجود نخ نمایم را بند می زند.
خُرد می شوم زیر هجوم زمان.
خِرَد مرا له می کند.
آری آسمان می بارد و من
چیزی در مشتم پنهان است.
غبار
غبار
امان از توده های به هم پیوسته ی غبار
که این حجم سالخورده ی متواضع را
زیر ندای زمان
دفن می کند.
زمان
زمان
زمان می گذرد و من می گذرم و
دگر میشوم و
هیچ می گردم و میروم اما
چیزی در مشتم پنهان است.
چه جویبارهای زلال و
چه آتشفشان های سهمگین.
چه مردمان نیک سرشت و
چه شیاطین خشمگین.
چه می کند با من این سیر دوار روزگار و
چه می رقصد به سکوتم این
دشمن دیرین.
و من
چیزی در مشتم پنهان است.
آری من
چیزی در مشتم پنهان است.
سحر غفوریان
در سکوت سایه ها دیدم زمین پُر اِدعاست
گوئیا خاموشیِ خورشید را او اِنتهاست
قرنها بُگذشته و او هم چنان در گردش است
خاکِ سردش مدفنِ صد پادشاه، صدهاگداست
جایِ پاهائی که از ماها بمانده یادگار
رَدی از ناباوَری های جهانِ بی صداست
در دلِ ناباوری دیدیم سختی ها گذشت
بی صدا رفتیم و این دنیا هنوزم پُر بلاست
بهرِ آنانکه کتابِ زندگی را خوانده اند
داستانِ بودن و رفتن، سرودی آشناست
زندگی تصویری از ناگفته هایِ دیدنیست
صحنه هائی که در این دنیایِ فانی کیمیاست
هردَم و هربازدَم در زندگی یک فرصت است
حکمتِ هر خفتن و بیداریِ ما با خداست
معصومه یزدی