بدیدم نور جانش در نگاهم
نهان شد در دلم راز نهانش
نه از سودای وصلش دل ربودم
که جانم سوخت در مهر نشانش
سرودم نغمه محبوب دلبر
که دل افشاند این راز از روانش
نه شرطی در میان بود و نه وامی
فقط عاشق شدم در امتحانش
که باشد عشق از هر عقل برتر
که نوری شد تجلی در جهانش
که جانم بود عهد دل نه گفتار
سپردم قلب خود در آستانش
فنا گردم در آن رویای پنهان
اگرچه جان دهم در داستانش
مصطفی نجفی راد
در بلندای حضورت
بیوقفه میبارد باران
سبزه میگیرد نفس
نهر خشکیده به دشت
میخواند سرود آبِ در جریان
در هیاهوی نگاهت
رنگ میبازد نبض زمستان
میرهاند دستان خسته خورشید
گرم میسازد پهنه کوهستان
در سایهسار آغوشت
میگشایم پنجرهای رو به پاییز
در خلسه این همه رنگ
میشوم از عشق تو لبریز
چه تابستان گرمی است
بوسه عشق نهانت
در میان دست تقدیر
جایی است
که میگیرد آرام
این قلبِ هماره به تو درگیر
مهرداد درگاهی
فُروغ چشم من و واژه بر لبان منی
امید جان من و عزّت جهان منی
به کُنج عُزلت و دل خسته و پریشانم
صفای خلوت و آرامش نهان منی
ندادهام به کسی دل، زِ بیم دلشکنان
سپُردهام به تو که راحت روان، منی
نهال غصه شکوفا شده به باغ دلم
نهال غُصه بخُشکان که باغبان منی
به بوس و ناز و نوازش، مرا بده کامی
سُرود سبز قناری در این خزان منی
حُضور هیچ کسی خلوتم صفا ندهد
تویی که سرو سرافراز و سایبان منی
درون قصّه و هر داستان فرازی هست
تو فصل دلکش و شیرین داستان منی
ستوده هستی و«سینا» نموده تحسینت
تو را که زُهرهی معهود آسمان منی
رحیم سینایی
من ماندهام میان رویا و دلتنگی، میان گفتن و سکوت
در هر نگاه، در هر نفس، نام تو تکرار بیپایان من است
ای کاش میدانستی چقدر جهانم بیتو خاموش است
و چقدر دلم هنوز به آمدنت دلخوش مانده است
و چقدر کاش و ای کاش در دلم رسوب کرده است
فقط یک آرزو دارم، فقط یکی...
که یکبار دیگر با نگاهی ساده، صدایم کنی
که نامم روی لبهایت نفس بکشد
و دلم بداند هنوز یادم میکنی
فقط یک لبخند از تو می تواند نجاتم دهد
تا تمامِ نبودنت را تاب بیاورم
فقط یک آرزو دارم، فقط یکی...
که باز در آغوش نگاهت آرام بگیرم
که خستگی تمام سالهایم در یک لبخندت تمام شود
اگر روزی، جایی، من را دیدی ، بدان هنوز همانم!
همان که با نام تو میخندد و با خاطراتت میمیرد
در سکوت، در خیال، در هر غروب بیپایان
و من زنده ماندهام، میانِ خاطرههایت
میانِ عطرِ صدایت و سکوتِ نبودنت
گاهی نسیمی از تو میوزد و دلم میلرزد
مثل برگِ پاییز در خیال...
نمی دانم خواهی آمد یا نه
اما همیشه کنارِ پنجره مینشینم
به آسمان نگاه میکنم و با هر ستاره، نامت را آرام میگویم
اگر نیامدی هم فدای سرت، باز هم دوستت دارم
عشق اگر واقعی باشد هرگز نمیمیرد، فقط تغییر شکل می دهد
آری، عشق واقعی شکلِ انتظار می گیرد و تا ابد زنده می ماند...!
سید رضا آقازاده
نگاهم میکنی با لبخند
و من بهشت را به چشم میبینم
آنقدر تماشایی هستی که انگار
تمام زیباییهای دنیا در تو جمعاند.
موهایت، جنگلی باصفا است
برای رقص انگشتانم
در میان درختان آبادش.
پیشانیات دشتی هموار است
میتوانم با خیالی راحت
بذر بوسههایم را بکارم در آن
و یک مزرعهٔ عشق را برپا سازم.
اَبروهایت، چمنزاریست خرّم
میتوان در کنارش، سفرهٔ دل را پهن کرد
و در وصف عشق تا همیشه صحبت کرد.
چشمانت دریایی پاک است
مرواریدهای راز، پیداست از اعماقش
میخواهم یک شب غرق کنم خود را
در میان امواجش.
گونههایت بوم است
با جوهر نوازش
میتوان ماه را بر آن نقش کرد
و دنیا را روشن کرد.
بینیات شیشهٔ عطر است
رایحهٔ نفسهایت را میرساند به قلبم
و مرا تازه میگرداند.
دهانت سازی کوک و پر آواز است
ملودیهای شورانگیز
میتراوشد از رنگ کلماتش.
ای عشق، تو نگاهم کنی
من دیگر از این دنیا چه میخواهم؟
بهشتی تو
بهشتی با زیباییهای بیمرز
و من هم قدر این بهشت را خوب میدانم
و هر دم با تماشایش
شراب لذت را به جانم مینوشانم.
محمدجواد حسین زاده