کنار
دریچهای نشستهام
که نامش
امید بود.
انتظار،
در سکوتِ راهروها
موهایم را
سپید کرد؛
چشمهایم
به رفتن
عادت کردند.
سالها
از مردمکِ پنجره
گذشتند
و تو
نیامدی.
عمر،
ذره ذره
در تقویمهای دیواری
ریخت؛
کوچهها
بیآن که مرا بشناسند
ادامه دادند.
من ماندم
و دریچهای
که دیگر
به بیرون باز نمیشد؛
فقط
به درونِ
فرسودهٔ من.
طیبه ایرانیان
دیدمت، قلبم نَفَس را حَبس کرد.
جان من ماتم گرفت؛
دنیا به رویم، مکث کرد.
قلبم شیشهای بود؛ تنگِ بلور...
ماهیاش بیتنگ بود، بی هوا، از دست رفت.
آمدی، هر دم به من تزدیکتر؛
تا وادهی گل را به من.
آن گل، تمامِ خاطرات خوبمان بود:
آبی، چون پروانههای ساحلی؛
همنوای عشقمان.
آبی چون ابر بهار، چون آسمان، چون رود، روان.
خاطرت بود که رزِ آبی،
می دهد تسکین درد های مرا؟
خاطرت بود که آبیاش، معنا میداد
به روزهای از دست رفتهمان؟
آمدی گل میدهی تا شاید که من،
مَستَت شوم؟
مَحوَت شوم؟
صد هزاران شاخه گل،
حیف است بر داغی که بر دلم انداختی.
تو تمنا میکنی گل را بگیرم، اما...
بیوفا، این تمناها چه بود؟
با عشق تقصیرم نکن.
هرچه بوده، از گذشته بوده؛ اکنون نیستم،
اما در دلم،
من همان شیدای مستم...
از تماشای هزاران دسته گل،
از رز آبی دیگر،
اما...
روحم و قلبم نه؛ شاید عقل و این قلبم نخواست.
نخواست این رزِ آبیِ دستان تو را،
ذوق نمیکردم،
حس نکردم تحول در دلم.
عاشقش هستم،
ولی این رز، همان رز سابق نبود.
من خودم رد کردم این رز آبی را،
اما به یاد خاطرات خوبمان
همچنان مستِ تمام رزهای آبی میمانم، بدان...
ستایش محمدی
می روم یک روز در آخرین روزهای زندگی
می شوم همراه با کاروان تشنگی
شعر خود را می فروشم در شب اسودگی
می زنم قدم آرام آرام در فضای سادگی
می نویسم با نی از زمستان
از روزهای خزان
بی گمان احساس ما در این جهان
تارو پود مان را زخم می زد هر زمان
در آفتاب صبح که می رسد ز راه
با قطره های باران گاه بی گاه
می برد ما را تماشا
من در کنار پنجره خاموش
در آرزوی یک رهگذرم
پشت کولاک بی قرار این چهره بر تافته مرا
کند خوشحال
این جوانه های باغ زندگی را کند بیدار
فرهاد ظفری
خورشید در غروب،
از برگِ سیبِ خستهی یک باغ سوگوار،
چون شبنمی
چکیده در آغوشِ آسمان
در گیر و دارِ رفتن و ماندن،
غریقِ خون
بر شانههای کوه و افق
تکیه میکند
نوری
میان شاخه سراسیمه میدود،
بادی
سکوتِ نرمِ هوای اسیر را
در گوشهای گنگِ زمین
ناله میکند
مَردی، مترسکی، غمِ نانی به دوشِ باغ،
بانوی سبزپوشِ دلآزرده از کلاغ
ابری
نشسته در صفِ بغضِ گلوی نور،
باران
در انتظارِ سلام از دهانِ خاک
اندوهِ سیب
رخنه در اندامِ باغ کرد؛
نقشِ وداع
به قلبِ خیالم کشیده شد
باید به جرأت از دلِ رویا گذر کنم،
باید خطر کنم،
باید به جانِ خستهی باغی پر از شراب،
باید به آسمان بسپارم نگاهِ خویش
باید طلوعِ دیگری از نو قلم زنم...
جمیله اتکالی شربیانی
دلم برایت تنگ نشده
راستش را
بخواهی
دلم برایت دیوانه وار
مجنون شده
پروانه وار تب دار
شده است
بند بند دل بی طاقتم
سرشار از
شراره های آذر بار
می سوزد
آه
سوختن در
فراغ و دلتنگی
تو
چقدر دلپذیر
است
بند بند وجود بی قرارم
لبریز از
موج های جنون
توست
آه
غرق شدن
در اقیانوس عشقت
چقدر دلچسب
است
دلم برایت تنگ نشده
راستش را
بخواهی
ای معشوقه ی باوفای من
تودر لحظه به لحظه ی
نفس های سنگینم
همراه منی
تویی که از
خودم به من
نزدیکتری
ای شکوفه ی شکوفای
عشق من...
صبا حاجی بابایی