لحظه ای که دیگر نبودی
معنای واقعی
نداشتنت را درک کردم
کاناپه رو به پنجره رنگی
دیگر سیاه و سفید جلوه می کرد
جای خالی آغوشی قدیمی
در قاب اتاق نمایان بود
مهر تو به روزگار
لحظات را برایم شیرین می کرد
صفحه گرام
ترانه عاشقی
در فضای اتاق پخش می کرد
هر دو با هم کنار شومینه
روی کاناپه
در آغوش هم نجوای
مستانه داشتیم
آه ....
نبودنت اتاقم را سرد کرده
جای خالی آغوشی قدیمی
در روبروی من
حکایت غصه قصه
رفتنت را بازگو می کند
آغوش خیالی آن شب
که باران می بارید
فضای سینه ام را پر کرد
اندکی خوابیدم
رویای آن زمان
که با لبخند
من را استقبال می کردی
در خوابم آمد
ناگهان دیدم
رویای من
سرد است
کاناپه هست
پنجره رنگی هست
گرام و صفحه عاشقانه هست
ولی آغوش تو نیست
بگذار تا بگریم
بر این وانفسای تنهایی
اشک بریزم
دیگر به کنج
اتاقم رفتم
خیره به پنجره رنگی شدم
تو را دیدم
آغوشت باز بود
دویدم به سوی تو
وای....
من از پنجره عبور کردم
در آغوش هم بودیم
تازه فهمیدم
که من از زمانه تهی شدم
دیگر من هم نیستم
ولی با هم هستیم
حسین رسومی
گمگشته گانیم اندرخم روز و شبان
دلشکسته گانیم و زخم خورده ی تیغ زبان
گرسنه گانیم سیری ناپذیر بر روی زمین
آری سهل خود فروشیم بهر سود وزیان
درنده گانیم درنده تر ز کفتاره بدصفت
موجودی چون آدمی نباشدبعضا درکیان
درمانده گانیم تا که بر افتیم به مشکلی
آنگه باز دست میبریم سمت او و آسمان
دلبسته گانیم به دنیا و هر رنگ ونمایی
مگرنه که چون نقطه ای باشیم در کهکشان
خفته گانیم بی آنکه روزی لحظه بیداری رسد
آخر چگونه آخرت بر ماشود ای خلق عیان
زنده گانیم بدتر زمرده و عاری ز عشق
ازعزل بدپنداشتیم راز خلقت واسرار جهان
جویندگانیم جوینده ی سر و عیب مردمان
چشم دوختیم فقط بر سفره ی این وآن
داودچراغعلی
ای عشق و امیدم ای سپیده
جان از غمِ تو به لب رسیده
دردا که شب است و اشکِ دیده
پیوسته زِ دوری ات چکیده
دلتنگِ توام بیا که روحم !!
چندی ست که از تنم رَمیده
با دیدنِ رویِ ماهت عقلم
انگار که از سرم پریده !!
تردید مکن که ماهِ شب هم
از شوکتِ چهره ات خمیده !!
آنکس که تو را کشیده زیبا
بیهوده مرا نیافریده !!
خورشیدِ حیات بخشِ احسان
از گوشه یِ چشمِ تو دمیده
بعد از فَوَرانِ غم ، نسیمی
بر صورتِ خاکی ام وزیده
از قلّه یِ کوه صبر دیدم
ابلیس به درّه ای خزیده
خوشبخت منم ! چرا که قلبم
در دامنِ مهرت آرمیده !!
علی باقری
دنیا گاهی جزیره ای می شود کوچک
سرد و بی روح
هیچکس صدایم را نمی شنود
در دل شب
حتی نمیه ی روز
گویی فقط من در جهانم
و دیگر هیچ!!!
تمام عشق و امید و آرزو هایم را
می اندازم درون یک بطری
مثل فیلم های سیمایی
و می اندازم از خلوتم به بیرون
شاید به دست کسی برسد
و بیاید سراغم را بگیرد
مثل رمان های عاشقانه
چشم های تو
رها می شوم در چشم هایت
همچون ماهی در آب
مرا غرق خودت کن
من
نفس می کشم در هوایت
مرا به دریای دلت بسپار
می خواهم شنا کنم...
میدیا جادری
آنگاه که یک غنچه
__به تصویرِگل
___ازباغچه
____برگشت
پروانه ی افکارِمن از پنجره
__بگذشت
بر شمعِ خیال تو
__نگه بست
چرخید
__رقصید
آنگاه
__تو بودی
دیشب
__که تو
___مهمانِ من و آینه
____بودی
مهتاب
__تلنگر
___به رخِ
____پنجره
_____می زد
گه گاه
__نسیمی
___به تنِ شاخه ی عریانِ درختی
____تن سوده و
_____می رفت
نقاش
__نگاهِ من و
___هرنقش
____که در آینه
_____افتاد
_______تو بودی
من
__زاده ی شبگاه و
___تو مولودِ سحرگاه
دیشب
__که تو
___مهمان من وآینه
____بودی
مهتابِ شبانگاه
__به اشراق
___تو بودی
پرگار
__به هر اخترِ تابنده
___ رخی زد
وانگاه
__صدچهره
___همه ، نقش
هر چهره
__به هر نقش
___تو بودی
من بودم و آیینه و شبگاه
مهتاب
__تو بودی
مهمان من و آینه بودی
جمشید أحیا