من کهام...؟!
نقطهای در این پرگار
و جهان دورِ هیچ میچرخد
سرزمینم شبیه یک کاه است
در دلِ سردِ بادِ پاییزی
تنم از
جنس سایههای سکوت
و لباسی به آن تنیده شرر،
تبِ تندِ زغالِ خودسوز است
و زمان،
فاتحِ گذارِ فریب،
مثل اسبی رمیده میتازد
و من اینجا
نشسته در خوابم
در دلِ وحشتِ تراسِ ازل،
در خیابانِ گمشده در مه،
شهر ویرانِ خویش
میجویم
دلِ من
راه را بلد شده است
از درونم اشارهها سرشار
از نگاهم نشانهها پیداست
نیست دیگر هراسی از پرواز،
میشوم با سقوط،
من آغاز...
جمیله اتکالی شربیانی
آسمان باشی در آغوشت کبوتر میشوم
در فراقت ابری و بارانی و تر می شوم
خاطراتت را میان سینه پر پر می کنم
با فراموشی دچار رنج و کیفر می شوم
آسمان ابری پاییز هستم ناگزیر
چون خزانی زرد و دلگیر و مکدر می شوم
می نشینم در کنار بیت های بی قرار
می نویسم با قلم از درد مضطر می شوم
با شب شعری که از چشمان تو لبریز هست
بهرهمند از تابش مهتاب و اختر می شوم
مهراز بی مهری ات بارانی و طوفان زده است
از شرار گریه ها همراه آذر می شوم
هم نشین قافیه های پر از دلشوره ام
شاعر ابیات محزونِ مکرر می شوم
می سپارم دل به دریای خیالات غریب
با ردیف بی خیالی ها شناور می شوم
بر صلیب عشق جان دادم، فراموشم مکن
باز هم در قصه ی غم ، شام آخر میشوم
چشم هایت عشق را در شعرهایم زنده کرد
در نبودت ابری و بارانی و تر میشوم
سمیه مهرجوئی
تو فقط یه بیوفایی تو تموم خاطراتم،
من تو رو پر از محبت توی قلبم جا نهادم.
تو فقط یه حسِ خوبی، یه امیدی واسه بودن،
کاش میشد سایهی عشقت کم نمیشد از سرِ من.
حالا با رفتنت انگار شب و روزِ من تمومه،
با تموم بیوفاییت، با تو بودن آرزومه.
زهرا چنانی زاده
به جادوی نگاهت ماه حیران میشود گاهی
زِ نورِ صورتت خورشید پنهان میشود گاهی
دو چشمانت عسل یا شهدِ نایابِ گلستان است؟
که با هر دیدنت قلبم غزلخوان میشود گاهی
خمِ ابروی تو تیریست بر جان و دلِ عاشق
که از لطفِ کمانش درد درمان میشود گاهی
گلستانِ رخت گویی که دارد صد بهار از نو
که با عطرِ تنت پاییز بستان میشود گاهی
تو آن آرامشِ محضی که در آشوبِ این عالم
کویرِ تشنهی من با تو باران میشود گاهی
چنان در قامتت شوری دوانده حضرتِ صانع
که عقل از دیدنِ حُسنت پریشان میشود گاهی
شکرخندی بزن تا بشکند نرخِ شکر در شهر
که قند از قندِ لعلت مفت و ارزان میشود گاهی
میانِ تارِ موهایت هزاران قصهیِ گویاست
که شب در پیچ و تابش گرمِ جولان میشود گاهی
اگر از مِهرِ تو سهمی بیفتد بر دلِ سختی
یقیناً سنگ هم باشد مسلمان میشود گاهی
تو را باید پرستید و تو را باید که جان نامید
که جان با یادِ تو راهی به رضوان میشود گاهی
تمامِ مِهر و دیبایی، تمامِ عشق و رویایی
که با تو هر غمِ دیرینه، آسان میشود گاهی
مگو از زهد و از توبه که با آن چشمِ افسونگر
دلِ صوفی در این آتش پریشان میشود گاهی
تمامِ حرفِ من این است: ای خورشیدِ بیتکرار
که با تو، کفرِ مطلق نیز، ایمان میشود گاهی
بمان ای خوبِ بیهمتا که در تقویمِ عمرِ من
حضورِ سبزِ تو، تمدیدِ پیمان میشود گاهی
مهرداد خردمند
دی رسیده، عشق اما شعلهور در جان ماست
برف میبارد، ولی دل تحفه ی جانان ماست
باد سردی میوزد، اما به یاد روی تو
هر نفس چون آتشی در سینه ی پنهان ماست
ماه دی با چهرهی یخبسته میخندد به شب
لیک خورشید نگاهت مهر و هم آبان ماست
عاشقی در فصل دی یعنی شکوفایی دل
هر چه گل پژمرده شد، غم عشق بی پایان ماست
برف اگر بر بامها بنشیند و دنیا سپید
باز هم لبخند تو هم نوش و هم درمان ماست
محمدرضا گلی احمدگورابی