کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

راه دور و بادیه سخت و به پاهامان خلیده خارها

راه دور و بادیه سخت و به پاهامان خلیده خارها
چون توان یارب که دیدن بی کسان را یار ها

زین بیابان بسیط آنکس گذارد سیر خوش
کآب هم در کیسه اش نبود بکف چون خار ها

ساروان بیمار ها وامانده اند از کاروان آهسته ران
خوار گشتند از کیان زین جمله محمل دارها

در دو عالم نیست بهر نیک نامی جای نیک
قصر بد نامی بباید ساخت بهر زار ها

بی جهت در این بیابان رد امکان میکنیم
ره درازست از مکان تا مقصد دیدار ها

هرکه داند راز بانگ نا کسی های جرس

خوب فهمد معنی مقصود ما زین کار ها
دل نبستند از نفس بر نفس در زندان خویش
از ستون حامل منقوص تن بیزار ها
همچو بیمار چنین محبوس در سینه خلق
کم توان کرد این چنین رخنه در این دیوار ها


بردیاحق بین

خواب از شکافِ روشنِ پلک‌ها می‌خزد،

خواب از شکافِ روشنِ پلک‌ها می‌خزد،
بی‌صدا، بی‌رنگ، بی‌‌مرز
چیزی میانِ زوال و نجات.
جهان از نبضِ من عقب می‌ماند،
و صداها در چاهِ درون فرو می‌افتند.
زمان، نرم و بی‌قانون، از استخوان می‌گذرد،
و من، میانِ بیداری و نبود،
می‌چرخم در گردابِ خودم؛
نه مرده‌ام، نه زنده
فقط در خوابم.

در خواب،
چیزها نامِ خود را از یاد می‌برند.
ساعتْ بی‌زمان می‌تپد،
پنجره بی‌آن‌که باز شود، نفس می‌کشد.
در خواب، حقیقتْ پوست می‌اندازد،
و خاطره‌ها
بی‌زخم و بی‌صدا، از پله‌هایِ ذهن پایین می‌آیند.

من میانِ سایه و جسم
در رفت‌وآمدم
گاهی خودم را می‌بینم،
اما بی‌چهره، بی‌دست،
چنان‌که نبودنْ آسان می‌شود.
در خواب،
مرگْ تمرینِ مهربانی‌ست.

بیداری آرام می‌رسد،
مثل نوری که از لایِ زخم می‌گذرد.
صداها بازمی‌گردند،
نام‌ها برمی‌گردند،
اما اندکی غریبه‌تر از پیش.
می‌نشینم میانِ بازماندهٔ رؤیا،
در مرزی که هنوز بویِ نبودن دارد.
دست بر سینه، گوش می‌دهم
قلبم می‌تپد،
اما نه برای زندگی،
برای شنیدنِ صدایِ کُندِ گذشته

چشم می‌گشایم
جهان بر لبه‌ی روشنِ پنجره
ایستاده و می‌خندد؛
به من،
که هنوز خیالِ ادامه دارم...


احسان جمشیدیان

ز خواب دیدم که می آیی

ز خواب دیدم که می آیی
لباس پیرهنت آبی
لب یک پنجره مهمان
نسیمی پر ز موهایت
درختی سایه می افتاد
دلم هر بار می لرزید
به او گفتم که با دستم
سر فردا می آیی
نگاهی کرد ماهم را
حلال می کرد آهم را
سر سرخ غروب شب
نه آن تاریکی دل سرد
کمی خش از هوای گرم
سراز پا غمزه های نرم
به هر سو نرمک آ برف
سپید از رد پاهایش
نفس را گرمی ،بختی
شنا کردن درون شب
چو یک ماهی کویر سرخ
تو بارانی که می باری
فراموش کرده تلخی را
لب شیرین ،سختی را
منم فرهاد کج بختی
ز تنگ شب،تو را ماهی
حلال است عشق پنهانی
به راز قفل ،تو راز داری
پی بازی، به صید من
نباشد قایقی را دشت
در پنهان قلبم را
فقط با تو بشکافم
بزار پیدا شود رازم
تو چنگی و منم آوازم...


سید ماهان موسوی

ز خواب دیدم که می آیی

ز خواب دیدم که می آیی
لباس پیرهنت آبی
لب یک پنجره مهمان
نسیمی پر ز موهایت
درختی سایه می افتاد
دلم هر بار می لرزید
به او گفتم که با دستم
سر فردا می آیی
نگاهی کرد ماهم را
حلال می کرد آهم را
سر سرخ غروب شب
نه آن تاریکی دل سرد
کمی خش از هوای گرم
سراز پا غمزه های نرم
به هر سو نرمک آ برف
سپید از رد پاهایش
نفس را گرمی ،بختی
شنا کردن درون شب
چو یک ماهی کویر سرخ
تو بارانی که می باری
فراموش کرده تلخی را
لب شیرین ،سختی را
منم فرهاد کج بختی
ز تنگ شب،تو را ماهی
حلال است عشق پنهانی
به راز قفل ،تو راز داری
پی بازی، به صید من
نباشد قایقی را دشت
در پنهان قلبم را
فقط با تو بشکافم
بزار پیدا شود رازم
تو چنگی و منم آوازم...


سید ماهان موسوی

عکسِ تو رو قرصِ ماه

عکسِ تو رو قرصِ ماه
همه دیدن که ماه گرفته
تو تنم به جایِ خون
شعرِ سرخه تو راه گرفته

بختِ من تار شد و مضراب تویی
هم نماز و هم قبله و محراب تویی

سرگیجه و جامِ میِ ناب تویی
اونکه بی عشقم میشه آب تویی

تاروپود این قالیه به دار نشسته ای تو
اون بی وفایِ دل به غیره من بسته ای تو

این دو روزه زودگذره دنیا شدی تو
فانوسِ شبهایِ پر موجِ دریا شدی تو

حرفِ دلتو دوباره پنهون کردی
دوستم داری و باز کتمون کردی

از جون خریدم نازِ نه گفتناتو
تظاهر و دل از من شستناتو

غم دیگه غم نیست یه کوهِ درده
امیده تو داغیه این دستهایِ سرده

میاد روزیکه که چشمات مالِ من شده
نگاهات هر کجا فقط دنبال ِ من شده

این کوه هایِ فاصله رو از جا ؛ من درمیارم
تقدیر رو هم عاقبت از پا ؛ من درمیارم

بوسه از پلک هایِ تو
دیگه خواب و رؤیا نیست
عاشقتر از من ؛ خدا میدونه
تویِ این دنیا نیست

از این جهان نیست هیچ هراسم
تا تو هستی گلِ من‌ ؛ تنها شناسم


علیرضا دربندی