کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بعد از تو من شاعر شدم

بعد از تو من شاعر شدم
احوال من خوش نقش شد
تردید از قلبم گریخت
رویای من بی نقص شد
وقتی که شاعر می شدم
شعرم پر از نقاش بود
من می نوشتم حرف دل
قلبم پر از احساس بود
وقتی که رفتی از برم
دنیا چه بی بعد و زمان
مبهوت ساعت بودم و
ساعت برایم نغز شد
وقتی که من شاعر شدم
قلبم چه بی پروا نوشت
نقشی کشید از حال دل
شعر و شعورم جان گرفت
احوال دل بی نقص شد
شعر از درونم جان گرفت
اندیشه شد احوال من
مغزم دوباره جان گرفت
این بی خرد احوال من
رنگش دوباره سرخ شد
گویی که خون تازه ای
در پیکر و جانش گرفت
آبی شد احوال دلم
با آسمان مأوا گرفت
یک دل بهای کار شد
دل روی کاغذ جا گرفت

الهه رزاز مشهدی

چه خشنود است قلمم، که دارد بهترین سعادت

چه خشنود است قلمم، که دارد بهترین سعادت

تا نویسد از جاودانه شخصیت اصیل با نجابت

غزلم کوتاست اما مالکش شهید تورجی زادست

لیکن من حقیر، دارم چند بیتی حرف دل را برایت

بدیدم رویایی را که دعوتم به منزل گاهت

باشد که افتخاری ایست نسیبم ، تا ببینم خوابت

اگر باشم لایق تکیه شهدا و بخوانیم به خادمانت

نذری کنم تا نویسم مادام ، نوحه برای اهل بیتت

دانم دارم گناه و خطاهایی، اما کنی باز شفاعت

هر که را دیدم می خواند حمد و توحیدی برایت

گویند جانب یزدانی و نامت بیانگر معجزه هاست

مهمان نواز حاجت مندانش و دارد مدال افتخارات

شهدای والا تورجی زاده، نامی شجاعت بود با اصالت

خالصانه سروده ام را تقدیمت ، هر چند بود ناقابلت


پوران گشولی

اگر به چَشم دلت نیست حَشو شعر و غزل

اگر به چَشم دلت نیست حَشو شعر و غزل
چرا چو مردم چَشم تو پُر مَعانی هست

سخن به غایتِ باریک، چون میان تو نیست
چو قامت تو، دلِ خلق را میانی هست

چو زلف و روی تو کَس را نه بوی و رنگ بود
چو قد و موی تو کَس را نه بوی و سانی هست

تو چون جوانی و من چون شکر هم از لب تو
به لب حیاتِ مرا چون سخن گرانی هست

چو نام زلف و ر‌ُخت بر زبان گذارم تا
به هر دو دست مرا زُلف و ترجمانی هست

بر آستان تو هر شب کنم نِثار، دو چشم
هر آن گُهر که به هر گوشه‌ای روانی هست

ز من مَپرس که در زُلف و رخ چه داری تو
از آن نشان که مرا در دل پریشانی هست

مرا بدان چه که در دست خویش می سوزم
ز آتشِ دلِ خویشم خبر چه دانی هست

اگر به کوی تو از بنده یاد خواهد کرد
ز بنده یاد کن ای خواجه، ارمغانی هست


نه جز وِصال تُرا در میان مقامی هست
نه جز فِراق تُرا در میان نشانی هست

پیام هاشمی

هر مدعی عشق که مجنون نشود

هر مدعی عشق که مجنون نشود
هر گردچو مهی که مه گردون نشود

هر برادر خوانده وپیوند خورده که
دلسوز تو نیست و همخون نشود

هر با عیار و بزرگ زاده که بینی زجهان
با چوب حراج خلقی که ارزون نشود


هر به خون خود تنیده به رزم ونبرد
همچو شهیدان والا وگلگون نشود

هر بی مقدار که علامه نهد نام خویش
بر مقدار وبارش که هیچ افزون نشود

هر دامن پاکی که نه آرد عیسی ومسیحی
باید مریم باشد و ز جور زمان پریشون نشود

هر چاه افتاده که یوسف کنعان نشود
شمعون ویهودا حریف معبد امون نشود

هر نوک زدنی بروی زمین که نباشد نماز
باسجده ی طولانی شیخ. درد درمون نشود

هر بذل وبخشش کننده که خدا نیست
خدا آنست که گرنان دهد بی دندون نشود

داودچراغعلی

مرا رازیست با چشمانِ زیبایت نمی دانی

مرا رازیست با چشمانِ زیبایت نمی دانی
ز چشمانم تمنّا های قلبم را نمی خوانی

نَرَفتی لحظه ای کز خاطراتم روزشب دلبر
ازآن روزی که بستم بادوچشمت عهدپیمانی

کجا داری خبر جانا تو از احوالِ ما آخر
که دارم با دو چشمانت هزاران قصّه پنهانی

از آن روزی شدم شیدایِ آن چشمانِ زیبایت
جدا گشتن ز چشمانت ندارد هیچ ، امکانی

به آن اوّل نگاهت آنچنان بنشسته ای در دل
نخواهی رفت کز یادم تو ای دلبر به آسانی

اگر لطفی کنی بر ما تو ای زیبا شَوی یارم
نجاتم می دهی جانا مرا از هر پریشانی

تویی درمانِ دردم کس علاجش را نمی داند
به بالینم بیا ای مه مرا دارویِ درمانی

ترا هر دم نگارا از خدا کردم طلب در عمر
کجا آرَد وصالت بر (خزان) یارا پشیمانی

علی اصغر تقی پور تمیجانی