کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ای که از معجزه‌ی عشق تو شاعر شده‌ام

ای که از معجزه‌ی عشق تو شاعر شده‌ام
من به عشق رخ تو عاشق و طاهر شده‌ام

منم و گوشه ویرانه ی این خانه ی غم
که ز طوف حرم وصل تو زائر شده‌ام

می‌کشم درد فراقت که طبیبی به دلم
گر به دیدار تو قانع شده صابر شده‌ام

گفته ام چاره ی درد دل بیچاره ی خود
بس که گفتم ز تو من شاعر ماهر شده‌ام

از غم هستی خود سوخته بودم همه عمر
در هوای رخ زیبای تو شاعر شده‌ام

دیده‌ام تا که تو را خسرو خوبان جهان
من ز اعجاز دو ابروی تو کافر شده‌ام

ای که معشوق تو حاضر به دل و دیده توست
چون مه از شوق رخت واله و شاکر شده‌ام

از محبت تو به هر شکل مرا جانی هست
تا به هر شکل ز احساس تو ناصر شده‌ام

هر چه در وصف تو گفتم ز سر صدق بُود
بس که من از تو غزل گفته مفاخر شده‌ام

نرگس صبور

جیک جیک جیر جیر همه ما را با خود می‌برد

جیک جیک
جیر جیر
همه ما را با خود می‌برد
به کجا؟
به همجا
هر کسی را به یک جا
من که با آنها خاطراتی دارم
می‌برد من را به روزگار دور
آنسوی زمان
چقدر نزدیک است
آنقدر که می توان
خم شد و دست برد
و
تکه ای از آن را برداشت
دید و بوید
لمس کرد و بوسید


حسنعلی فرهادی فرد

پُرشد دلم از عشق تو یوسف نمی خواهم دگر

پُرشد دلم از عشق تو یوسف نمی خواهم دگر

من یوسفم را یافتم اما نه با چــشمــان ســر

چون تکه ابری بغض خورده پر زبــاران غمم

یادت سبکبالم کند، همچون نسیمی در سحر

در پـیله و زنــدان تــو مـعـنای آزادی شـکـفت

پـــروانـگی شـد حاصـلــم ای مـهـربان دادگر

تا برحریم ملـک دل، مُهر سلــیمان تو خــورد

از من گرفــت انـدوه را جـانــم شـده آزادتــر

این زخمه های تار لرزان، نغمه های غصه ام

درمان شود با مهـر توآرامــش محـض بـــشر

جامی زمی نوشیده ام ازچشمه سار عشق تو

می بارد ازچشمان من همواره شعر ناب و تر


سارا کاظمی

به دو کتاب روی میز نگاه کن.

به دو کتاب
روی میز
نگاه کن.

میز
بوی عصر می‌دهد؛
سایه‌ی درخت
آهسته
از روی آن می‌گذرد.

چشم،
اگر چشمِ دیگری بود،
می‌گفت؛
دو کتاب‌اند
و فاصله‌ای میانشان.
اما جهان
سکوت می‌کند
و می‌گوید:
فاصله‌ای نیست.

کتاب و میز
دو موج‌اند
در رودی
که بند نمی‌آید.

اگر نگاهت
از میانِ جهان می‌گذشت،
نه کتاب می‌دیدی
نه میز
فقط
رفت‌وآمدِ رنگ‌ها.

جسم
خوابی‌ست
روی پلکِ ما.

می‌گویی
از عزیزی دوری؟
زمین
میان دل‌ها
دیوار نمی‌گذارد.

در ژرفای هستی
هنوز
در یک تپش
با همید.

رازی هست:
هیچ‌کس
از هیچ‌کس
دور نمی‌شود.

مرگ
کوچِ آرامی‌ست
به شاخه‌ای دیگر.

آنجا که
زمان خط ندارد،
نه رفتنی هست
نه دوری‌ای.

آن‌که رفته
در نورِ دیگر
می‌ایستد.

آرام باش؛
همه چیز
انرژی‌ست
من،
تو،
آنها،
و این جهان
که بی‌صدا
در خودش
می‌چرخد.

محمد رسول بیاتی

ندا آمد دلا عاشق شدم من

ندا آمد دلا عاشق شدم من
به دستش از بلا فارغ شدم من

به شب‌های سیاه و قصد پایان
ز نور چشم او صادق شدم من

به یاد آن نگاه آرام و روشن
ز بند غم رها، عاشق شدم من

فرشته بود و از جنس نجاتم
به آغوشش چو پر، لایق شدم من

به لبخندش جهانم رنگ دیگر
به جانم با امید، عاشق شدم من

به او گفتم که ای آرام جانم
قبولم کرد و هم عاشق شدم من

کنون با اوست هر لحظه بهاری
به عشقش از فنا، عاشق شدم من ...


امید کاری کلاشی