مثل رویایی
که هیچ گاه تعبیر نمیشود
اما هست.
اتفاق افتاده.
مانند دستان ظریفی
که نیمه شب
وقت سحر
بی پروا
خارج از هر ریاضی خشک و شکننده ای
می رقصد.
و خنده ای
که کنایه می زند
به هوس های پوچ بشر
و کودکانی که نمی خوابند.
نه.
دلسوزی بس است.
من با زخم هایم پرواز می کنم.
و بدون بال.
و چه بی دل و چه بی پروا.
نه معنی کلام آن نیست
که دیروز کاتب
صلات ظهر
زیر نور خورشید نوشت.
معنی کلمه شب است
و من
و تقلای معصومانه ی ماهتاب
پشت ابر.
گلایه؟
فراموش کن گلایه را.
نهر پر آب می شود و
کودک گلایه می گرید.
نه هر قطره ای الماس است.
تو پرنده ی شب باش و
از شادی بگو
برای دل جوان سر خورده ی همسایه
که تیرگی نیز
چون هست
شایسته ی پرستش است.
سحر غفوریان
گاه به یادت میافتم
چشمم میدرخشد
دوستت که دارم
جهان
از تپش میایستد.
سیدحسن نبی پور
چگونه شرح بدهم
حال ِاین قلب را
که شرحه شرحه شد در هوای ِتو
بگذار همه ترانه باشند
من موزیک بیکلام باشم برای ِ تو
بعداز تو
بعد از این همه «چه کنم »گفتن های ِ نحس
به لکنت زبان دچارم
تا بگویم ساسا سال ِتحویل
اسفند می شود
در بداهه ترین حس ِدلتنگی ها ی من
چراغ اگر ردیف باشد قافیه کور می شود
واژه پشت واژه لال ِمادرزاد می شود
من بگویم کودک …
نمیگذارد حرفم تمام بشود
بهانه ی تو را میگیرد
و در حسرت ِ آغوش ِ تو آنقدر اشک میریزد تا بمیرد
بعداز تو ، هر که مرا دید گفت :
«خدا کند شفا پیدا کند »
یک ،دو ،سه
و پرتاب ِ دوباره درون ِ سطل ِ زباله
آفرین!
بگذار حداقل این شعر ِمچاله شده
راهش را پیدا کند.
آرزو حاجی طاهروردی
روزی گذرم بر لب دریا افتاد
نظرم بر منظره زیبای آنجا افتاد
قدمی بر ماسه های لب ساحل زده
بی خبر از همه جا دل به تکاپو افتاد
دریا دل نگرانی های من را دیده بود
به همین خاطر نگاهش را زمن دزدیده بود
موج به ساحل می آمد و بر می گشت
ماسه ها خشک میشد و دوباره تر می گشت
ساحل دریا قشنگ بود و هوای او عجیب
موج دریا خروشان و صدای او مهیب
جمع ساحل و دریا باهم غوغا می کرد
صد هزاران فتنه های خفته، بر پا می کرد
ساحل ،آرام و دریا ،باز خروشان می شد
ظاهرم ،آرام و این دل ، پریشان می شد
جای این قایق دگر در پهنه دریا نبود
موج عشقش هردمی این دل مارا می ربود
دیر زمانی بر آب شناور بود ،این قایق دل
عاقبت از دوریَّش بنشست این قایق به گِل
سال ها مهر او بر این دل من نشسته بود
دیر زمانیست که این قایق به گل نشسته بود
او مستغرق دریا و من مانده ساحل
صد وای بر این فاصله ،صد وای بر این دل
عشق دریا در دلم بود و قایق هم نبود
فکر سال میکردم اما دقایق هم نبود
عاشقی کار من بی کس دل خسته نبود
عاشقی لایق این قایق بشکسته نبود...!
حسین ثابت سروستانی
تا که با آینهی چشم تو شد دیدارم
بادهام دادی و حیران که چرا هشیارم
باغ آغوش تو شد خانهی مرغ دل من
نیک بختم که به بُستان تو مأوا دارم
صبح با زنگ نفسهای صبا بر خیزم
که ز گُل شامه نوازد بکُند سرشارم
داروی درد مرا هیچ طبیبی نشناخت
مرهم دردی و از عشق تو من بیمارم
مصلحت نیست که از حال من آگاه شوند
حاسدانی که نخواهند تو باشی یارم
رمز و راز من و تو در صدف یاد بماند
راز داری صفتم هست و از این ستّارم
ای دلارام که حُسن نظرت با «سینا»ست
بوی احساس تو دارد سخن و اشعارم
رحیم سینایی