آخر ز غمت، سخت غریبانه بمیرم
در لانهی اندوه، وبی دانه بمیرم
چون مرغک تنها به غمت خسته و بیبال
با زمزمهی حسرت و در لانه بمیرم
ای ماهِ شب ظلمت عالم، تو کجایی؟
بینور رُخت، خسته چو ویرانه بمیرم
در کوچهی یاد تو اگر باد وزد باز
با بوی سحرخیز تو مستانه بمیرم
هر شاخهی امید شکستی به خیانت
بر سبزهی پژمرده به گلخانه بمیرم
ای عشق، به طوفان تو دل داده و راضی
در قایق بیلنگر و بی شانه بمیرم
چون شمع سراپا به هوایت همه سوزم
در شعلهی سوزنده چو پروانه بمیرم
یک عمر، به جان غم تو سوختم ای یار
پایان ره غربت چو دیوانه بمیرم
در سینه اگر نام تو خاموش شود باز
با یاد همان لحظه که جانانه بمیرم
عمریست امیدم به نگاهت گره خورده
بیمهر تو،در غربت وبیگانه بمیرم
محمد ناصری
دریای آبی چشمانت ای دریغ
موج وفا و مهر ز خود دور کرده است
فانوس چشم مرا
تندباد قهر تو بیرحم
به ساحل انتظار کور کرده است
در باغ خاطرت
ای مظهر جفا
گلهای با طراوت عشقم فسرد و مُرد
یک ناشناس هوس باز و سنگدل
دست تو را گرفت و مرا دست غم سپرد
اکنون ز بیکرانههای خیالم
نسیم راز
این نغمه کرده ساز
از دل بر آر گوهر عشقش دلا ورنه
شود نصیب تو از این جهان بسوز و بساز
فروغ قاسمی
چرا خواب در چشمان من این قدر حجاب است
و چرا انسان در مرتبه ی آخر این دیرِ خراب
حتی پروانه میداند راز آفرینش را
ولی آدم گیج و مبهم و بیمار
دنبال فلسفه و منطق برای توجیهِ وجود است
آه که خواب بشر چقدر سنگین است
و خواب گنجشک ها سبک و خالی از کابوس
و میدانم حضور یک پَر ،روح را میکشاند به سمت وضوح
اما
چه کسی به فرزانگی روح گرایش دارد ؟
و چرا فرصت کشفِ حقایق خالی است ؟
چرا پرواز به خواب من نمی آید؟
و کی شراب خواهم شد ؟
مانده ام چهل روز در شیشه ی انتظار و تاریکی
شاید خدا شراب دوست داشته باشد
و بخواهد لبی تر کند ،
من نمیدانم
کِی ادارک،از قلب این گونه ی خاکی عزیمت کرد؟
و چرا قانون آمد
اگر «فکر» این قدر وحشی نبود
اگر ذهن کودک از ابهام و ترسیدن و تربیت پر نمیشد
اگر انسان آوازه را دوست نمیداشت
اکنون همان اکنون میماند
پای برهنه، برهنه میماند
برگ حرف میزد
باران راز آسمان را فاش میکرد
و آسمان در استکان چای جا میشد
آه که این ته تغاری خدا چقدر محزون است
کاش باران بر سر گیاه نارس عقل ببارد
و روح پا برهنه بدود...در چمن های سبز اکنون
و ببیند که زمین فقط یک گوی حباب است ....
فاطمه عسکرپور
باز کن پنجره را نوبت سرگردانی است
دل من خسته از این سرکشی ی پنهانی است
یا به پاییز بگویم که وساطت بکند
دخت شهریوری ام عاشق تو آبانی است
زیر باران من و تو منتظر ِخیس شدن
دلم از دیدن این لحظه عجب طوفانی است
لب اناری ! تو که چشمانِ زمرد داری !
عطر تو خاصترین رایحه یِ ایرانی است
آب، گیسوی تو را خیس وُ مرا رقصان کرد !
قلقلک هایِ نوازشگر تو درمانی است
چتر من باز نشد دست تو را میخواهم
دستمان چتر شد وُ وسوسهء همخوانی است
فصلِ پاییز وُ خیابانِ جنون انگیزش
به! چه لرزیدنی آبادترین ویرانی است
به همین سادگی از عشقِ تو لبریز شدم
عشق ،چون صاعقه یِ فصل طلایی آنی است!
فاطمه عسکرپور
کفش ِپاره فقر و ظلمت شد تباهی در جهان
تیره شد باران رحمت خون دل ها شد روان
کودکی شد بهر بازی آن یکی شد بهر کار
رنگ مشکی خیمه ها زد سایه شد بر مادران
مولوی ها را چه شد از بهر آن قرآن حق؟
هر کسی گم شد رهش بر شک و ایمانش گمان
آن سخن ورها کجا رفتند سعدی را چه شد؟
تا نصیحت گویدش پندی دهد با آن بیان
شاعرانی پارسی گو داشتش شعری روان
شعر حافظ کو کجا شد عشق یارانش به جان
عاشقی ها در غزل ها بسته شد کو فرخی؟
دوختن لب های شعرش داغ کردندش زبان
حوض آبی نان خشکش بادباک در چنار
کو سپهری تا بگوید شعر نو از آسمان
عارفش کو ایرجش کو تا بگوید از وطن؟
رفته دیگر حوصله غم خوار گل شد ناتوان
شد حوادث یک به یک در برگه ها در جامعه
قامتش خم سَروِ آزادی فقط نامش جوان
شد تمامش استرس در زندگی بر لحظه ها
رخت بربستش ز مردم بوی خوبی عطر نان
محو فردوسی دقیقی عنصری در واژه ها
دیر شد دیگر به سرعت دور شد آن کاروان
حکمتش تاریخ فریادی زند در گوش ما
جان من پر درد شد با زجر آن بی خانمان
کودکی در کوچه میگرید به رنجی بی پناه
من غریبم بی چراغم گم شدم در لامکان
کم نگفتم نام یارانی که عاشق بوده اند
سینه ام پر درد شد یارب مدد کن دیدگان
نون حق ما یسطرونی خلق کردش با قسم
از قلم اشکی چکیدش بر غزل دردی گران
محمد جواد پازوکی