فریادهایِ خفته ام را ، می نویسم سالهاست
این غزل مجموعه ای از زخمها ،فریادهاست
واژه ها گم می شوند ، چشمانِ توپنهان شده
مغزِ من مجموعه ای از کاشها ، ای دادهاست
شاخه هایت مأمنم ، دستِ مـرا محکـم بگیر
که جهانم خسته از آشوبِ این تکـرار هاست
من درونِ عقــده هایِ این جهـان جا مانده ام
شانه هایِ زخمی ام ،مدفون به زیرِ بارهاست
هـی مـرا انکـار کـن ، انـکار کـن ، انکـار کـن
جانِ من این جانِ من خسته از این انکارهاست
مـن جهانـم بسته بـر یک تـار مــویِ مُحکمـت
برهمان مویی که محکم،بر تنِ این دارهاست
دل به دریـا زد این قلـبِ به دریـا بــرده ام
وجهانِ توجهانی مملو از مغروق ها،گردابهاست
ساناز زبرشاهی
ای محسوسترین احســـــاس هستی
ای اوج شکوه عشـــــــق و مستـــــی
آهنـگ ترانههای زندگی مادر تو هستی
ای قبـــــله بینشـــان هر خـداپرستی
ابوالقاسم میدانی
می رود از سواحلت بیرون
قایقی را که بسته ام بر باد
کهنه مَردَم و نیستم مجنون
تازه لیلیِ مستمع آزاد
.
از اسیرانِ خاک بر حذرم
اهل رودم نشانی ام آنجاست
دائما در تلاطمِ سفرم
ناخدایم خدای طوفانهاست
.
دعوتت می کنم به ناکامی
گرچه از کام خویش محرومی
اتفاقی که در خیال منی
اتفاقی که مطلقا شومی
.
تا به عشقی که برده از یادت
برسی با تو عقدِ خون بستم
تو همان عاقلی که می دیدم
هستی و من خودِ جنون هستم
.
می توانم هزار زهرِ دگر
بنویسم ولی نمی پاشم
تشنه ای؟ اعتراض هم داری؟
برو از صفحه ای که من باشم
.
مبتلایی به دلنوشته ی من
گرچه در شعر نو تعطیلی
تا می آیی برای چک کردن
به غرور تو می زنم سیلی..
ناصر یوسف نژاد
میان بی قراری آدمها
در پندار زندگی و مغلوب شدن ها
در جدال با طناب خاطرات و مردن ها
مست ،خمار
پابرجا نبودن ها
بدون لبخند، بدون هیچ غلته ای در اندیشیدن ها
گاهی دلم میگیرد
روزها و شب ها و شبانه روزها
دلم مفلوک بودن فصل پاییز را میخواهد
برود تا انتها و یلدا شود پایانش
گاهی از چکه های خون آغوشته به تیغ دلم میگیرد
صبح ظهر شب، شبانه روزها
لابه لای بیهودگی و فردا
زیر باران ها
پس از ظهور آخرین پیامبر در فلاکت کویرها
درگورستان قایق ها در رودخانه ها
در تورهای خشکیده از ماهی ها
درون حبابی در آب و حبابها
بیهوده دلم میگیرد
امروز فردا ماه ها و سال ها
مرتضی عباسی