کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تمام رویای من

تمام رویای من
اندکی گرمای نگاهت
را حس کردن است
در کنارت قدم زدن
و چند جرعه محبت
نوش کردن است
آه که چه زیباست

تمام رویای من
لحظه ای درنگ در
چشمان سبزفام توست
تا درخشش ستاره های
دیدگانت من را مست کند
چه کسی بود
در ابتدای کوچه خواهش ؟
تو را تمنا کردم
بیا با هم باران را
لمس کنیم
شاید این آخرین
فصل بارش نور
در شب مهتابی باشد

تمام رویای من
به حد درک کردن
یک آغوش مهربانت
در تاریکی ذهن منتظرم است
چرا دریغ کردی ؟
مگر نگفتی ماه
مهتاب را به شب هدیه کرده
پس چرا شب من همیشه
بی طلوع ماه است؟

تمام رویای من
کنار پنجره خیال
رخ زیبای تو را
در ترنم باران پاییزی
در نگاهم نقاشی کرده ام
و هر دو سه باری
لبخند مهرانگیز تو را
در یادم به یادگار
ثبت کردم

تمام رویای من
داشتن رویایی شیرین
از اولین دیدار
در زیر درخت اقاقیا
به هنگام آشنایی
نگاههایمان بود
راستی زمان را بخاطر دارم
غروب آفتاب
کنار آن پل عاشقان
همدیگر را به قلب
پر تلاطم هم
به امانت سپردیم

چه کسی آن شمع
را خاموش کرد
پروانه در حال سوزاندن
هستی اش بود
تا عاشقی را بیاموزد
تمام رویای من
هم همین سوختن بود
که به سرانجام نرسید

تمام رویای من
از ابتدای یادم
به یغما رفت
آخر نگفتم
من در خواب بودم
این رویا ها به سراغم آمد....

حسین رسومی

دیدی که نگاهت چه با چشمان ترم کرد

دیدی که نگاهت چه با چشمان ترم کرد
در اوج بهاران پژمردم و بی شاخ وپرم کرد

دل در طلبت سوخت چو شمع وندیدی
طبیب تو بودی و محتاج دوای دگرم کرد

گفتی که گناهم بود یک لبخند و نگاهی
ندیدی آن گنه کوچک چه خاکی به سرم کرد

حال بگویم چه کرد بامن آن درد فراغت
آری مجنون شدم و آواره و دربه درم کرد

بسیار خواندن خلائق در گوشم پند ونصیحت
افسوس عشق درپس دربود وکور وکرم کرد

دلم تنگ شده برا خنده وقهقهه ازدل سیر
شادی با تو رفت وغم لانه در پیش وبرم کرد

گویندحال بسوز که خود کردی وتدبیر نیست
هر چه آمد به به سرم من نه این دل بی پدرم کرد

داودچراغعلی

ای عشق بگو چه گویم آخر؟

ای عشق بگو چه گویم آخر؟
اکنون شده ام بسان‌ کافر ،

شعردل من بخاطر توست ،
تا نور دهی مرا به دفتر ،

خسته ز همه بریده ام دل ،
جز تو، که تویی بجان برابر ،

هر جا که تویی امید جانی ،
ایمان بخدا کنی فزون تر ،

در دل همه خاطرات از توست ،
پر نور کند دل از "معطر" .


احمد معطری

در کوچه‌ای بی‌پنجره
مادری
با زبانِ بسته‌ی فرزندش
لالایی می‌خواند.

آواز؟
کجاست آواز؟
وقتی گلو
دهانه‌ی یک اسلحه‌ست
و واژه
گلوله‌ای بی‌جهت.

تو فریاد زدی
بر آستانه‌ی قرن
با مشتِ واژه بر درِ آهنین.
اما درها
فقط باز شدند
تا دست‌های ما را ببندند.

سنگ‌ها سال‌هاست
از حافظه تهی شده‌اند
صداها را بلعیده‌اند
و هنوز
از فرطِ شنیدن
کر نشده‌اند.

ما وارثانِ فریادی بی‌تسلاییم
نه پیام‌بری مانده
نه پیام.

نان
که از گلوی ما می‌گذرد،
خونِ زبان را می‌بلعد.

نام‌مان را نبردیم
و عشق
در پستوی زندانی بی‌چراغ
تکثیر شد
میانِ موهای جوگندمیِ مادری
و دستانِ پینه‌بسته‌ی پدری
که لبخند می‌زدند
تا کودکی
گرسنه نخوابد.

دیگر نه ققنوسی هست
نه خاکستری،
فقط کوهی‌ست
که نَفَس نمی‌کشد
تا مبادا
باد،
صدایش را بشنود.

ما از بطنِ خاموشی آمده‌ایم،
نه برای فریاد
نه برای شعر،
بل‌که
تا گورِ کلمات را
بی‌صدا
پُر کنیم.


داود عباسی

مرا با عشق، با رؤیا، جدا از دردها کردی

مرا با عشق، با رؤیا، جدا از دردها کردی
ولی آخر، من و رؤیا، چرا از هم جدا کردی؟

به دستم دادی آیینه، که در آن عشق بنگارم
شکستی چشم آیینه، مرا بی‌دست‌وپا کردی

میان جمع خندیدی، ز زشتی لب نبستی هیچ
چه کردی با دلِ پاکم؟ چه کردی؟ بی‌صدا کردی

تو گفتی: «دل به دنیا زن، که تقدیرت همین باشد»
ولی دیوار شد آن راه، و رفتن را بلا کردی

تو با لبخند می‌گفتی که در تقدیر من هستی
نمی‌دانستم آن لبخند را تنها ادا کردی

به شب‌ها شمع می‌سوزد به یاد خنده‌ی بی‌تو
ولی سوزِ دلِ شمعم، تو با طوفان چه‌ها کردی؟!

تو با تردید دل بستی به آیینِ بیابان‌ها
و فصلِ سبز بودن را پر از وهم و خطا کردی

ببین، در آینه لبخند می‌جُستم، ولی افسوس
خودت را هم ندیدی و غرورت را خدا کردی

و من ماندم در این غربت، که حتی گریه‌ام خشکید
تو اما با نگاهی سرد، فقط رفتی، رها کردی

مهرداد خردمند