کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

حرفی مَزَن که چشمِ تَـرَم خیس تَر شـود

حرفی مَزَن که چشمِ تَـرَم خیس تَر شـود چیـزی مگـو کـه عاشـقـی ات بی اثـَر شـود
دنیـا اسیر چهـره ی خُنیـاگـرت شــده است کـــاری مـکُــن کــه داغِ دلــم بیشتــَر شــود
زیبـای من کـه چـون رُخِ خورشـیـد ، دلبــری قـدری بتـاب تـا شب هـجــران سَحـَـر شــود
بس گُـل شکفتـه می‌شـود این بـاغ را ولـی 1 دنـیـا ز شــوق عـطــرِ تــو زیـر و زِبَــر شــود
شَــرقــی تـریـن اُمیــد دلـم در فــراق مُــرد همســـانِ یوسـفی کـه دلــش بـاخـتَــر شـود
جـانـــا دلـم شکــسـت و انــار دلـم شکُــفـت شــایَــد دلَــت زِ رنـگِ دلــم ، بـاخَبـَــر شــود
گـاهـی دلــم به آفتــابِ رُخَــت میهمــان نَمـا تـا شـــور زنـدگـــی تـَــنِ ایـن رهـگـذَر شــود
ای غایـب از نظــر بـه خــدا می سپــارمـَــت با (دوسـت دارمَــت ) غــم مـن تـازه تَـر شـود
جمال الدین بخشنده

به تو وابسته‌ام عشقم چو بیماری به دارویش

به تو وابسته‌ام عشقم چو بیماری به دارویش
که جان گیرم ز یک جرعه، شفا جویم ز مینویش

تو عشقی، نازنینی،مهربانی و نیک می‌دانی
که زیبا می‌شود عشق از شورِ ناخودآگاهش

تمام غزل‌هایم فدای یک نگاه و یک کلام تو
که خوب می‌دانی چه رازی هست در معنایش

نسیم مهر می‌آید ز عطر خنده‌های یار
که تب دارد دلِ عاشق ز داغِ بوسهٔ یارش

به چشمت عالمی دیگر، به لبخندت بهاری نو
جهانِ خسته می‌خندد به هنگام تماشایش

به آغوشم بکش ای یار، که آرامم در آغوشت
جهان را می‌دهم یک‌سر برایِ مهر آغوشش

درون دیدگانِ تو شرابِ عشق می‌جوشد
که مستی می‌دهد دل را ،ساغرهای خندانش

گرچه لذت ‌ِ دیدار هم با وعده فردا گذشت
وعده دیدار هم شیرین می شود از ذوق دیدارش


احمد برزگری

رهگذر

رهگذر
آهسته‌تر
گام‌هایت
بر جانم می‌لغزد


طیبه ایرانیان

باز دنیا حکم صادر می کند

باز دنیا حکم صادر می کند
باز هم محکوم گردیدم به غم
باز دارند این دلم را می برند
سوی تبعیدی سراسر بی کسی
رهسپار کوی تنهایی شدم
شاید از اول کسی با من نبود!
یک خزان در من پر از احساس بود
حس تنهاتر شدن

آمد کنار من نشست
خیره شد در چشم هایم
گفت:حکمت آمده
زودتر با من بیا
تبعید هستی تا ابد!

میدیا جادری

اشک چشمم نمایان می شود در دست باد

اشک چشمم نمایان می شود در دست باد
خاطرات او مرا سوزد چو آتش در نهاد

این پریشانی مرا از خانه بیرون می کند
گه ز خود بیخود شوم گه در جنونم بی عناد

در ره اش افتاده ام مسرور شهرش می شوم
در خیالش من قرین جام و بهرشم در هر بلاد

شایدم بپوشاند ز رخسارم نقابی از نقاب
مست مستم تا کنم از یاد این هجران، جهاد

هم به دام مهر رویش، هم به یاد شام و سحر
درد فرهاد ندارد چاره جز آلام ز هر رخ داد مراد

گر آید صبا با خبری از سوی دوست
درد فرهادش که داند جز جنون و یک فساد

روی او چون می زند آتش به جان عاشقان
پس زلیخا بایدش تا دل بَرَد از کف رندان زاد


منوچهر فتیان پور