کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

نزدیک شدن صرفاً سپری کردن نبود

نزدیک شدن صرفاً سپری کردن نبود
انقباضِ فضا به سویِ یک میلِ نامرئی
هر قدم ، یک قدم
هر نفس یک نفس درتاریخِ من ،
بسوی جایی که میدانستم ،
پایانِ منِ مستقل آغاز می شود . . .
ناگهان تپش دل ها ،
ناگهان قیامِ هرمِ نفس ها ،
و ناگهان نگاه آخر ات پیش از اتفاق ،
آخرین مرز بود . . .
بعد سکوت ، تارهای عنکبوتی که جهانِ بیرون را از ما جدا می کرد . . .
و واقعه . . .
عروجِ دود و پریسکه ها در ما !
این نه تلاقی دو لب ،
که همزمانیِ دو اراده بود . . .
تبادلِ انرژی خامِ وجود بود. . .
تو از تمام ِ هستی ،
ومن از تمامِ تریدی هایم
یک جرعه نوشیدیم . . .
طعمِ حقیقتِ تو ،
شیرینیِ کتمان شده یِ تمامِ وصولِ آرزوها بود . . .
در آن فشارِ ملایم ،
شعرِ من از واژه ها برید ،
و به ضربانِ تو پیوست . . .
جهان برای ثانیه ای ازدَوَران ایستاد . . .
و ما در آن توقف ،
هزاران سال زیستیم . . .
تمامِ تاریخ ِ نامگذاری شده ،
همه ی قوانینِ فیزیک . . .
همه ی ترس های گذشته . . .
از میان رفتند . . .
آن لحظه فقط یک " هستیمِ " مطلق بود . . .
نه خاطره ای برای ساختن ،
نه آینده ای برایِ نگرانی ،
یک آتشفشانِ خاموش !
که به جای گدازه نور فوران می کرد. . .
و چون جدا شدیم ،
لب هایمان ،
حامل اثباتِ نادیدنیِ یکدگر بودند !
" دل زدنی "
که سندِ
" ما ازین پس ، در سلولی مشترک تنفس میکنیم "
بود .


فرشاد عبدی

نقش گرسنگان است در زیر پای بی درد

پا را منه به غفلت بر نقش های قالی
تا ناله بر نخیزد زین نقش های عالی

این باغ و این گلستان از اشک گشته سیراب
هر گز ندیده ایام بی آب و خشکسالی

با هر گره چکیده اشکی به روی این دار
تا سر کشیده بالا یک قامت نهالی

پائیز بر بهاران سیلی زند سر انجام
باغ خزان ندیده پرورده روی قالی

چشمان خویش بیند رنگ شفق به بندد
یا بنگرد کمر را ماهی کشد هلالی

مجنون نشسته در باغ در دست زلف لیلی ایست
ساقی گرفته در دست جامی در آن حوالی

نخجیر زن نشسته بر اسب با کمانش
کرده نشان کمان را بر یک دَوان غزالی

:با هر گره که بندد: نقشی بیافریند
بر داربست و بر دل پیوسته در توالی

بابا و آب و بارش در مدرسه نیاموخت
نقشی رند از اینها از روی خوش خیالی

دردی نهفته باشد در تار و پود این فرش
رنجی کشیده لبّاف دوران خردسالی

نقشی که آفریند از دل هر آنکه بیند
ماتم اگر نشیند حق است بی سئوالی

پایش کجا گذارد بر نقش خویش هر گز
خاکش نشیند از گور بر نقش لایزالی

این نقش های زیبا اندیشه کرده ای تو
از دستهای خرد است با معده های خالی

نقش گرسنگان است در زیر پای بی درد
خرما خوری جنوبی ماهی خوری شمالی

دل پاک باش و بنشین نقشی نگر بکن گوش
چون ناله ها شنیدی زیبد اگر تو نالی

:ای کاش زاخترانم می بود واژگانی:
تا آورم به هر بیت زین واژه ها مثالی


جعفر تهرانی

من آن همای سعادت، در دل شبها نهان،

من آن همای سعادت، در دل شبها نهان،
رسته ام از بند تردید، در هوای بیکران.

آتش از جانم برآمد، شعله‌ ور از یک نگاه،
میدمد نور حقیقت، در سکوت بی زبان.

نه اسیر خاک و سایه، نه گرفتار غروب،
پر کشیدم تا بیابم راز خورشید نهان.

در دل شب، نغمه خوانم، با وجودی شعله خیز،
میتپد شوق رهایی، در دل این آسمان.

هر که از بیم شب سرد، رفت تا صبح امان،
شد رها از قید وهم، و یافت راه جاودان.

عشق، آیینه‌ ست پنهان، در دل جان جهان،
من در آن گمگشته بودم، تا شدم پیدا در آن.

مصطفی نجفی راد

گفتم چه خواهی گفتا توان ها

گفتم چه خواهی گفتا توان ها
گفتم که دادم گفتا زبان را

در کوی دلبر جایی ندارد
رند سبو کش داعی صهبا

آیینه میخواست نقد روان را
از رنگ رو خواند منظور دانا


زخمی که جان را در سینه پنداشت
خود را نهان کرد در بال عنقا

در گور میگفت دیدم که بهرام
با لحن حالی این قصه ها را:

از ما رمان بود خویش آرمیده
گوری که می بود در فکر ما جا

انگور و الکل تفکیک روح است
محلول شیشه طراح مینا

یا رب بگفتم سوختم در یا
ما دست شوییم از آب دریا

خواستم تنی خوش در دور ایام
شد استخوانم چون پود دیبا

هرکس که باقی ست در دهر مفلوک
سن خورده مخدوم در خانه تنها

گر می‌شنیدم از دل نشانی
در میستاندم از دیه جان ها

حق کو که گویم باشد نهانی
در چهره یک کس در جمله معنا

یارای یاری در کس ندیدیم
از خانه بردیم رخت تمنا

هر پخته فهمد ناپخته را حال
نا پخته گوید بیمار و سودا

ماییم و چشمی در دیده بی رنگ
ماییم رویی در چهره سارا

بردیا حق بین

عاشقم من ، عاشقم من

عاشقم من ، عاشقم من
در پیکره عشق
نقطه فنا هستم من
سر شور دارم
دولت عشق دارم من

شوق دل بستن زیباست
دل به دلدار سپردن نیکوست
تبسم گل سرخ در دست معشوق رواست
رقص کلمات من
در بر او جفاست

ای نازنین صنم
ای گوهر صدفم
ای نگین جانم
ترا به یک غمزه خریدارم

گرفتار یک نظر شدم
دیده دید و عقل به فنا رفت
روی نیلی شفق
ترنم دلنشین
سیمای معشوق شد

باران عشق می بارد
از آسمان وجودم
من عاشقم ، من عاشقم
ز خود بیگانه
با او آشنایم

همه غم و ناله
بر شانه روزگار سپردم
من فارغ و همنشین نگار شدم
به درنگی عاشقی
دو عالم را به آتش کشیدم

شوق عاشقی
در نهان روحم
نفس می کشد
گویی تازه رسیدم
به کوچه پس کوچه‌های بی قراری
جانان من ، جان بستان
که دیگر طاقت این وصال ندارم
آخر من عاشقم


حسین رسومی