کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شعر آمد به سراغم به شعورم برساند

شعر آمد به سراغم به شعورم برساند و به یک پنجره زیبایی و نورم برساند
شعر آمد که منِ مانده به تندیس غرورم را به معنای گذشتن به عبورم برساند
اصلن آمد که مرا زنده کند چشمه نماید و به دریای پر از تلخی وشورم برساند
شوق دریا گذر از قافیه دارد نتوانتم شاید این وسوسه بر تنگ بلورم برساند
شعر مانند کبوتر به دل ما زد و پر زد که غزل بر افق آبی و دورم برساند
عشق اما به شب شعر من آمد شرری زد که به آتش بکشاند به تنورم برساند
سهراب م صالحی

حسین در عشق همتایی ندارد

حسین در عشق همتایی ندارد به نفع خویش سودایی ندارد به جز دلهای شیدای محبت حسین ابن علی جایی ندارد نوای او انا الحق است هرگز برای ارث دعوایی ندارد حسین دلواپس آزادگی هست حدیث ملک وویلایی ندارد نمی افتد به قید هیچ بندی کسی که حرص دنیایی ندارد عنایت در نجات خلق دارد به غیر از این تمنایی ندارد نمی گردد به گرد مکر و نارو در اینجا شعبده جایی ندارد غمش از ذلت است و خود پرستی غم امروز و فردایی ندارد بیابان در بیابان شمر روید حسین تنهاست همتایی ندارد
ابوالحسن انصاری

دنیای قشنگیست!

دنیای قشنگیست! این دلبر من یار وفادار قشنگیست ! این عشق نه وابسته ابرو و نه خال است... مأوای قشنگیست ! هر لحظه در این موج فراگیر پر از نور می خواندم از شوق... چه احساس قشنگیست ! دل را به تمامی برد و می دهدم نیم نگاهی ... سودای قشنگیست ! میخانه و بت خانه و مسجد همه در اوست.... خمار قشنگیست ! هشیار نخواهم شد ازین مستی دلخواه.... رویای قشنگیست ! من رفت ز دستم دل و دین سوته دلان بازنیارید.... که دنیای قشنگیست !
زیبا کشاورز

تو را نمی شد نوشت،

تو را نمی شد نوشت، نه در شعر ،نه در خاطره تو مثل درختی بودی که سایه اش همیشه بود، حتی وقتی باد ، برگ هایش را برده بود دست هایت، نقشه راه کودکی ام بود . صدایت، پناهی بود ،که جهان را آرام می کرد می دانم ، زمانه عبور می کند و آدم ها می روند، اما بعضی بودن ها در نبضِ ما ماندگارند تو نرفتی... تو فقط در من پنهان شدی وقتی دستم می لرزد. صدایت را به یاد می آورم
(نترس)تو بلدی راه بروی...

زینت عارفخانی

دیدمت میان انبوهی از سایه‌ها،

دیدمت میان انبوهی از سایه‌ها، و من، چون زنی جا مانده از قطاری بی‌سوت، فقط ایستاده بودم. زمان، بی‌صدا روی صورتت قدم زده بود موهایت سفید شده بود نه نگاهت گرم بود، نه سرد، فقط شاید شبیه شعری نیمه‌کاره در دفتر کهنه‌ام. دیدم لبخندت همهٔ نگفته‌هایم را شنید، محو رفتنت بودم مانند مسافری که پنجرهٔ قطار خاطره‌ای را با خود می‌برد.
دلت گویا می‌گفت: نشد که بشود ، اما چشمت هنوز جایی میان رؤیا و حقیقت دنبال پنجره‌ای باز می‌گشت.
شاید ما از آغاز دو خط موازی بودیم، که خیالِ تلاقی‌شان فقط در خوابِ من اتفاق می‌افتاد. و من هنوز، در ایستگاه همان نگاه منتظرم، تا شاید روزی قطاری بی‌نام تو را برگرداند.
فریبا ستاری

ای بادِ خوش‌نوا، فریادت را می‌شنوم، با که سخن می‌گویی؟ ما همه خوابیده‌ایم... بر در و پنجره، دستانت را آرام بکوب، ما همه خوابیده ایم
به دنبال چه می‌گردی؟ گفت: هیچ.... می‌خواهم نوید دهم، نویدِ زندگانی.
گفتم: نوید زندگانی چیست؟ گفت: من ابرها را به اینجا آورده‌ام، برای کودکی که آرزوی باران داشت... و حال، فهمیدم جز آن کودک، همه در این زمستان خوابیده‌اند...
عسل عربگری