کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

آرام دل.......

آرام دل.......
ای هم‌ردیفِ روحِ من
در این بحرِطویلِ تنهایی
هر سطر
فاصله‌ای است
تا تو
هر واژه
پلی است
به سوی تو
بیا
تا این قید ها را
به‌ حرف های نگاه
تبدیل کنیم

حسین گودرزی

هان شاعر! بازگرد و شعر خود از سر بگیر

هان شاعر! بازگرد و شعر خود از سر بگیر
بشنو این پند و جهان را زیر انگشتر بگیر

نه سرِ تعظیم فرو آور، نه مدح کَس بگو
دادِ خود را از خداوند جهان‌داور بگیر

انقیاد و بندگی تنها خدا را لایق است
بندهٔ آدم شدی، خاک جهان بر سر بگیر

کافری یا مُسلِمی، هر چه که هست، آزاده باش
ریش بفروش و شرف از مردِ سوداگر بگیر

در ادب کوش و تواضع وز ستم پرهیز دار!
ور کسی پرخاش جُست، آنگه سپر در بر بگیر

از برای مالِ دنیا دست هر خر را نبوس
گوشه از خون‌خوارِگان ظالمِ کافر بگیر

نیک خواه و نیک بین و نیک باش
بشنو این پند و جهان را زیر انگشتر بگیر

آرمان صفاریان

دل عاشقم را سپردم بدست باد

دل عاشقم را سپردم بدست باد
تا که برَد مرا با خودش به ناکجاآباد
آنجا که دیوارها از خشت باشند و دربها خراب
ولی خاکش از عشق هست و نامش عشق آباد
آنجا که سرزمین مصر زلیخا
بخاطر عشق ِیوسفِ کنعان شد آباد
آنجا که عشق شیرین بنشست
در دلِ پاک ِ بیچاره فرهاد
آنجا که غنچه ی شادی در دل بشکفد
وغمها همه رود در پی باد
آنجا که لبخند کودکی نشیند
در ذهن ِ هر رهگذری همیشه بیاد
اینجا و آنجا و هر کجا که درد عشق
درمان شود بدست طبیب عاشق و آزاد
انجا که صلح و دوستی و شادی
حک شده بر در هر خانه و سرای آباد
انجا که عشق حاکمی عادل است و
در ملکش نیست اثری از ظلم و بیداد
عاقبت دانستم که سرزمین عشق کجاست
آنجا که الهه مهر می کند خانه عشق را آباد

احمد پویان فر

به چشمِ عبرت اگر بنگری، جهان گذران باشد

به چشمِ عبرت اگر بنگری، جهان گذران باشد
دل از هوایِ هوس بَرکَن، که آن فسونگران باشد

به نانِ اندکِ قناعت، هزار ملک توان بردن
گدایِ طبع چو پادشاه، سرافرازِ زمان باشد

کسی به دولتِ دنیا رسد، که خویش نگه دارد
وگرنه مالِ فراوانش، بلایِ جان و جان باشد

مرو به راهِ ستمکاری، ار حیات همی خواهی
که آهِ ستمدیده، هزار تیغِ نهان باشد

هر آن‌که بر درِ نیکان رود به قلبِ فروتنی
به یک نگاهِ عنایت، عزیزِ مهرگان باشد

در دلِ هر مردمان، مهرِ صادق بپروران
که زِ دانهٔ نیک، شاخ و برگِ جان بر افشان باشد

به دیدهٔ حق نگر، تا فریبِ نفس نبینی
که هر نیک و بد، در لوحِ کبریا نهان باشد

اگر زِ خشمِ نفس بر خویش پیروز نشوی
همهٔ عالم، دشمنِ تو در هر مکان باشد

هر کس که نامِ نیکی به عمر خویش بیفزاید
به مرگ نیز نترسد، که زنده در زبان باشد

چو کارِ خلق به نیکی کنی، تو نیز برومندی
که نفعِ نیک‌سریان، ره به سوی آسمان باشد

در دوست و دشمن، به عدل رفتار کن، که هرجا
رد پایِ نیک، بر خاکِ عالم نشان باشد

به غمِ دیگران همت کن و دل نگشا به حسد
که بی‌رحمِ هوس‌باز، نهیبی فراوان باشد

اگر به دین و دل پاک، ره یابی و وفا کنی
چو خورشید در شبِ ظلمت، جهان تابان باشد

دل از حسد و کینه خالی کن، که جز اندوه
در کارِ اهلِ دل، زِ این جهان نشان باشد

به هر جا که رفتی، خوشی و نیکی بر جای گذار
که ردِ نیکوی تو، مایهٔ یادِ انسان باشد

به پایانِ کار، دمی به شکر حق بنشین
که زندگی جز پند و حکمت، مایهٔ جان باشد

شایان رضاخانی

نمی پُرسد کسی حالی،زمادرکنجِ این خانه

نمی پُرسد کسی حالی،زمادرکنجِ این خانه
توپنداری شدم دیگر ، زیاران همچوبیگانه

کجا هستند یارانم ، شدم تنهایِ تنها من
چو دیگر خانه از بهرم،توگویی بوده ویرانه

به غیرِازغم کسی دیگر ، نمی پُرسد زماحالی
بیابنگرچه غمهایی،که بامن گشته همخانه


اگرکز چشم یارانم ، فتادم من ملالی نیست
ازاین ترسم زدلتنگی ،رَوَم من سوی میخانه

چه ها بنموده ای بامن،توای دنیاشدم تنها
کنون تنها در این خانه، منم همتایِ دیوانه

زتنهایی در این عالم ، رسید آخر لبم بر جان
دلم خواهدبسوزم من،چوشمع آغوش پروانه

چرا کردی جفا بر من ، نمودی پیرم ای دنیا
ز دستت تابه کی باید ، بریزم،اشکِ دزدانه

چه مینالی (خزان)آخر،زبدعهدی یِ این دنیا
به پیری رفتی ازخاطر، نشستی تویِ غمخانه

علی اصغر تقی پور تمیجانی