سالها پیش بدیدم آن رخ زیبا چو ماه
راه خود گم کردم و محو نگاهش شد نگاه
روی لب خالش چو دیدم مست وحیرانش شدم
به چه ترکیب قشنگی داشت آن شیرین نگاه
چشمهای همچو بادامش مرا دیوانه کرد
روی خندانش مثال پسته،باز و بی کلاه
چال نازی میدرخشد همچو نقاشی ز رو
همچو یوسف میروم تا جا کنم خود را ز چاه
گیسوانش نی زنان غم بر دلم جا میکند
گر چه دل حسرت کشان اما ز سر شوقی به راه
چشمهایش چون شرابی عقل و هوشم میبرد
می ننوشیده شوم قربان آن نرمین نگاه
پلک و ابروی کمانش میدرخشد همچو ماه
تیر باران میکند دلخانه را آن غَمزهِ گاه
لحظه هایم بی وجودش با غزل هم ساز شد
دوست دارم بینم آن خالِ لبش را هر پگاه
انتظارم سر کشید و جان و دل لبریز شد
دیدنش اعجاز خواهد تا شود بر دل پناه
کاش روزی قاصدک بر خانهاش راهی شود
تا که گوید خال رویش کرده دل را پر ز آه
توحید تکاور
صبح بخیر،ای کارگاهِ حرارت
در بازویِ تو
ذوب میشوم
و در قالبِ بوسهها
شکلِ تازهای به خود میگیرم.
حسین گودرزی
من از تمام شهرهای ساکن چشمت گذشتهام،
پلهایش را میشناسم،
باغهایش را دوست دارم،
و هقهق درختانش به وقت رنج را شنیدهام،
و با تمام سایههایی
که به وقت تردید
تا دوردستهای دیدت را تار میکنند
رفیقم
این همه رهایی من به خاطر توست،
به خاطر دقایقی
که چشمانت
سفری بیمقصد تعارف میکنند
من، در پیچوخم این سفر،
نه مسافرم، نه ساکن
خودم را میان خوابِ رودخانهها گم میکنم،
و در انتهای این آبهای بینام
تصویر آبادیِ خودم را فراموش میکنم،
تا در آینهی چشمانت
با معماری عشق
شهری تازه بسازم
شهری که پلهایش مجنونترند،
کوچهباغهایش سبزتر،
و خندهی درختانش
یقین را بارور میکند
در میدانهایش
آبنماها ترانهی دستهایمان را تکرار میکنند،
و چراغهایش
هر شب با عشق روشن میمانند
و بر بام بلند این شهر،
ماه،
هنوز هم چشمان توست؛
و من با هر بار
پلک زدن تو،
چون نفسِ پنهانِ آن شهر
زنده میشوم
من،
تنها ساکن
شناختهشدهی شهری
که در آینهی چشمانت
برپا کردهام.
نازنین رجبی
ازدل عاشقانه ها، چه دلبرانه آمدی
شعر و سرود برلبت، غرق ترانه آمدی
در غم انتظار تو صبردلم به سر رسید
در شب پر ز نور و گل، ماهِ شبانه آمدی!
همسفر ستاره ها، روی پر پروانه ها
در شب شعر قلب من، چه شاعرانه آمدی
ازسر تاک یک غزل، به سوی قلب عاشقم
پرزدی و به این سرا، به آشیانه آمدی
عشق من و تو شعر شد، باغ دلم پر از غزل
گل سپید عشق من، غرق جوانه آمدی
این دل بی قرار هم، جان دوباره ای گرفت
مثل نفس به پیکر سرد زمانه آمدی
قلب پراز امید من، واله و مست عشق شد
همسفر دلم شدی، پر از نشانه آمدی
مثل نسیم خوش خبر، پراز نشاط زندگی
شادی بی بدیل من، چه شادمانه آمدی
آمدی ای عزیز من، روز و شبم غرق سرور
تو مثل برف دلنشین، دانه به دانه آمدی
نیست کسی در این جهان، مثل تو نقش خاطرم
مرهم قلب وروح من، به قلب من خوش آمدی...
فروغ فرشیدفر
کاش میشد بار دیگر بینم آن گلناز را
آن رخ طناز و مهنازین گلِ چون یاس را
محو چشمان سیاه و غرق پلکانش شوم
گیرم آن زلف سیاه ،مست و حیرانش شوم
دست در دستش گذارم چشم بر چشمان او
دوستت دارم بگویم برگلی زیبا چو او
گویمش غرقت شدم بر جذر و مدّت ای نگار
آبشار گویسوانت کرده دل را بی قرار
من کجا و اَبروان رخ نوازینش کجا
به چه زیبا آفریدهر ذره اش باشد به جا
ماه رخ، نازت خریدارم بگو تا جان دهم
در هوای پلک و اَبرویت غَمَم سامان دهم
خنده یادم رفته بود وآمدی شادان شدم
همچون شب تاریک بودم آمدی تابان شدم
ساقی زیبا رخان مستت شدم با حال زار
اعتیادآور شده دل بر دو چالت ای نگار
رخ نوازی کن برایم ماه رویِ مه جبین
تا شوم قربان روی گلعذارت ای ثمین
همچو ماهی تشنه آبم صنم، جانم بده
لیلیِ شیرین نشان گم گشته ام راهم بده
توحید تکاور