دِلِ دیوانه یِ ما در پَیِ یاراست هنوز
چو عقابی که به دنبالِ شکاراست هنوز
به کسی عهد بَبَستم همه عهدم بَشکست
ز چه آخر دِلِ ما رویِ قرار است هنوز
مَنَم آن باغِ زمستان زده ای پُر گُل خُشک
چه نظر می رسد ای دل که بهاراست هنوز
شده ام حبس به یک گوشه ندارم که توان
چه کنم دل که به دنبالِ نگار است هنوز
سَپَری شد سَرِ مستی همه عمرم به جهان
ز چه رویی دِلِ سر گشته خُمار است هنوز
ز جفایش همه عهدی بَنَمود او بَشَکَست
چه به عشقش دِلِ بیچاره دچار است هنوز
چه کسی با تو مدارا کُنَد از رویِ وفا
همه روزم دِلِ من چون شَبِ تاراست هنوز
شده ای پیر (خزان) رفته هوس ها ز سَرَت
دِلِ سودازده در گشت گذار است هنوز
علی اصغر تقی پور تمیجانی
در نگاهت خبری از دلِ من نیست دگر
شعلهای نیست، فقط سردیِ تن، نیست دگر
رفتی و خاطرهها سوخت به آتشکدهات
شوقِ دیدار، تمنّای وطن نیست دگر
دل به دریا زدم و موج مرا برد از تو
ساحلی نیست، پناهی، سخن نیست دگر
با تو گفتم همه ی راز دلِ آشوبم
تو شنیدی، ولی آن گوشِ شنون نیست دگر
ماه اگر بودی و من شبزدهی حیرانات
ماه هم نیست، شبم روشن از آن نیست دگر
چشم بستم به جهان، تا که تو را گم نکنم
چشم وا کردم و دیدم که منی نیست دگر
رفتی و ماندهام اینجا، به تماشای عدم
عشق هست ولی شور و فتن نیست دگر
سایهات رفت و دل از سایه تهی گشت، عزیز
سایهات هست، ولی سنگ بدن نیست دگر
حمیدرضا خواجه
چند نقطه ی مبهم نورانی
در تاریکی
چگونه لبه های برنده ی اشعه
در قدرت تیرگی
محو میشوند
اما باز
وهم آلود و کدر
نور هست.
صدایی از دور به گوش می رسد.
هستی مرا می خواند.
راستی
نامم چیست؟
این زواید دور افتاده از تن
این حرکات بی خود از خود
این بودن مضحک و واقعی
چیزی آشناست!
و کسی مرا می خواند.
نامم را از کدامین گوشه ی
تاریخ کهنه ی زبان بشر
پیدا کنم
که پیش از این
من محتاج نام نبودم.
درد
درد بودن
درد انسان بودن.
چهره های نا آشنا
انسان
تولد
جهان
و گریه ای که تا انتها
تمامی نخواهد داشت.
مثل اولین لبخند.
کر شدم از این سرسام زمینی
از این هلهله ی بی معنای امروز.
لحظه
لحظه
عمر.
و من
نام و جنس و سن و نژاد
یکی دیگر
"خوش آمدی به این ناکجاآباد بودن."
و تنها بودن.
سحر غفوریان
من باور دارم رشد،
با شتاب شروع نمیشود؛
با مکث آغاز میشود.
میان آموزش و تجربه،
میان علم و حس،
میان مادر بودن و معنا ساختن،
راهی را انتخاب کردهام که
به آگاهی ختم میشود، نه نمایش.
من به انسان فکر میکنم
پیش از عملکرد،
به ریشهها
پیش از نتیجهها.
اگر میآموزم،
برای عبور نیست؛
برای دیدن است.
اگر مینویسم،
برای صدا نیست؛
برای حضور است.
من به مسیرهای آرام ایمان دارم؛
مسیرهایی که انسان را
به خودش بازمیگردانند
شیرین عنایتی
دل مشتاق کسی گرچه گرفتار من است
هدفش فتح دل و قبضهٔ افکار من است
به تقلای جنون باور محکم دارد
که دلِ حلقهٔ هر پرسهٔ پرگار من است
به یقین از دل بی تجربه ام بو برده
که به استاد ترین تجربه در کار من است
شب بیدار مرا سهم خودش می داند
تب و تابیست که چسبیده به انگار من است
عطشی دارد از آرامش شیرینی که
به سکوتِ بغلِ قامتِ اقرار من است
سرِ این رشته طویل و شده الهام غزل
به خیالی که دلِ بالشِ اشعار من است
عادل پورنادعلی