کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز

درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز
که نباشی ، که بمیرم ، که تباهم هر روز

با خودم عهد ببندم که فراموش کنم
باز هم نام تو اُفتد به زبانم هر روز

من به چشمان تو معتادم و تو فهمیدی
می رسم تا لب ویرانه‌‌ی جانم هر روز

تو چقدر ساده گذشتی ز کنارم آنروز
من چقدر ساده به عشق تو دچارم هر روز

نه جوابی ، نه نگاهی و نه حتی خبری
کشته ی این همه بی رحمی یارم هر‌ روز

عشق می‌جنگد و بازنده ی این جنگ منم
که تویی فاتح و مشغول فرارم هر روز

خسته ام از همه دنیا و ز تکرار غمت
می نشینم به تماشای غبارم هر روز

دل به تقویم سپردم که تو برگردی و بعد
بی تو یک عمر ز تو فاصله دارم هر روز

عاقبت عشق مرا پیرتر از عمرم کرد
من هنوز منتظر روی نگارم هر روز

تو نپرسیدی و من باز نگفتم چه شدم
درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز

سجاد ممیوند

بوم بر بام خراب دل من کرد اهنگ

بوم بر بام خراب دل من کرد اهنگ
چوب برچرخ من ازدست تو ای چرخ دورنگ

عشق. تا عزم وصال تو نمودم هرگاه
به رَهم بخت بد افتاد ازاین گردون سنگ

ظرف کوچه پُرِ شب شد شب پُر از دیو پلید
ترسم از مکر رقیبان و شب و رَشکِ پلنگ

عمر کوتاه و ره عشق مسیری دشوار
ره رو عشق نشاید که در این راه درنگ

یک قبیله به هوا خواهی عشق آمده اند
یا کنم معرکه را ترک ویا عزم به جنگ

چه کنم عشق خدایا به سلامت گذرد
مُلکِ طاووس و سر خام و گذر پر نیرنگ

کاش منصور شدن سر به فدای سر عشق
سر نهادن به ره عشق چه زیبا چه قشنگ


احمد صحرایی

عقل اگر بندم دهد، دل به تو پرواز کند

عقل اگر بندم دهد، دل به تو پرواز کند
هر نفس با یاد تو، راز مرا باز کند

درس عقل را از برم، اما دل من بی قرار
هر نفس با آن نگاهت، میشود صد بار خوار

منطق از یادم رود چون تو به چشمم می شوی
این غم پنهان من، با هر نفس شد آشکار

چون نسیم از کوی تو، عقل مرا برده به خواب
دل اسیر چشم تو، هر لحظه می‌گیرد عذاب

مارال آبکار

هان ای سلولهای نیمه بیدار

هان ای سلولهای نیمه بیدار
در نهیبی به خود بیدار باش دهید
و در نگاهی به انسانیت خود
در آنسوی خواب و فراتر از آن
چون نگاهی در آگاهی
جستجوگر باشید
در صبر
در چشمانی باز
در حقیقت و حقیقت طلبی
چرا به آنانی نگاه میکنید
که در این فصول بی سامانی
خود را تافته ای جدا بافته
چون ابری سترگ میدانند
که انگار پهنای آسمان متعلق به آنان ست
که در رهگذر این سیاه اندیشی
فراهم کنند
بستر لازم جهت اغوای بیشتر را
در جهت قدرتی بیشتر را
پس راضی مشو چون مردگانی در خاموشی
که گر زنده دلی
در این همهمه نابینایان بینای دنیایی
دل و جان را چنان در طلب باش
چون طالبی در عمق ساختار انسانی
که نه جبری حاصلش باشد
و نه در طلب محصولی جبر مانند باشد
سخنی که نه گزاف است و نه قصه
بل غصه سیلی از ستمدیدگان تاریخی است
سخن از بیداری است که در قفس نگنجد
بیداری که از درد و داغ نگوید
بل از چراغ راه در هدایت گوید
بیداری که ترازو در فقر و حرمان نبیند
بل در نیل به آرزو در شکافت رمز و راز انسانی بیند
بیداری که نه چون سیلی در آوارگی باشد
بل در طلب حقیقت در متن انسانی باشد
بیداری که به اندیشیدن آزاد بها دهد
و اسارت و دربند بودن را پلید و زشت پندارد
بیداری که موی سپید را چون ستایشی در تجربه
و موی سیاه را چون نعمتی در پرواز داند
بیداری که در حیات و بقا
چون بینایانی حساس به پدیده های انسانی
در اوج هشیاری همچنان در پایداری باشد.


احمد رضا رهنمون

از دنده‌ی شک

از دنده‌ی شک
برخاسته‌ام.
تو
با دست‌هایی از هوا آمدی
با گردابی از «اگر»های نانوشته
پر از بر چسب
و ارتشی از سایه‌ها
هجوم آوردی بر
خلوتِ من
آوای شکسته
می‌لرزد
میان یقین و خواهش

من از آب بالا آمدم
چشم‌هایم
قبل از دیدن باور می‌کنند
تو مرز می‌کشیدی
تا گم نشوی
و من گم می‌شدم
تا بفهمم مرز یعنی چه

کودکی در من
هنوز نام مادر را صدا می‌زند
دختر جوان هنوز بر باد می رقصد
و زنی در من
خدا را بی‌واسطه می‌خواند

این رابطه زخم نبود
کلاس بود؛
تمرین ایستادن
در فاصله‌ای امن
میان عقل و رهاشدگی

اگر بمانی
من زنِ آیین‌ام
با نورِ حضور تو
باز می‌شوم
نه برای تصاحب
نه وابسته

هر سکوت تو
چیزی در من شکست
هر گریه من
چیزی در تو نام گرفت

اگر بروی
من ذکرِ خود را می‌خوانم
هویتم
از حضورت یا نبودنت جداست

نه پاکم، نه آلوده
سجاده‌ای‌ام
که بارها در اشک تا شده است

گاهی درست
گاهی خراب
من زنده‌ام
چون هنوز
می‌توانم
بین ماندن و رفتن
درد را انتخاب کنم

ما جفتِ روحی نبودیم
ما برای فهم خود بودیم
اگر روزی از هم گذشتیم
نه شکست بود، نه پایان
فقط آوای شکسته‌ای که کامل شد

این «ماندن» و «رفتن»،
نه انتخاب ساده‌ی جسم است،
نه محکوم به زمان یا مکان
جریانِ تجربه،
ارتعاشِ روح
و نغمه‌ای است که از درون می‌گذرد

شیوا فدائی