کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

هست و با من، ولی آن شورِ نخستین نیستش

هست و با من، ولی آن شورِ نخستین نیستش
گرمیِ وعدهٔ دیرینه در آیین نیستش
می‌نشیند به کنارم، سخنش نرم و نجیب
لیک در دیدهٔ او شوقِ تماشا نیستش
حرفِ دل می‌زنم و سر به تأمل دارد
گوش هست، امّا آن فهمِ دل‌آگاه، نیستش
«من آن مورم که در پایم بمالند»
بس که در چشمِ بلندش قدرِ این آه، نیستش
دست در دستِ من است و دلِ او دورتر است
با من است این همه، امّا دلش این‌جا نیستش
«در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست»
این‌که با من ننشسته‌ست، همان اوست، نیستش
«تو را در دل نهان کردم، نهان‌تر از نهان»
عشق هست، امّا در او حوصلهٔ ای گو نیستش
گفتم از صبر، ز لبخند، ز خاموشیِ خویش
صبر مانده‌ست، ولی شوقِ وفادار نیستش
«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»
آمدن هست، ولی ماندنِ هشیار نیستش
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش»
با من است، لیک دلش باز به این اصل، نیستش
دوستش دارم و این جرم مرا بس باشد
مهر هست، امّا مرا در دلش جا، نیستش


سودابه پوریوسف

ای مطربِ دل، پرده‌ی جان را به نوا **مشغله کن**

ای مطربِ دل، پرده‌ی جان را به نوا **مشغله کن**
این روحِ غمین را به طنینِ طرب‌آمیز، رها **مشغله کن**

ای مغزِ مرا، خانه‌ی تردید و تزلزل
با آتشِ اندیشه بسوزان، به جفا **مشغله کن**

بر سینه‌ی خاموشِ شب، دستِ غزل زن
این بغضِ فروخورده‌ی دیرینه صدا **مشغله کن**

در خلوتِ همایون، اگر نغمه بپیچد
صد خاطره‌ی مرده شود زنده؛ فضا **مشغله کن**

ای ساقیِ معنی، قدحِ صبر لبالب
از باده‌ی ادراک بده، عقل و هوا **مشغله کن**

در مدرسه‌ی عشق، نه فتوای خرد هست
زنجیرِ «چرا» را بشکن، جان را رها **مشغله کن**

یک چشم‌به‌هم‌زدن اگر روی بپوشی
این شهرِ دل‌آشفته شود دوزخِ ما؛ **مشغله کن**

اما چو بتابی، همه عالم به تماشا
از نورِ تو آیینه و خورشید و سما **مشغله کن**

ای رازِ نهان در رگِ تاریخِ تغزل
این عصرِ فراموش‌زده را نغمه‌سرا **مشغله کن**

پایانِ سخن با تخلّص بنشیند:
ای دوست، «شایان» ز تو دارد نفسی
او را به همین مهر، به همین نام، بقا **مشغله کن**


شایان رضاخانی

التفاتی که مرا سوی تو معطوف ندارد

التفاتی که
مرا سوی تو معطوف ندارد
چه دارد؟
از این پس،،،
پس تمام روز و شب
می بایست
جمیع همّ و غم این ذره ی ناچیز در عالم هستی
بوَد آنکه محترم گردد
با یک نیم نگاه
و حقیر
راهِ اتصالی یابد به اصلِ هستی

همه اوست و جز او نیست
با ذکرِ"لا هو الاّ هو"
این چنین مفهوم میگردد
که جز او خیالی بیش نیست
پس آدمیانِ بسیاری در وهم اند
چرا که التفات به غیر دارند

و واهمه ی حقیر است
که متوهم نباشم
و یا مستغرق در نگاهِ گیتی
و جامانده از کشتی حضرت صاحب الامر(عج)
و اشخاصِ شخیص و شهید و عالِمی که
چون تمامِ عالَم
به غیر از تمامِ آدم
در طواف ایشان اند


یاسر رحیمی خواه

بالِ پروانه از گرمای عشقِ تو می‌سوزد،

بالِ پروانه
از گرمای عشقِ تو می‌سوزد،
اما بال‌های من،
از نفرتِ تیغ‌هاست
که ریشه می‌دواند در استخوانم.

عشقِ تو،
مرزِ کرانه‌های هستی را
در لغزشِ قطره‌های آب
بر آتش،
جابه‌جا کرده‌است
و من نمی‌دانم:
خاموش خواهد شد؟
یا شعله‌ورتر؟

تیغِ عشقِ تو،
سلسله‌جنبانِ حضور من است،
و بازدارنده‌ی هر خیزش
در همان آنِ احتراق و ایستایی.

آسمان،
با زینتی از بارانِ خیس،
لمس می‌شود
و هر تماس‌اش
امکانِ مرگ را
زمزمه می‌کند...

و این‌هم،
شکلی دیگر
از تیغِ عشقِ توست
بر پوستِ ناپوشیده‌ی من.

ستایش توانا

آمدم و خیال تو ، باده‌ی جاودانه شد

آمدم و خیال تو ، باده‌ی جاودانه شد
سوختم از شرار تو شعله ی تو جوانه شد

چون سحر از نگاه تو، روشنی جهان گرفت
موج زدم به راه عشق، شور تو جاودانه شد

بر سر کوی بی‌کسی، آتش دل به باد شد
ریختم از غبار غم، آتش تو زبانه شد

مست نوا شد این جنون، ساز صدا به گل نشست
دور زدم به کوی تو، خنده ی تو رسانه شد

در تب شب، نگاه تو، خواب مرا ز دیده برد
شعله زدم به سایه‌ها، عشق تو عامدانه شد

عشق که در دل نهان، روشنی سفر دهد
بر سر عشق رفتنم، راه تو بی کرانه شد


محمدرضا گلی احمدگورابی