چشمِ تو،
نامِ پنهانِ جهان است؛
جایی که شب،
دهانِ خاموشش را میگشاید
و نخستین جرقهی هستی
از نگاهت سر برمیآورد.
لب که فرو میبندی،
هوا
به ضربانِ پرندهای بیرد بدل میشود؛
پروازی
که از ژرفای سکوت
بر شانهی سپیده فرود میآید
و روز را
از گودیِ خواب بلند میکند.
قامتت،
ستونِ روشنِ زمان است
در حیاطِ فراموشی؛
دستت که بر کاشیِ جانم میلغزد،
رنگِ نهفتهی روحم
چون فیروزهای در آفتاب
در مدارِ تبِ خویش میچرخد
و از نو زاده میشود.
یادت،
نه ابتدا میشناسد
نه انتها؛
رودیست
که نامم را
دانهدانه
بر سنگِ تنت مینشاند
و هر بار
جهانی دیگر
از پوستِ لحظه بیرون میآورد.
مگو دیر است؛
در آغوشِ تو
ساعتها
نبضِ خود را فراموش میکنند
و لحظه،
قد میکشد
تا جایی که
زیستن دوباره معنا می یابد.
من،
در حاشیهی پلکهایت
خانه کردهام؛
آنجا که عشق
نه فریاد،
که روشنایِ آرام نفسیست
که در سکوتِ خویش
جاودانگی را دَم میزند.
تورج آریا
چه تلخ است
غروب
که باور کنم که
هستی و نیستی
چه نیستی که هستی
چه هستی که نیستی
چه کنم که سخت فغانم
ببریده استخوانم
تو مکش آه
تو مکش اه
که من بر لب بام
تو نشانم
تو گمانم
نه که گویم
نه که خواهم
که خودم
راست بدانم
که سحر
کمی جلوتر
پشت این
باغ ستانم
تو تحملم
که دیر شد
تو تحملم
که می رسانم
سیاوش دریابار
سکوت می کند نفس به حرمت صدای تو
رسیده بر مشام جان، شمیم آشنای تو
تو می رسی و می رسد جناب جان به خدمتت
و فرش قرمزی دلم کشیده زیر پای تو
فنا شدن، فدا شدن، شروع شهرت تو شد
به انتها رسیده ام به کام ابتدای تو
چه کرده ای که طفل من سپید کرد موی خود؟
زوال بود از ابتدا شرایط بقای تو
هوای تازه له شد از نقاب در نقاب ها
چقدر هی نفس نفس زدیم در هوای تو!
چه اعتماد کرده ام به اعتیاد خود به تو
حسابم اشتباه شد، به سستی وفای تو
نه نی که نیستان من حکایتی است تازه تر
ولی فقط شنیده شد، شکایت و نوای تو
مگر که مرگ سرکشم که گرم مجلست کنم
و یک نفس بنوشم و بنوشم از دوای تو
هزار زخم بی زبان نشسته بر زبان من
چه سود، بر نمی خورد به گوشه ی قبای تو
محمد عالیشوندی
من
اکنون
هزارانم...!؟
ضرب در
صفر
در وادی
هیچ
سرگردانم...!؟
احمد گودرزی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران ....
استاد شفیعی کدکنی
ای آسمان ابری دلها گرفته امروز
باران شو و بباران لبخند های دیروز
سختی سنگها را با نرمی ات بمیران
هم آتشی به گرمی با بارشت بیفروز
با آب آسمانی درد مرا دوا کن
امساک را رها کن باران خود نیندوز
دلهای مرده خسته ، از دوری محبت
فریاد ها بر آید ، هر لحظه و به هر روز
مهتاب مرده شاید ، خورشید گشته خاموش
تو آشتی بنا کن با صد گل دل افروز
قلب تپنده صبح گویا نمی تواند
روشن شود ولی تو با بارش جهان سوز
روشن کن آفتاب و مهتاب را ، تو جانا
مهر و محبت و عشق ، آواز کن ، بیاموز
بیگانگی رها کن ، با ابر تیره باران
بر تیرگی ببار و آغاز ساز نوروز
دور افکن این جدایی نزدیک ای و آغوش
بگشای بر زمین و بگشای بخت پیروز
از سایه تو انگار ، مهجور گشته آیم ، آه
بازا که دل غمین است ای آسمان دل سوز
مبین بیغاله