میلرزد
میانِ «من» و «من»
پُلی که سالها
از کلمات ساخته بودم؛
در آشوبی که نه نام دارد
و نه نظریهای میتواند لمسش کند.
سنجشیست مهیب:
ترازو،
میانِ «صداقتِ زبان»
و «سزایِ تن»
معلق مانده است.
نشسته بودم
در جستجویِ حفرههای ناهشیار،
که ناگهان
خیابان
دهان باز کرد.
حفره،
دیگر استعاره نبود؛
تیری بود
که پیشانی را شکافت
و تقویم
با صدای خشکی
ورق خورد.
و آن مراجعِ صبور
که سالها
واژه میکاشت،
در آخرین جلسه
که سکوت،
تنها تعبیرش بود،
به آغاز بی زمان پیوست.
چگونه میتوان
از «بازداری» سخن گفت
وقتی خون،
یگانه جریانِ معتبر است؟
چگونه دخترکِ یازدهساله را
در غیابِ پدری
که به آیینهی شکسته پیوست،
به «انسجامِ خود» فرا بخوانم؟
سرزمین درونم،
برزخیست
میانِ جانهای گریخته
و ایماژهای ماندگار؛
حزنی
که از پوست گذشته است
و آرام در هسته نشسته است.
اکنون،
در چشمانِ تو مینگرم؛
در آن نورِ شجاعت
که بویِ خاکِ خیس و باروت دارد.
قلبم میلرزد،
نه از هراسِ فروپاشی،
که از «شرمِ بودن»
در هجومِ «نبودنها».
این،
امتحانیست
که در هیچ معبدِ تفسیری آموخته نشد:
تحلیلِ بقایِ یک روح
در زیست جهانی
که زخمِ آن
عمیقتر از هر ناهشیاریست.
ما، همچنان
بینابینِ امید و آرزو
شعر میشویم،
تا آن که بی صدا رفت،
در کلماتِ ما
نفس بکشد.
زهره ارشد
مرا به بلندای عرش ببر و رهایم کن….
بگذار عالم شاهد سقوط من باشد.
سقوط من در من….
پرهایم می سوزند و حالا من ،شهابی کوچکم ..
بگذار کبوتران شاهد سقوط من باشند،
ستاره درخشان
و نور جاودانگی ..من به اوج بودن رسیده ام به اوج..
آیدا کاظمی
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست
جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینهها زودباوریست.
"فاضل نظری" ما و دلت پیش دیگریست
جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینهها زودباوریست.
"فاضل نظری"
کوچه بی زمان
جاده ای
بی آغاز
بی پایان
جوی آب
که هر قطره اش
می ریزد
به قنات دیروز
کنار جوانی
می زنیم قدم
صدای پاهایمان
در می آمیزد
با سکوت کوچه.
هر بر گ که می افتد
حکایت روزهایی ست
که هنوز
نفس می کشند.
باد خاطره ها را جابحا می کند
و دیوارها
زمزمه ای پنهان دارند
نه مال امروز
نه متعلق به فردا.
در امتداد این جاده بی زمان
هر قدم
از خود می گذرد
و عطر دل می چکد
تا قنات فردا
پر شود
از خاطره ها
و جوانی
در جریان آب
آغازی ست
که به بی پایانی ادامه می دهد
هر قطره
هر برگ
هر سکوت
در حلقه زمان
باز می گردد و می ماند.
دکتر محمد گروکان
دوست بسیار است و دشمن گرچه کم،
گاه بر شادی نشیند، گرد غم
اندرین دنیای پر از شور و نور
دل، غمین گردد به کرداری دژم
گر تو خواهی پُر خوری از بحر، آب
چون خسی آید، بخیزی، لاجرم
ور شراب ناب از یاران دهند،
ناکسی در جام ریزد قطره سم
من نگویم، کین بود رسم جهان
گردش دوران نماید دم به دم
چون بگردید و بگردد روزگار
دور باد از جمع یارانم ستم
هادی صالحی