کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ای یار که مردّدی

ای یار که مردّدی
صبر تو را
وصل مرا
در این شدن یا ناشدن
بنگر چرا دنیای ناوصل باشد مرا
ای یار که در هجران مسائل باقی
شاید گذری ز خویشتن لازم
پس تردید تا کی
رهسپار طالع و فال تا کی
توهم در خیالی سایه وار تا کی
فانوسهای رویایی خیال دیدنها تا کی
باورت باشد توان خویشتن را
نباش در محروم بودن
همچون نابخردان
فکر را از بیگانه رها کردن
روح آزادگی را در تدبیر و اندیشه پایدار کردن
خط ممتدی است بر باقی بودن
هم مرز تردید را
توانی به یقین تبدیل کردن


احمد رضا رهنمون

تا به تصویر تو خیره شدم

تا به تصویر تو خیره شدم
یاد گار تلخ یک بوسه
کنار پنجره ی اتاق مهمانی مان
با اشک سرد
با سکوت اتاق دانشجویی
هم آغوش آه
حسرت دیرینه ی
آرزوهای بر باد رفته ام
در گوشم زمزمه کرد
او دیگر رفته است
اما این قلب
دلی مملو از تو
هنوز صبح گاهی
زنگ امیدی
تیک تاک ساعت هفت را
به صدا در می آورد
و نوید می دهد
او فردا می آید
کدام فردا؟
من میدانم
که او دیگر دست نیافتنی است
اما کاش دلم نیز می‌دانست
من قبول کردم
جدایی در عُرف جامعه ما
ازدواج است
که او را با دیگری پیوند زده
اما دل قانون نمی شناسد
من خواستم
یا مجبورم بپذیرم
او دیگر ناموس کسی دیگری است
اما دل
حریم عشق را می شناسد
حتی خدا هم
به حریم دل
حرمت قائل است
کاش سنت ها در هم بشکند
عُرف ها زمین گیر شوند
و منادی ندا در دهد
حرام است
عشق کسی را
برای دیگری نکاح بستن

شهاب الدین وفایی

هر سپیده قناری عشق بر شاخه‌های سحرگاه وجودم

هر سپیده
قناری عشق بر شاخه‌های سحرگاه وجودم
برای تو آواز می‌خواند
که ای خواب آلود ی نازنین
دستت را بگشا تا پرهای نور را بر روی اینه ات بپاشم
صبحت بخیر......
قمر من


حسین گودرزی

از یاد رخ نیکان جامی به تراب افشان

از یاد رخ نیکان جامی به تراب افشان
کذبست قضا می خور آبی به سراب افشان

لطفی دگر ای ساقی ما را مکن احماقی
سر ستان و بوسی ده جان خواه و شراب افشان

آن دلبر جانانه ست خون و نون هر خانه
کاشانه جان دل دان خون کنج خراب افشان

ای شیخ وضویت را با باده ساغر گیر
یک قطره ز یک رنگی بر کار ثواب افشان

ناصحا نمیگیرد در پند تو با بیمار
خاک کوی دلبر را بر رونق خواب افشان

مطرب پرده ماهور کاین دم من و دلداریم
مدعی طرب بگذار از دیده تو آب افشان

بردیا حق بین

گاهی بیا.....

گاهی بیا.....
به تنهای ام سری بزن
بر باب خسته ام
آهسته دری بزن

گاهی بیا.....
و کاخ تنهایی مرا
از دور نظارت گر نباش
دستی بر آن بزن

اینجا هزار سنگ
منتظر باد ند
تا خاک از غبار بشویند
تو بیا و آب زن

آه
این چه سرد زمانی است
زمستان حلقه ها
دست بر دست من ده
این رسم بد
بهم بزن

گاهی
سلام را فقط با علیک
جواب مده
اینبار بیا و
بازی بهم بزن

آه
تا نام تو را شبنم نهادم
لبم خشک شد
مرحم تویی
بیا به لبم
مرحم بزن

گاهی
به صبح منتظرم
گاهی
به شب
تو صبح و شب بیا
طرح نو رقم بزن


...من نمی دانم....
من نمی دانم
که شب منتظرم
یا که به روز
یا همه عمر که
بر پا بکنم
چارقدی
روسری
سر بکنم
ماه تو را میبینم
درد ما لیک شکن
درمان دلم می آید
گفت می آید
و
اسب سفیدش
همه عالم بگرفت
دانم آنی که تو گفتی
ولی کی
می اید


سیاوش دریابار