گر به فریاد دلم عشق تو جانا نرسد
عمرِ این دل مهِ من حتم به فردا نرسد
دل طپد بهر تو ای دلبر زیبا شب روز
وای بردل که چو مجنون به زلیخا برسد
گشته ام عاشقِ آن چشم سیاهت صنما
دل پریشم که لبم بر لبِ شهلا نرسد
هرکه عاشق شده چون شمع بسوزدشب روز
عشق یوسف ز چه باید به زلیخا نرسد
نقشِ آن صورت زیبا شده حک دردلِ من
شهدِ آن لب نَکُنَد بر لب رسوا نرسد
می گریزی تو چو آهو که ز پیشم مهِ من
ترسم آنست که دستم به تو زیبا نرسد
ما سپردیم به دستت دلِ عاشق شده را
کن مدارا ضرری بر دلِ شیدا نرسد
می روی عشوه کنان از نظرم دلبر من
این (خزان) بهر چه باید به دلارا نرسد
علی اصغر تقی پور تمیجانی
ای رایحه ی غنچه ی پنهان شده در باد
افسانه ترین قصه ی رویایی در یاد
جاری شدی و شعله زدی روح و روان را
از عشق زدی بند نهانی . دل و جان را
با گرد عبورت همه جا بوی غزل داشت
هرگوشه جهان خرمنی از گل به بغل داشت
با گرد عبورت نفس از حادثه سر رفت
گویی دل و جانم ز تن و سینه بدر رفت
در من تپشی آتش طغیان به قلم زد
چیزی همه ی قاعده و نظم . به هم زد
عاشق شدم و زندگیم زیر و زبر شد
دنیای من از صاعقه ای ، غرق شرر شد
دنیا پس از آن لحظه به یکباره بهم ریخت
سیلاب مرا برد و به دریاچه ی غم ریخت
شد زندگیم اشک و غم و غربت و دوری
هرثانیه یاد تو و اجبار صبوری
بیتابم و شوریده ، و جز چشم ترم نیست
آهم به قفس شعله زد و بال وپرم نیست
بی تاب چنانم که بخود جای نگیرم
آنقدر خرابم که دگر پای نگیرم
انقدر خرابم که از آباد گذشته
پر درد، چنانم که ز فریاد گذشته
لب تشنه و افتاده و وامانده و خسته
امید ز کف داده و در دام نشسته.
هم سفره ی طوفان !که سرانجام ندانم
عصیانم و طغیانم و آرام ندانم
افسوس که از حال خرابم خبرت نیست
افسوس! به دامی که نهادی گذرت نیست
عاشق شدم و شعله که افتاد به جانم
دیدم که به یک لحظه فرو ریخت جهانم
ایام گذر کرد و نپرسید ز من کس
که از چیست چنین یکسره در سوز و فغانم
از شور بهاران به تنم خاطره ای نیست
بشکسته و خونین تن شلاق خزانم
از زمزمه ی عشق هزار آه جگر سوز
سر زد که زند هرکه رسد ، زخم زبانم
تقدیر بجز دور بلا راه نپیمود
سر برد به بیداد و سر آورد زمانم
چون برگ خزانی به گذرگاه نشستم
هرچند که سرسخت.. بسی سهل شکستم
بی طاقت و بیتابم و در سینه نفس نیست
امید به بال وپر مانوس قفس نیست
عمریست در این ورطه به غرقاب بلایم
ماندم که بیایی بزنی بند به پایم !
افسوس که از خاطرت این بند وقفس رفت
صیاد.. چه دیر آمدی ....از بوسه هوس رفت
بس دیر که دیگر به تنم نیست توانی
در بال و پرم نیست ز پرواز نشانی
من قصه ی تلخم که کسی هیچ نخواندَم
در خاطره و یاد کسی نیز نماندم
آن قصه که هرگز نشد افسانه ات ای یار
آنگونه ام امروز که دیوانه ات ای یار
صیاد چه دیر امدی ...اما گله ای نیست
بشتاب که با آخر من فاصله ای نیست .
عبداله خدابنده
باران بیوقفه میبارد،
و تنِ خستهام بر زمین سرد افتاده،
چشمانی نیمهباز، خیره به تاریکی،
در سکوت شب، فقط صدای قطرههاست
و هزار فکر که با هر قطرهی باران،
در اعماق ذهنم فرو میکوبند
هر قطرهی باران،
تکهای از گذشته را بیدار میکند،
نجوایی، نگاهی، لحظهای که دیگر نیست…
حرفهایی که هرگز گفته نشد،
آغوشی که همیشه نیمهماند،
چشمی که همیشه منتظر ماند ،
و زخمی که هیچوقت بسته نشد...
فقط یک سکوت مانند گودال،
که هر لحظه بیشتر در آن فرو میروم،
بی آنکه بخواهم نجات پیدا کنم.
تنهایی دیگر تلنگریست،
زخمِ تیز و عمیقی که ذهن را به سوی نابودی سوق میدهد،
صدای هزاران نغمهی مبهم،
شورش بیپایان در گوشهی تاریکم،
و بوسهای که، مانند زخمی بیپایان،
تا ابد در گوشهای از قلبم باقی مانده است.
دیگر فریادها خاموش شدهاند،
و خواستن مثل خاطرهای دور،
در من به آرامی جان میسپارد.
آناهیتا مؤمنی
دلِ من کلبه ی درد است بیا برگردیم
بی تو ویرانه و سرد است بیا برگردیم
به تمنایِ وصال تو به شبهای فراق
بی قرار و کوچه گرد است بیا برگردیم
روح ما عرش نشین بوده ودیواره ی جسم
از زمین رانده و طَرد است بیا برگردیم
زندگی باختن و ساختن و ویرانیست
این قمارِ تخته نَرد است بیا برگردیم
عشق ها فانی و دنیا به نگاهِ هر عشق
صحنه ی جنگ و نبرد است بیا برگردیم
هر طرف مینگری مُردنِ انسانیت است
چهره ها نیلی وزرد است بیا برگردیم
ساده گی مُرده و رنگ قلبهای بی ریا
رنگِ سردِ لاجورد است بیا برگردیم
خاکِ دنیا، شده جولانکدهٔ حرمله ها
حرفِ نامردی و مرد است بیا برگردیم
معصومه یزدی
تو از دیار شعرِ من
__رفته ای
___رفیق
____امروز
سحرنیامده
با پوشه های شبی سیاه و
__بی مهتاب
گذشته ای
__زِکوچه های تنگ و
___بی فانوس
صدایِ ناله جغد
__می رسد
___در گوش
ببین
__که خانه خانهِ شعرم
دراین غریبه سرای دروغ زا
چگونه می ریزد
__میان ژرفِ مغاکی
___زِ واژه های ناماُنوس
تو از دیار شعرِ من
__رفته ای
___رفیق
____امروز
رفته ای
__زمان رفتن لیلی
میان حجم واژه هایِ نانوشته
__ازدل شکستهِ مجنون
دریغ
__شبی تیره
___گم کرده ره
____سحر
بی خبر
__از طلوع نور
___از روز
شبی
__که درسیاهی آن
___ سایه را
____می کشد
_____دژخیم
میان کوچه های تنگِ عدالت
__به یک اشاره
___زِ یک زمان
____بس دور
و من
__دراین میانه
صلیب خویش
__می کشم
___بردوش
تو
__از دیار شعرِمن
___رفته ای
____رفیق
_____امروز
جمشید أحیا