پریچهرا.....
جانم برایت بگوید که
نفسهایِ ما در فضایِ اتاق درهم میآمیزد
و سمفونیِ عشق میسازد
من تشنه ی این نغمهام
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
حسین گودرزی
بیگمان من هنوز در سفرم، کولهبارم هنوز بر دوشم
کولهباری پر از غزل دارم. پس چرا بیصدا و خاموشم؟
...
بیقرارم برای آن لحظه که قرار رسیدنم باشد
که بگیری مرا در آغوشت، که بگیرم تو را در آغوشم
...
شانههایم بدون بار شود، حرفهایم ترانهوار شود
حرفهایت ترانهوار شود؛ زمزمه، عاشقانه، در گوشم
...
در کنار تو جاودانه شود هر دقیقه که عاشقانه شود
عشق، حتی همان دقایق که روبهروی تو چای مینوشم
...
روزگاری که با تو سر بشود، دل محال است دربهدر بشود
چون محال است یک نفس حتی دل سپردن شود فراموشم
...
دلسپرده به هر نگاهت که، شانههای پر از پناهت که
میشود تنسپارِ امن تنم مثل پیراهنی که میپوشم
...
در کنارت برای زندگیِ تا همیشه پر از تپندگیِ
هر دقیقه که قلبمان باشد خانهی اعتماد، میکوشم
...
بیگمان این غزل فقط قصه، قصهای شاعرانه در رویاست
تا شود شعر من از آن جاری، در دلم چشمهوار میجوشم
...
شبنم حکیم هاشمی
در ذهنم دریاییست،
بیکرانه و بیخواب.
اما ماهیها
دیگر در آب رها نیستند؛
هر کدام در تنگ بلورین شفاف
مهر و موم شدهاند،
چنان اشکهایی
که راه گریه را بستهاند.
تنگ ها،
یکییکی،
به ریسمانهای نامرئی بسته شده اند
چون فانوس بر فراز دریا آویختهاند؛
ماهیهایی معلق،
نزدیک اقیانوس
بی آنکه هرگز
طعم اقیانوس را بچشند.
نفسشان ادامه دارد،
شنا فراموش شده،
و جهان
تماشاگر شکنجهایست
که در سکوت
آرام میجوشد.
رحیم سینایی
میخندی...
و من،
شیدایِ مجنون،
نگاهم
در میانهی دو لبَت
گیر میکند:
تا دو کلامت را
بنوشم.
حرفهایت
چگونه
محو و سرگَشتم میکند!
چشم از لبانت
برنمیدارم،
مبادا
صدای آرامت،
بالِ پروازم را
در آغوش نگیرد.
طیبه ایرانیان
میان من و او،
فقط یک آرزو فاصله است؛
آرزویی کوچک و نزدیک،
از لب او تا لب من.
هنوز...
این آرزو زنده است،
میسوزد و میسازد.
از همین رو، جان بیقرارم
هوایی در دل دارد؛
نه بادیست در سر،
نه طوفانی که بنالد.
آرامشیست بیقرار،
هوایی که در آن
پروانههای امید بال میزنند،
اما به جایی نمیرسند.
و من در تمنا
اما آن نفسِ مهربان،
گنجِ لبخندش را
دریغ میکند.
هنوز...
با این همه، از ژرفایِ جان
مرا با او آشنایی هست.
هنوز...
نه با بخشش نگاهش،
نه به مژگان چشمان سیاهش،
غمزه نمیکند.
هنوز...
از ناز تو
هر لحظه میکشم
هزاران عذاب و هجران و جفا؛
این همه تنها بهاییست
برای این عشق.
هنوز...
در این گدایی عشق،
چه نازها که نمیکشم
به هر دری زنم،
آهِ نیاز هست بر سرم
هنوز...
زبانم
از التماس و دعا خالی نیست؛
تسبیح دل
ذکر نام تو میگوید.
هنوز...
شمعگون از اشک و آه،
در این شبزندهدار
سحرگاهم چون شب تار.
نه وصالی هست،
نه رهایی از انتظار.
هنوز...
در این شکنجِ بیپایان،
روا نباشد
از خلق نیز شماتت کشم!
در تنهایی این شبِ تار،
از همه سو
فریادِ هیهات
بر سرم میچرخد.
هنوز...
ای دریغ...
بخت من
از چشمانت سیاهتر است.
و آن آرزوی نزدیک،
هنوز ـ
دورترین فاصلهی من است.
از عشق تو
در دل
تمنایی هست.
هنوز...
نعمت طرهانی