گرفتم دست او، دنیا شکفت از عطر لبخندش
دل من گم شد آن دم در نگاه گرم و پابندش
نسیمِ مهر پیچید از میان دستهایش
که گویی باغ جانم شد بهاری از گل و گندش
نگاهش چون دعا بر جان من آرامشی آورد
که گویی آسمان خم شد به لبهای پر از قندش
ز گرمای کفِ دستان او خورشید میتابید
به جانم شعله زد آن شوقِ پنهان تپشبندش
نفسهایم به عطرِ او پر از شورِ تپیدن شد
دلم شد خانهاش، جانم فدای دست و دستبندش
به هر لرزیدنِ دستش دلم لرزید چون بیدم
که میلرزید جانم از تبِ آن لمسِ دربندش
به چشمم جز نگاه او جهان رنگی نمیگیرد
که عالم محو شد در لحظهی دیدار و پیوندش
اگر صد بار دیگر زنده گردم، باز میخواهم
همان لحظه، همان لبخند، همان دستِ هنرمندش
به دستش دادم این دل را، به لبخندش قسم خوردم
که تا جان هست، باشم سایهوارِ شانهپیوندش
خدا را شکر، امروز آسمانم آبیِ او بود
که خورشیدم طلوعی داشت از گرمای لبخندش
حمیدرضا خواجه
گاهی به خودم میگویم
فراموش خواهد شد
مثل تیترِ دیروز
که امروز
دیگر اجازهی دیده شدن ندارد
در خبرِ تازه غرق میشوم
کلمات تمیزند
اعداد دقیق
همهچیز «مدیریت شده» است
در خیابان قدم میزنم
شهر
راه رفتن بلد است
ایستادن نه
میبینم
اما نگاه نمیکنم
میشنوم
اما اسمش را نمیآورم
اما
هر بار که به خانه برمیگردم
در را که میبندم
صداها
بلندتر میشوند
چشمها
از زاویهای باز میشوند
که ممنوع است
گوشها
چیزهایی را میشنوند
که هرگز گفته نشد
اما همه میدانند
از خودم میپرسم:
فراموش میشود؟
دیوارها
جواب نمیدهند
عکسها
جواب نمیدهند
سکوت
جواب نمیدهد
سکوت
فقط شهادت میدهد
نه
اینها
فراموش نمیشوند
اینها
در ما
راه میروند
زندگی میکنند
و هر روز
بیصدا
اعتراض میشوند
ستایش توانا
من امشب صحبتی با ماه دارم
سری از گریهها در چاه دارم
شکوهی از غم و لبخند و اشکم
بساطِ جمعهای با شاه دارم
ز هجرانش، خدا داند ز غصّه
به پشتِ هر نفس صد آه دارم
جدائی عالمی پر سوز و ساز است
کجا من طاقتِ این راه دارم؟
دلم آشوب ازین هجرست و سودا
به عشقی که به دل همراه دارم
گنهکارم ! اماما کن شفاعت
امیدی که از این درگاه دارم
مقامِ شاه، چون کوهی بزرگاست
به حیثالقصّه حکمِ کاه دارم
اگرچه وصلِ او ایدل محالاست
من این را از خدا دلخواه دارم
ندیم و مطرب و ساقی بهانه!
ندای قـــربةً لِلّٰه دارم
سیه مستم ز فیضِ جـام و ساقی
سری مست و دلی آگـاه دارم
تبِ شعرست و صبحِ جمعه و عشق
خوش این حالت کهمن گهگاه دارم
به راهِ منتَظر چشمم به راهاست
عزیزی نازنین در راه دارم...
حسن کریمزاده اردکانی
دیگر
اتاقم
سقفِ چوبی ندارد
چیزی نیست
پیش از خواب
بشمارمش
تا ذهن
از خودش
دست بردارد
شب
بیتیر
بینقشه
میگذرد
خواب
دیگر
نمیآید
او را
باید
خبر کرد
و صبحِ بیچشم
بیآن که
چشم
به جهان
باز شود
شروع میشود
طیبه ایرانیان
وقتی تو میخندی
دنیا چقدر زیباست!
از مشرق احساس، خورشید می آید
با دستهایش بذرهای نور می پاشد
وقتی که میخندی
دیو سیاه غم بار سفر بندد
شوق و شعف، شادی، یکباره میآید
وقتی تو میخندی
گل میشود بیدار
شبنم به روی گل ، با ناز میخندد
در زایشی از نور ، رنگین کمان آید
بلبل غزل خوان و پروانه میرقصد
وقتی که میخندی
مهتاب خود را، در آب میشوید
آن برکه آرام ،چون چشمه می جوشد
وقتی تو میخندی
چشمان مست تو، برق نگاه تو
در عمق چشمانم ، تا کهکشان جاریست
وقتی که میخندی
شوقی و شیدایی ،غوغا شود در دل
عشقی زلال و پاک
چون شعله گرمابخش
در جان مشتاقم، بر روح می بالد
ای ماهروی من ، همواره خندان باش
زیباترین آوا ، نزد خدای مهر
گلخنده های توست....
سید محسن اندامی