کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تو را نه برای داشتن،

تو را
نه برای داشتن،
برای شنیدن دوست دارم؛
برای لحظه‌ای
که بی‌آن‌که باشی
هستی...

تو را
در نگاهِ خودم می‌بینم
وقتی مهربان می‌شوم
بی‌دلیل...
وقتی لبخند می‌زنم
به درد...

دوست داشتنت
مثل بارانی‌ست
که نمی‌بارد
اما زمین را
سبز می‌کند.

تو را نه چون ماه،
که چون نفَس
دوست دارم؛
بی‌آن‌که ببینمت
همیشه با منی.

و این است
رازِ عشق:
بودنِ بی‌صدا،
ماندنِ بی‌نیاز،
دوست‌داشتنی
که خود، اوج دوست‌داشتن است...

ابوفاضل اکبری

به قامت سرو

به قامت سرو
به آرزوهایی که میسر نشد
ورویاهایی که به ابدیت پیوست
در شبانگاهی درتابستانی گرم
دوزخی که برما تحمیل شد
وقلبی که از حرکت ایستاد.
حسرت آخرین نگاه
آخرین صدا
وآخرین آغوشت
درمیان حزن واندوه
به خاطره ها پیوست

تو را زندگی خواهیم کرد در لحظه ها
در نفسهایت
و مهربانی‌ هایت
واژها از نام تو خجالت می‌کشند
چون غریبانه رفتی در سفری بی بازگشت
لیکن
جاودانه خواهی ماند در کالبد ما
تا ابد

رضا فتوحی اصلی

آسوده نیست خاطرم از هرزه‌های شهر

آسوده نیست خاطرم از هرزه‌های شهر
باید تو را عبور دهم از کجای شهر؟

این روزها عجیب دلم روستایی است
کم‌کم بیا که کوچ کنیم از فضای شهر

سیگارهای روی لبت جار می‌زنند
آلودگی‌ست قسمتِ من از هوای شهر

روی خطوطِ زلزله بودن دروغ بود
میلرزد از نبودنِ تو دست و پای شهر

از بس که هر کجا سخنی از تو گفته‌اند
آتش زبانه می‌کشد از جای‌جایِ شهر

شب نیست اینکه میرسد از راه،عاشقی‌ست
رختِ سیاه کرده به تن در عزای شهر

رفتی و روی دستِ خودش باد کرده است
از این جهت برآمده شد کوه‌های شهر

رفتی و آب در دلِ دریا تکان که خورد
با دستِ موج بر سرِ خود زد برای شهر

آنقدر پر شده همه‌جا از نبودنت
که خالی‌است بعدِ تو دستِ گدای شهر

آنقدر رفتنت همه‌جا رخنه کرده که
اخبارِ جنگ گم شده در لابه‌لای شهر

حالا تو دور می‌شوی و می‌شود شنید
از هر غروبِ غمزده‌ای ماجرای شهر

مرضیه احمدی

من همه عشقم و شوق

من همه عشقم و شوق
من همه شورم و ذوق
کز پی حیرانی
از پی ات می دوم و
فریاد زنان نام ترا
بر زبان می آرم

نه دگر از طعنه زنان
بیزارم

نه دگر ز رسوایی خویش
هراسی دارم
تو همان
آهوی رمانی
و منم صیادی
اما می دانی!
گه گاهی با خودم می گویم
تو به او دل دادی
که ستانده است ز تو
از چه رو اینچنین
بی پروا
پی صیاد دلت
سخت دوانی؟
تو دگر صبر و قراری نداری
آری
تو دگر تاب و توانی نداری
آری
او همه جان و جهانت
همه‌ی روح و روانت
او همه صبر و قرارت
تو به لبخند نگاهش خو کردی
تو به آهنگ صدایش خو کردی
تو پر یشان تر از
پریشانی زلفش گشتی
تو برایش آنچه در سینه
نهان داشته ایی با نگاهت گفتی
شاهدت
اشک روانت
که بداند و ببیند
و بفهمد
تو در این عشق نهانی
آنقدر پاک و زلالی
نه خطایی نه گناهی
که بداند
هرگز هرگز
عشق را آسان نگرفتی
که تو در طوفان بلا یش
بی مهابا غرق گشتی

تو همان لحظه ی اول

با نگاهی پر پرواز شکستی
نه رمیدی
نه گسستی
تو شدی صید نگاهش
تو شدی جلد صدایش
تو در این عشق نهانی
ماندی
تو در این شور نهانی
ماندی
که صدایش و نگاهش
می شود نور امیدی
در شب تاری

تو طنین طپش قلبش را
یا که نه بوی عطر نفسش را
در تن و جان
پنهان داری آری
آری وای از این عشق نهانی
وای از این بیدلی و شیدایی
که تو بر جان داری

اری

شیدا جوادیان

کوچ می‌کنم...

کوچ می‌کنم...
آهسته، نیمه جان...
از روی خار شاخه‌هایش
به سان مورچه‌ای که رفت...
اما آرزومند بود پرواز را...
زیر پای یخ زده ی درخت
و شروع کرد فریاد...
بر رویای پیرِ خاکستری رنگش...
که ای بی عاطفه...
نزدیک باش...
بگذار بگیرم دستانت را
تا که زیر سایه‌ات پَر بکشم
بعد از این همه فراقِ بی پایان...
پرنده شوم، بلکه فاصله را خط بکشم

صدایی شنید:
بس است ای دیوانه
خبرت هست...؟
سال‌هاست که مرا ساخته‌ای
از شورِ رسیدن به من...
هر آنچه بود باخته‌ای
بر وجدانت، خیالِ همت بافته‌ای
آنقدر کوری که...
از محال خود، داشته‌ها پرورده‌ای

مزرعه ی عمرت چه شد؟
از حرارتم، آن را نیز به آتش کشیده‌ای
رها کن این جامه‌ی فاخر و بلندت را
تو بر تقدیر، طغیان کرده‌ای
از آن روست...
که با آن همه سنگ پیش رویت...
بی پروا در ره اَم تاخته‌ای
هیچ گوش ندادی که گفتم:
تنها، در وهم خود فرسوده‌ای

حال تماشا کن که از جبرِ فلک...
باری دگر، خود را از دست داده‌ای
بپذیر...
تو...
به او...
نرسیده ای
باید بازگردانی...
موی سپید و جوانی سفر کرده‌ات را
که از سوگواریِ تنهایی خود...
آنها را به غروبشان رسانده‌ای

ای زانو زده بر جفایِ عشق، برخیز
تا که از انتظارِ پوچ خود...
سر بر خاک ننهاده‌ای

شیرین هوشنگی