ایرانِ پاک، ای مهدِ آزادی،
خاکت همیشه سبز و آبادی.
از قلههای البرز تا دریای جنوب،
زیباییات نیست در هیچ چارچوب!
گلهای لاله، دشتهای خورشید،
نامت همیشه در دل ما جاوید.
تاریخ ما، میراثِ پُر از نور،
از تخت جمشید تا هزاران دور.
هفت سین نوروز، شورِ هر سال،
علم و هنر شد از تو دنبال.
باید نگهبانِ این میراث باشیم،
در راهِ تو هرگز نلرزیم و نپاشیم.
سید محمد رسولی
هنوز پلکهایت
نیمهبازِ رؤیای دیشب اند
که دستم
تاریخِ انقضای تنت را
از زیر ملحفه میخواند
با وزشی که از نفسهایت برمیخیزد
مرا چون پرچمی
به اهتزاز درمیآوری
و من
در این تردیدِ روشن میان خواب و بیداری
دوستت دارم را
چون حکمی ابدی
بر پوستِ مُبهمَت
نقش میکنم
کدامین بخش وجودت
مقاومت میکند
در برابر این چنین
روشن شدنی؟
حسین گودرزی
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی
بیهوا در کوی تو آرام و بیمحمل شدم
قطره بودم در هجوم پرسش بیانتها
در حضورت ناگهان دریای بیساحل شدم
سالها در جستوجوی «خود» دویدم بیقرار
چون تو را دیدم ز خود گم گشتم و کامل شدم
مرگ را پایان پنداشتم اندر خوابِ عقل
چون تو را آغاز دیدم، زنده در منزل شدم
راز هستی را نیافتم در کتاب و در کلام
در سکوتت خواندم و از واژهها باطل شدم
ساهر از آیینهٔ هستی چو نقش خویش دید
در شکست خویش پیدا گشتم و قابل شدم
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی
بیهوا در کوی تو پیدا شدم، کامل شدم
حسن سهرابی
هفت خانه آنسوتر
زمان
از خودش عقب میماند.
نور
چیزی شبیه فرضیه ،
صدا
انگار که نیست،
نگاه
تنها مانده ،
و من
از معادله حذف میشوم.
اما
جهان
متوجه نمی شود.
این تناقص
تلخ است
تلخ.
دکتر محمد گروکان
حالم امشب درهم است یا رب رسانم مرهمی
مانده ام تنهای تنها کو نگاری همدمی
داغ هجرانش به دل آتش نهاده اینچنین
کو که بنشانم به پیشش شعله ی دل را کمی
پیش دریای نگاهش گشته ام مبهوت او
دیگر اشکی من ندارم تا که افشانم نمی
کو طبیبم تا که درمانم کند با عشق خود
یا رب امشب مانده بر این سینه درد مبهمی
از چه رو با ما نگارا اینچنین بد می کنی
گرید امشب بر دل زارم دو چشم عالمی
کس ندیده چون تو زیبا دلبری در لا مکان
مانده از توصیف چشمانت به حیرت آدمی
هر کسی از درد یاری کرده اینجا سینه چاک
سینه ی صد چاک ما را کی نهد او مرهمی
ما دلی آشفته داریم در شب گیسوی او
مانده ام حیران نمی ریزد ز چشمش شبنمی
ما که بیخود اینچنین شیدا نگشتیم عاشقان
صبر ما را برده از دل یار گیسو درهمی
هر کجا بینی دلی بنشسته در دریای خون
کی شود پیدا در این عالم نگاه بی غمی
من خریدارم نگارا . ناز چشمانت به چند
عالمی خواهم بریزم من به پایت درهمی
یا رب امشب یار ما را از کرم بر ما رسان
و رنه این آهم کند بر پا بساط ماتمی
نادر خدابنده لویی