کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

موجودی در درونم متولد می شود

موجودی در درونم متولد می شود
حجمی از حس.
ماورای انسان و جنس و سن
ماورای
حتی بودن.
اوج می گیرد این عظمت بی رنگ.
رها می شود از من
و آسمانی می شود

برای جهان پست نفس.
نفس های من
نفس های تو.
زمان از او
سراغ گذشته را می گیرد
و مکان
استواری از او می آموزد.
موجود ماورایی عزیزم
گرم می کند سرمای وجود نوجوان بیمار را
و به زن جوان
می بخشد آن حس اطمینان پرواز
بدون بال.
و آینده را
عریان و بی ادا و نشان
تقدیم نوزاد می کند
و در آغوش می گیرد
بی ریا
پدر خسته ی خانواده را
که تنها می خندد و
تب دار
سعی می کند قوی باشد.
" موجود درونم
اکنون
وقت بازگشت است.
هوا امشب سرد و
درون من تهی."
نازنین هیولای مهربان من
پتو روی کودکی می کشد و
به درونم باز می گردد.
دیگر سردم نیست.
امشب آرام می خوابم
و فردا اگر عمری باقی بود
دوباره آسمان خواهم شد.

سحر غفوریان

دوباره به دیدنم بیا

دوباره به دیدنم بیا
و مرا در آغوش گیر
می‌خواهم عطرتنت همیشه در من بماند
مثل شیشه‌ی خالیِ عطرهایت
که هنوز بوی عطرش را دارد

بهرام کیا

دوستت دارم نه چو امثالِ جهان

دوستت دارم نه چو امثالِ جهان
می‌خواستم با تو باشم، نه به همراهِ جهان
غمِ من پرترانه‌تر است ز تمنای همگان
گفتم با من بمان و تو شدی یاری پنهان
گفتم و رفتی ز دستِ من ای خاطرِ نهان
شبِ وحشت شبی بود که رفتی تو ز دست
بعدِ تو شبِ آرام نمانده‌ست در سر و دست

دادم به همراهِ جهان، با دو دستانِ نهان
عشق و ابرو و عمرم، بی‌شک و بی‌گمان
عشق و ابرو و عمرم را سپردم به زمان
تو ماندی در دل، دور و بی‌نام و نشان

حدیث تاجیک

رفیق تمام روزهای تنهایی

نمی شود از تو نگویم
برای از تو نوشتن از تو گفتن
باران می خواهم.
شانه هایت را می خواهم
جای نوازشِ دست هایت هنوز سخن می گوید
گرفتن دست هایت نیز هنوز قدرت وجودم.
نامت را چگونه بگو یم
نامت می شود کوه دماوند پشت من
آری برای نوشتن باران میخواهم.
روی دفتر شیرینِ زخم های زندگی
نگاه دلسوز پدر
زیر باران می نویسم.
سکوت تمام فریاد ها در نبردهای طوفانی
رفیق تمام روزهای تنهایی
مرد باران پدر مهربانم.


عابد عارفی

پدرروحت شاد

چقدر جهان

چقدر جهان
بی‌تو
بی‌معنی‌ست؛
حتی باد هم
نمی‌داند
کدام کوچه را
برای آوردنِ بویت
بپیچد…

محدثه سمرقندی