کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی‌دل بی یار و نه مرد سفرم


"سعدی"

از مجموعه: مگر تو با ما بودی !؟

امروز،

چرکنویس ِ پاک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!از باران ِ آن همه دریا!از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!چقدر لب های تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!چقدر جوانه رؤیا 
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر، چه کیفی دارد!به خاطر آوردن ِ خواب های هر دم ِ رؤیا...همیشه قدم های تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بعد بر می گشتم 
و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم!حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!می بینی؟ عزیز!برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!می بینی!

 

"یغما گلرویی"

از مجموعه: مگر تو با ما بودی !؟

تو نوری، در دلم شوری، گلستانی و بارانی

تو نوری، در دلم شوری، گلستانی و بارانی

و چشمان تو می بارند، شعرم را که می خوانی


"امیر طاهری"

دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را

دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را
من دوست دارم زندگی با دست‌هایت را

از بی‌قراری‌های قلب من خبر دارد
بادی که می‌دزدد برای من صدایت را

روی زمین بودی و من در ماه دنبالت
باید ببخشی شاعر سر به هوایت را


تسخیر تو سخت است آنقدری که انگار
در مشت خود جا داده باشم بی‌نهایت را

زود است حالا روی پاهای خودم باشم
از دست‌های من نگیری دست‌هایت را

هرکس تو را گم کرد دنبال تو در من گشت
انگار می‌بینند در من رد پایت را

بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی
گنجشک‌ها خانه به خانه ماجرایت را 

وقتی پُر است از خاطراتت شعرهای من
باید بنوشی با خیال تخت چایت را !

"رویا باقری"

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود


وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود


"وحشی بافقی"