ازروزنخست غم بوده به جان بی قرارم
هر چند غم خوار نبوده در کنارم
گفتند منه عمر گذران است چون باد
گفتم آهسته رَوَدْ تا برسم بی سوارم
عبدالمجید پرهیز کار
عاشقی هستم که از دلبر جدا افتاده ام
رفته از پیشم نگارم در فنا افتاده ام
بس که دنبالت دویدم در میان کوچه ها
شد نصیبم حسرت و غم من ز پا افتاده ام
بس که دل بستم. پرستیدم تو را ای نازنین
اینچنین دانم که از چشم خدا افتاده ام
کرده ای دعوت کنارت عاشقان خود ولی
بین شیدایان من دیوانه جا افتاده ام
من که بودم معتکف . عمری به درگاه خدا
از خم زلف سیاهت در خطا افتاده ام
کشتی عشقم به دریای نگاهت گشته غرق.
نوح کشتیبان کجایی. در بلا افتاده ام
کرده ای آواره ی کوه بیابانم بیا
فکر ما کن کز تو و عشقت جدا افتاده ام
کشتی عشقم به گل بنشسته در گرداب غم
در دل دریا کنون بی نا خدا افتاده ام
کرده ای شیدا دلم را با فریب و ناز خود
از فراقت یار من بنگر . کجا افتاده ام
بس که حسرت میکشم هر روز و شب از دوریت
در نیستان وجودت بی صدا افتاده ام
در فراقت مژده دادم بر دلم وصل تو را
آمد آمین از خدا . حاجت روا افتاده ام
بیش از این مپسند تو یارا با دلم جور و جفا.
من به شوق روی تو اندر جفا افتاده ام
بار الها بوده جرمم عاشقی،با یار خود
کنج زندان غمش من از قضا افتاده ام
کرده یا رب دل مگر جرم و خطایی کین چنین
در کمند دلبری بس بی وفا افتاده ام
امشب از شوق وصالت مونس شبهای من
می نهم بر سجده سر من در دعا افتاده ام
نادر خدابنده لویی
ای کاش می شد
آینه را
شکست و
در شکسته هایش
خود را
دوباره دید
جمشید أحیا
سنگهاییم و به عمق آبها
غسل داده در هجوم قطره ها
هر یکی نقشی و طرحی بر وجود
یورش امواج کوبد ضربه ها
گاه تقدیر و قضا پنداشتیم
آنچه دریا و سما می زد رقم
گه به امید شعاعی از نهان
گه بیافتادیم در گرداب غم
هر اصابت داد صیقل جانمان
گاه پویش گاه برخوردی به سد
آنکه بشکسته و سرسختی نکرد
خرده ریگی ته نشین شد تا ابد
لیک آنکه صبر و تاب اش بیش گشت
از همه در صخره گشتن پیش گشت
جاودانی در صبوری است و جهد
جاهد صابر خدای خویش گشت
گلنار معینی
سحر رسید و دلم بیصدای یار نسوخت
چه ساز باید و آوا، که تارِ تار نسوخت؟
لبم نچید ز جامش، ولی نفس میگفت
شراب بود در آن چشم، گر شرار نسوخت
نگاه کرد و دلم رفت و عقل با او رفت
کدام دل به چنین فتنهای دچار نسوخت؟
به شوقِ زلفِ پریشانش، آتشم گل کرد
مگر نسیم به گلبرگِ روزگار نسوخت؟
شبم گذشت به بیداری و سکوتِ خیال
در آن سکوت، دلم از غمِ نگار نسوخت؟
تو با خموشیِ خود فتنه میکنی، جانا
ز بوسه گفت دلت، لیک رازِ کار نسوخت
ابوفاضل اکبری