کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ای دل چه شد انگار دگر حال نداری

ای دل چه شد انگار دگر حال نداری
کنج قفسی تنگ و پرو بال نداری

کردی همه ی زندگی ات آس و قمارش
ماندی وسط معرکه تک خال نداری

گفتی که زمستان غمم می گذرد زود
افسوس که یک دلخوشی امسال نداری

از دور چنان کوه امیدی و پر از شور
نزدیک ولی یک نفس آمال نداری

یک عمر به جنگی،کمرت خم شده گویی
باید که ببندی کمر و شال نداری

شب تا به سحر دست به دامان خدا و؛
مقبول نشد حیف که اقبال نداری

زورم نرسید هرچه زدم این در و آن در
چند سال که بگذشته ولی سال نداری

بشکستی و دیگر گره افتاده به کارت
ای دل تو چرا بال و پر و فال نداری...


آرمان طاهری

چه کسی خندهً من باور کرد!؟

چه کسی خندهً من باور کرد!؟
منم آن دلقکِ پیری
که زِ غم
می خندم
تو که هستی ؟
که به گستاخیِ خود
می بالی !
سایه ای
از تنهً سروِ بلندی
که به پهنایِ زمین
گستره بر خاکِ سیاهی !
به غلط افتادی
که ترا
سرو
کسی می نامد !
تو مسی
که به نورِ کهر از
نامِ طلا
دزدیدی
تو کلاغی
که درونِ خمِ رنگین
بدنِ سبزه قبا پوشیدی
تو حبابِ تهی از آبِ زلالی !
چه خیالِ عبثی !
چه کسی حرفِ تو باور دارد؟
که خودِ دریایی !
تو کفِ پس زدهً دریایی
تو چو طبلی
که اگر
می غرّد
تهی از حجمِ زبان
با چکشِ سردِ نوازنده
صدایی
دارد
به خیالت که تویی ؟!
تو فقط نورِ مصوّر شده بر بوم سپیدی
که در اوهامِ غریبانه
زِ خود
پیکره ای می سازی
تو چه پنداشته ای؟!
گوهرهً باغِ جمالی ؟!
تو خسی خشک
زِ یک بوتهً خاری
که کنارِ گذرِ باغِ گلی
روییدی
تو
که هستی ؟
که مرا
مضحکه
پنداشته ای !
من اگر
می خندم
به دروغِ تو که پنداشته ای
مضحکه ای
می خندم
چه کسی خندهً من
باور کرد ؟!
منم آن
دلقکِ پیری
که زِ غم
می خندم


جمشید أحیا

بُت پَرَست بَنموده ای ما را تو ای زیبا چرا

بُت پَرَست بَنموده ای ما را تو ای زیبا چرا
قبله گاهی گشته آن چشمانِ شهلایت مرا

هر کسی بیند ترا شیدایِ چشمت می شود
این طبیعت بین چه چشمی داده ازلطفش ترا

عاشقانت بهرِ وصلت دست پا ها می زنند
جایِ من در بینِ آنان هست در نزدت کجا

گشته ای چون کعبه ای دورت گردند عاشقان
از تو ای محبوب دل ها کی رسد سهمی به ما

همّتی کن تا رسم من بر وصالت دلبرا
بر مرادم می رسانی کر کنی بر ما عطا

گر بخواهی بهر وصلت دست ما گیری به مهر
از برایت می نمایم جانِ شیرینم فدا

ما که در دامت گرفتاریم عمری نازنین
از چه می خواهی کنی با این گرفتارت جفا

کن مدارا با (خزان) ای دلربا در عمر خود
تا که بنمایی مرا از چنگ غمهایت رها


علی اصغر تقی پور تمیجانی

سری که بگردد زِ عقل خالی

سری که بگردد زِ عقل خالی
با هر سازی بکند بازی

گه پرده ی حریم راکند پاره
گه کند تا صبح شب زنده داری

به وقت حاجت،خواهش و توبه
به جمع مستان،زِ عقل خالی

نه که باید جست،از او صفا
که از این و آن،کند اخاذی

این سر را باید به حصار کشید
که‌ جز درد و رنج،ندارد کاری

نجو از اندیشه اش،رنگ وفا
وقتی که می‌رقصد،باهرسازی

نباید بجوست سخن به خِرَد
درمیدان نبرد شعبده‌بازی

گر کند پیدا هم رنگ خویش را
بشاید که برد،شهری به خاری


رامین آزادبخت

درخشش نگاهت

درخشش نگاهت
آسمان را متحیر کرد
رخ زیبات ماه را
به زمین آورد
ای الهه مهربانی
تو چه کردی با دلم
آسمان ، بخاطرت ستاره بارید

باران عشق
تنم را خیس کرد
باران ستاره
چشمانم را سو بخشید
باران ، ای طراوت قطرات تو
روشنی دو جهان هستی
من می مانم
تا شاید نجواهای عاشقانه
آن ماه نیلی
با ستاره سرخ را بشنوم
آسمان ، بخاطرت ستاره بارید

پاییز خزان زده
آن دل پژمرده خاکستری
قلب یخی
تهی از هر نیاز محبت
پای سست چوبین استدلال
نتوانند ، ببینند ، رهایی
ساغر از جام باده زرین
که آنچه بارید بر روی
من خسته از سکوتم
دریای مروارید عشق بود و بس
آسمان ، بخاطرت ستاره بارید

شب است و من
منتظر آمدن ماه
تا از او چند جرعه
بیشتر ستاره بخواهم
تا طعم عاشقی را
هدیه بدهم به او
ستاره آسمان محله من
عشق تحفه دارد
آسمان ، بخاطرت ستاره بارید


حسین رسومی