افتاده بدون تو به آغوش بلا من
سیلی خور بیواسطه از دست قضا من
مشهور تر ازقیس در آفاق جهان تو
لیلای پریشان شده ی بی سر و پا من
محتاج به احسان تو با جان تهی دست
تسلیم به تقدیر تو بی چون و چرا من
سرچشمه جوشنده ی بی چون بقا تو
در بارگه عدل تو لایق به فنا من
فرمانده بادی تو و فرمانبر تو ابر
دنبال نشان غمت از باد صبا من
در فکر جدل با دل آشفته ما تو
افتاده پی معجزه ی صلح و صفا من
کانون یقینی تو و آن خفته که عمری
مانده است معلق وسط خوف و رجا من
حقا که طبیب دل آشفته تویی تو
ییمار دلی کز تو گرفته ست شفا من
زهرا وهاب
هـــر گــریــه کـه شـامـگـاه کردم
صــدهــا گـــلـــه از پــگــاه کردم
مـیریـخـت غـزل بـه شـام تـارم
هـــر بـــار کـــه رو بــه ماه کردم
چـون بـوی خـوش بـهـار نـارنـج
رفــتــی و فــقــط نــگــاه کردم
اســب هـــوس چــمــوش دل را
با مــوی تــو ســر بـــه راه کردم
نــشــنــیــد کـسی صـدای مـن را
زان رو ســر خــود بـه چاه کردم
عـمـری که خدا نـصـیـب من کرد
بــا غــصّــه چـــرا تـــبـــاه کردم
فردوس نشین نیام ،که من هم
مـــانـــنـــد پـــدر گـــنـــاه کردم
طـالـع چـو نـشـد انـیـس واسع
روزم هــــمــــه را ســـیـــاه کردم
سید علی کهنگی
ای که اشعار مرا اینگونه معنا داده ای
جلوه ای زیبا به رویاهای فردا داده ای
خشک شد دریای احساسم فراقت جانگداز
موجی از اندوه و حسرت را به دریا داده ای
شهریاری در میان بیت بیت دفترم
واژه ای از عشق را در دفترم جا داده ای
خیمه ی دلتنگی ام بر پاشده از دوری ات
اشک های بی قراری را به شب ها داده ای
خواب را از من گرفتی با شرارِ چشم خود
طرح چشمان فریبا را به رویا داده ای
در تپیدن های قلب عاشق من حک شدی
برگ های خاطراتم را تو امضا داده ای
وامق شعر منی با چشم های روشنت
سطری از دلدادگی ها را بهعذرا داده ای
در حصار غربتم گم گشته بودم سال ها
با نفس هایت تو جان تازه بر ما دادهای
با هلال ابروانت ماه شرمگین می شود
نور شب هایم شدی دل را تسلا داده ای
سمیه مهرجوئی
(در انزوای حقیقت)، میانِ وهم و فریب
تمامِ هستیِ من شد، دو چشمِ پاک و نجیب
همان دو چشمِ مسیحایی و نوازشگر
همان که دردِ مرا بُرد بیحضورِ طبیب
همان دو دیده که آدم به عشقشان بُگذاشت
به دوش، کوهِ عذاب و چشید مزّهی سیب
فدای نازِ نگاهش که خَلقِ کُون و مکان
شد آن دَمی که نظر کرد در پیاله حبیب
از آن زمان که دل از رخ زدود گَردِ هوس
خُمارِ بادهی او گشت و همنشینِ لهیب
دریغ، ساغرِ من بود واژگون در دست
چکید سهمم از آن می به جامِ سعیِ رقیب
بدونِ حسِّ حضورش مرا چه بزمی بود؟
بجز ضیافتِ طوفان و موجهای مهیب
کجاست راهِ رهایی؟ کجاست منزلِ عشق؟
که عقل گُم شده در این هزارتویِ عجیب
چگونه پَر کِشَم از سرزمینِ شبزدگان؟
کشیده جانِ مرا جسمِ سرکِشم به صلیب
چقدر تشنهام امشب، بر انتظارِ کویر
ببار حضرتِ باران، دگر نمانده شکیب...
حمید گیوه چیان
در شبی با شمیم عطر نفس هایت
مست از شراب لب هایت
سفری می کنم
تا فراسوی پندار...
تار خیال را
گره می زنم به پود رویا
و نقش می کنم تو را
بر ابریشم آرزوها...
...
در تورق خاطره ها
تلألو نامت؛
درخشان،
چون؛
ترنم بهارین ژاله
بر گلبرگ زندگی...
پژواک نگاهت،
در امتداد سر پنجه ی مژگان ،
سمفونی چشمانت را می نوازد.
چه زیباست ؛
باله ی گیسوانت
دست در دست نسیم ...
با لباسی از یاس،
تاجی از بابونه،
می خرامی در دشت
فاخته کل می کشد و
آهوکان می رقصند...
پروانه اوج می گیرد
تا بلندای طره ات
بی دعوت
جا خوش می کند.
خورشید؛
از بلندای سپهر لاجوردی،
گونه ات را نوازش می کند
و می خندد...
تو می خندی
و زندگی شکفتن آغاز می کند
گل می شود
و از لبانت جاری...
رد خیالت
بر پیشانی پروین.
شاباش بهرام،
بارش شهاب.
وه که چه فرخنده شبی است
شب رویای در خواب عدم...
روح اله چیتگر