کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

به شبنم می‌دمد خورشیدِ پنهانِ نگاهت

به شبنم می‌دمد خورشیدِ پنهانِ نگاهت
به گل‌ها می‌وزد بارانِ خندانِ نگاهت

بهار از چشم تو رویید و گل‌ها جان گرفتند
جهان سرمست شد در باغِ رضوانِ نگاهت

نسیمی می‌وزد آرام، جانم می‌تپد شاد
زمین سرمست می‌گردد در ایوانِ نگاهت

ستاره راه گم می‌کرد در شب‌های خاموش
که می‌تابید خورشیدی ز کیهانِ نگاهت

چو پروانه دل بی‌تاب افتاده‌ به شعله
که داند سوز پنهانی در ایمانِ نگاهت؟

مرا در خویش گم کردی، رها در بیکرانه
چو دریا می‌کشد کشتی به طوفانِ نگاهت

زمان می‌ایستد دل گم شود در چشم‌هایت
نمی‌گردد فلک بی‌چرخ دورانِ نگاهت

نه عشقی مانده بی‌معنی،نه عرفانی جدایی
همین بس تا شوم تسلیم و قربانِ نگاهت

اگر فردوس می‌جویند در باغی نهانی
منم گمگشته‌ای محوِ گلستانِ نگاهت


مهرداد خردمند

مرغزار ما بی نیت طلوع باغ

مرغزار ما بی نیت طلوع باغ

سرمای جانسوز شب ورزد به روز

خشکانده ریشه وساقه بر غروب

میوه چین مرغزار سالم نبود

میوه های باغ را رندانه ربود

اشک شور میوه های له شده پای درخت

در تکافوی آبیاری شوره زارم هم نبود

بر سرشاخ آویزِ میوه‌های تارومار

مسخ شده ، لاشه پروانه ها آویز بود

تا طلوع دیگری بر کام باغ

گل کنند بر بالشان رنگهای داغ

احمدرضاآزاد

دل به زنجیر ملامت تا به کی باید کشید

دل به زنجیر ملامت تا به کی باید کشید
بار غم بر دوش ملت تا به کی باید کشید

نان شب در سفره‌ها با حسرتی تقسیم شد
سفره‌ی خالی، خجالت تا به کی باید کشید

عدل اگر در دفتر تاریخ گم شد سالها
بار بی‌قانون ظلمت تا به کی باید کشید

کو بهاری تا ببوسد زخمهای کهنه را
رنج این عمر تباهت تا به کی باید کشید

یکصدا برخیزد از دل چون تبر بر ریشه‌ها
این سکوت از عمق عادت تا به کی باید کشید

طفل بی‌فردا به چشمش خواب نان را هم ندید
درد نان و داغ غربت تا به کی باید کشید

خیز ای وجدان خفته خون به جوش آمد دگر
این همه زنجیر و محنت تا به کی باید کشید

می‌سراید این دلم از سوز و حسرت بی‌امان
آه‌هایش را به غیرت تا به کی باید کشید

سایه‌ی بیداد اگر خورشید فردا را گرفت
رنج فقدان محبّت تا به کی باید کشید


معصومه حیدرپور

سحـرآمیز، بیشترین حضور در جای خالی‌ست...

سحـرآمیز، بیشترین حضور
در جای خالی‌ست...

خنده آویز، قاب عکسی
که لبخند باهم بودن را
بر آن آویختم
تا زندگی را جدی بگیرم

کاش قاب عکسی نبود
که تنها خاصیتش
مرور نبـودن تو بود...

لحظه با ماست
و ما با هم بودیم
تصویر برای چه بود!
تا خاطرات حبس شده
در تنهایی‌مان
حضوری برای جای خالی باشد...

از قبـل برای
باهم نبودن آماده‌ایم
این تراژدیِ خلق حضور
در جای خالی‌ست...


آرش خزاعی فریمانی، میرزا

در راهِ تو می‌میرم ، این مرگ حلالم باد

در راهِ تو می‌میرم ، این مرگ حلالم باد
گر بَند شَوی بر من ، زنجیر به بالم باد

من بر سرِ عشق تو ، با جانِ خودم بستم
گر دل ندهی بر من ، پس وای به حالم باد !

با هرچه که در دست است ، من عشق خریدارم
گر عشق تو چون کالاست ، صد شعله به مالم باد

انگار که این دوری ، با وقت تبانی کرد
بعدِ تو عزیزِ من ، هر ثانیه سالم باد

بر کوزه‌ی قلب من ، این عشق تو چکّش شد
صد ضربه‌ی این چکّش ، بر جانِ سفالم باد

من سرد تر از سرما ، تو گرم تر از گرما
وابسته چرا گشتیم ؟ هر لحظه سوالم باد

من قهوه‌ی بختم را ، در کافه‌ی دل نوشم
امّید که «ما» گشتن ، در قرعه و فالم باد

ماکان جعفری