کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

می آیی و حتمی شده پیدا شدن من

می آیی و حتمی شده پیدا شدن من
در گستره ی خویش شکوفا شدن من

می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست
در خویش فرو رفتن و دریا شدن من

تعبیر وجود منی و گرم عبورم
یک آینه مانده است به معنا شدن من

من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست
در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من

فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان
نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من

این سان که به رقص آمده شمشیر ، محال است
از جمع شهیدان تو منها شدن من

در معبد خاموشی ام آوای که جاری است ؟
یعنی چه قدر مانده به بودا شدن من؟

قربان ولیئی

ز خویش کوچ کرده ام به شوق آشیانه ات

ز خویش کوچ کرده ام به شوق آشیانه ات
به شوق بوسه های گاه گاه بی بهانه ات

من از دو میوه ی لبت فریب خورده ام ببین
هبوط می کند سرم به روی خاک شانه ات

چنان کتیبه ها خدا تو را نوشت و مشکل است
گره گشایی از رموز زلف محرمانه ات

کمر به فتح موی تا کمر رسیده بسته ام
چگونه است با سپاه دست من میانه ات؟

"به تارهای موی او بداهه زخمه می زنم"
"بخواب" ساز من به بخت پوچ بی ترانه ات


سینا سازگاری اردکانی

به یادت تا نوشتم ابرِ بارانی شدم امـــــشب

به یادت تا نوشتم ابرِ بارانی شدم امـــــشب
چُنان رگبــــارِ حسرت‌بارِ آبانی شدم امـــــشب
 
قلــــم از داغِ کاغــذ بی‌اَمان خونبار می‌گرید
کجا رفتی که من دریایِ طوفانی شدم امشب
 
گُــــلی شاداب بودم در بهاری سبزه‌رو امّـــــا
خزان زد ساقه‌ام را جسمِ بی‌جانی شدم امشب

غزل دیگر به جای عشق‌واژه ،غصّه می‌پیچد
بغل کن چشم‌هایم را که قربانی شدم امشب

به جای قرصِ ماه و نورِ چشمانت که باید بود
اسیرِ سایه‌سارِ ظلمتِ آنی شدم امشب

تنم از جنسِ شیشه زیرِ پای سنگِ هجرت ماند
حدیثِ خاطراتِ زردِ غم‌خوانی شدم امشب
 
مرا آهنگِ دورِ تو به مرزِ مرگ می‌خواند
ببین اینگونه جانی رو به ویرانی شدم امــشب
 
به من بـــرگــــــرد تا غارت نکرده غـم تَـمامَم را
که در آغوشِ شعری سرد زندانی شدم امــشب



مریم کاسیانی

"همه رفتند و تو از غربتِ جان آمده‌ای

"همه رفتند و تو از غربتِ جان آمده‌ای
در غم‌آلوده‌ترین شامِ جهان آمده‌ای

من به تکرارِ خودم خسته و ویران شده‌ام
تو در این لحظه‌ی تردید، عیان آمده‌ای

با نگاهی که به شب، رنگِ رهایی دارد
چون‌که بارانِ پس از شامِ خزان آمده‌ای

دستِ تقدیر اگر سدِّ سرِ راهم بنهاد
تو به ویرانه‌ی دل، چون مهِ جان آمده‌ای

عشق را وعده‌ی فردا نبود، ای جانم
که تو امروز، به حکمِ دل و جان آمده‌ای

در دلِ سردِ من از شوقِ تو آتش برخاست
چون‌که خورشیدِ سحر، گرم‌دمان آمده‌ای

باد می‌گفت به گل: یادِ تو از دل نرود
در همان لحظه، تو از باغِ جوان آمده‌ای

گرچه دیر است، ولی کاش بمانی امشب
تا بدانی که چرا باز، همان آمده‌ای

در دلِ من اثری ماند که جز عشق نبود
تو گمان بردی و بی‌هیچ گمان آمده‌ای"


مهرداد خردمند

عشق لمسِ خاموشی‌ست

عشق
لمسِ خاموشی‌ست
که از لرزشِ یک نگاه
در دل می‌روید
گرمایی‌
بی‌آن‌که آتشی باشد
و حضوری
بی‌آن‌که آغوش بخواهد
بوسه‌اش
بر خط باریکِ خیال
می‌نشیند
جایی میان پوست و رؤیا
جایی
که نامی
برای لمسش نیست.

سیدحسن نبی پور