کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

این چه معجزه‌ای است

این چه معجزه‌ای است
که در فضای یکسان این اتاق کوچک،
تو مرا به آسمان هفتم خیال می‌بری،
و در دل یک لحظۀ آرام،
صدای طبل رعد و زمزمۀ باران را با هم می‌شنوم؟
تو تاریخ را ورق می‌زنی
و آینده را پیش‌خوانی می‌کنی،
بی آن که از جای خود برخیزی.


تو همسفر همیشگی تنهایی‌های منی،
در کنار تو
سکوت، پرطنین‌تر از شلوغی شهر شده است.
تو جهان موازیِ منی،
اتاقی پر از پنجره به سوی منظره‌هایی که هرگز ندیده‌ام،
و تو تنها کسی هستی که بی‌منت،
راز پرواز را به من آموختی.

سمیه بنائیان دستجردی

آرام از بغل پله ها گذشت

آرام از بغل پله ها گذشت
با نگاهی مهربان مادر
سرش به سجاده ی نماز بود و
نگاهش به آسمان مادر
کاشکی پیر نمی شد هرگز
چو نهالی بود . جوان مادر
به صورتش چین و چروکی نمی نشست
نبود قامت سروش . کمان مادر
او که فراموش خویش بود و
نگاهش به این و آن . مادر
چو غمی بود مرا .
به جای من می کرد
سرشک غم از دیده روان مادر
دلش بیکران بود
چو اقیانوس
رسیده لطفش
تا به کهکشان مادر
مهمان نواز و خندان . گشاده رو
چو دریا بود . وسیع و بیکران مادر
انگار غم سالها
به دوشش بود
دست او چو شاخه ی
بید لرزان مادر
دویده بود عمری به کو ره راه زندگی
رسیده بود اکنون به خط پایان مادر
دلش سفره ی غم بود و
نگاهش به انتظار
نشسته بر سرش
برف زمستان مادر
بریده دل از دنیای بی کسی
گشته رخش چو برگ خزان مادر
او که تا سحر . به بالین من بیدار
ماند و نخوابید . ناله کنان مادر
چراغ خانه بود و روشن دو چشم او
نهاده سر به دیوار
الامان مادر
او که پر از نشان بود و کوله باری
ز غصه . درد
ایستاده به کنجی چه
بی نشان مادر
به گاه سختی‌ها . هنگام غصه ها
خنده ی شیرین تو بود
ارمغان مادر
بیا که سخت محتاج آغوشم
دل تنگ توام در این زمان مادر

نادر خدابنده لویی

دلم را با اندوهی برمی دارم

دلم را با اندوهی برمی دارم
به دیر هنگامی زود
در این راه بیم آلود
منِ راهی موم اندود
به پهنه چشم باد سپارم
به آرزوی اشک آلود
به شادی تو هم سود
بهره ام باشد نباشد
در این پیمانه چه خواب زودی
کمی بر دل نیافزود
چنین باره لب خشکِ زاینده رود
باز لبخند محمود افغانی؟
منم فرزند آن سوی سپید رود
دَمی برای ماهی دودی؟
دهش دستی تهی از آینده بدرود
به بختم تار و پود
گلدان جامی پُر از گل داوودی
با افسوسم تنها گذارم
دلم را با اندوهی برمی دارم.


بابک رضایی آسیابر

جانی که با نفس عشق فریاد می زند

جانی که با نفس عشق فریاد می زند

می ترسم

از اندیشه ام

شاید از تنم جلوه گیرد
جسمم

در آغوش مهر جنون

یاد بگیرد
به هر بود و نبود ،عشق نگین را

با قلب حزین

شهر و دیار را بیاراید
در دیده هایم

پیچیده ایی هست

صفایی بی حد دارد

جان می بخشد ،می بخشد


به امید فتحی بسیار

که میان من و بخشش

بسیار درخشان است


منوچهر فتیان پور

ای کاش خودت را

ای کاش خودت را
مثل خاطراتت جا گذاشتی بودی
ای کاش امروز دیروز بود و تو نرفته بودی
ای کاش قبل از رفتنت
شعم ها را فوت نمی کردی
ای کاش جایی نوشته بودی بر می گردی
ای کاش فندکت را
جا گذاشتی بودی
ای کاش
تکلیف مرا
با عشق
با پاییز با خیابون با بارون
با
تله های سیگار
روشن می کردی
ای کاش خودت را
مثل خاطراتت جا گذاشتی بودی...


سعید علیزاده حسنکلو