نامت شده هر دم همه جا وردِ زبانم
فکرت شده آبِ من و ذکرت شده نانم
هر لحظه به یاد توام و خیره به دیوار
دل بستم و بر حالِ نزارم نگرانم
( آیا و اگر ، کاش و چرا ) تلخ تر از زهر
دردیست که مثل خوره افتاده به جانم
از بس که پر از شوقِ وصالم به تو ، حتی
در خواب و خیالم پیِ وصلِ تو دوانم
ای کاش تو باشی همه ی دار و ندارم
تا بگذرم از فصلِ غم انگیزِ گمانم
میخواهم و میکوشم با هر روشی تا
خود را به شرفیابیِ عشقت برسانم
تا بلکه از آن ساغرِ نایابِ طرب خیز
فیضی برم و اینهمه ناکام نمانم
تا کی به خیالِ تو به کویت بنشینم؟
تا کی به سرِ راه تو خود را بکشانم؟
آماده ام از جان گذرم بهرِ وصالت
لب تر کن اگر خواستی ام روح و روانم
با سادگی از درد دلم شعر سرودم
هر چند که در شأنِ شما نیست توانم
امیر بهنام گل
دلم با هر تپش نامش را در خود حک می کند
عاشق است نمی داند خود را هلاک می کند
با دیدنش عشق خود را فریاد می زند
آوخ که او صدای قلبم را نمی شنود
افسر قاسمی عالم
گرچه من خاکم واز عرش تو پیدا شده ام
این همه لطف تو من بنده ی بینا شده ام
ساز تو نیست دُهل و نی و تنبک، ولی
از جمله ی اهنگ تو سرنا شده ام
سال ها منتظر بر در این خانه منم
زان که از حسن شگفتی تو بُرنا شده ام
در سینه ی من گاه غمی جای گرفت
به بلندای سکوت تو صبورا شده ام
باران ز غم از دیده ی چشم تَر من شُست
پیداست که من دوحه ی صحرا شده ام
هر دم که نفس صیحه ی غربت گرفت
ان موقع دگر تنگه ی سفلیٰ شده ام
در وادی امنت نگرانم ولی
همراه توأم با تو مصفا شده ام
زهرا شعبانی
از زخمِ زیبایی در این ترسیمِ پاییزِ خیال
با خون پیمان بسته ام با چشمِ لبریز از خیال
با من ارسْ گیسو از این موجِ تلاطمْ موی تو
قلبِ حریصم قصه خواند در زیرِ پرچینِ خیال
سوگِ سرودِ مرگ و یک پژواک که نامش زندگیست
ای آینه در انتها مسحورِ سحرش میشوی ؟
شهدخت گیسوم چشمِ شب ، صحرایِ گیسویت کجاست ؟
شیطانِ روحم تا ابد ، نفرینِ عشقش میشوی ؟
انگار زمان ایستاد و من در خلسه یِ چشمانِ تو
فرشِ جهان دیگری بر دارِ مویت بافتم
احساس در آیینه ها ، لبریز از چشمانِ توست
لبریز از نیایشم ، چشمِ تو را میخواستم
گیسوی گیسومِ خیال ، مویت پریشان میشود
زیبا ، تپش های من است در قتلگاهِ چشم تو
تسکین پاییزِ خیال در برگ ریزانِ تنت
اغواگرِ یک زندگیست ، جادویِ سبزِ چشمِ تو
لمسِ حضورت لحظه را بی تابِ مویت کرده است
در بارگاه شاعران ، چشمِ تو ماوا کرده است
شاید در این دیدارِ تو قلب پریشانی شکست
این آینه ، قلبِ من است ، با چهره ات چه کرده است ؟
نیما ولی زاده
در خطِ خیال تو
هنوز همان مجنون شوریده حالم،
بریده از خطه و خیلِ خویش،
برگی فتاده از درخت پاییزم
گریزان در هجمهٔ بادها
که دیگر به هیچ شاخهای
سَرِ وصلم نیست،
گاهی با تیپای روزگارِ رهگذر
به فلک میرود فغانم،
و گاهی در زیر پای فشارها
خاکستری میشوم
توتیایِ چشم خزان
علیزمان خانمحمدی