شبی با تو، دل از هستی رها شد
تنم در آتش عشقت فنا شد
لبت چون بادهای در جامِ جانم
که از یک جرعهاش، عالم صفا شد
به آغوش تو، شب را گم نمودم
جهانم در نگاهت مبتلا شد
نسیمِ گیسوانت مستم افکند
که هر تارش، کمندِ کیمیا شد
تنم در موجِ گرمت گم شد آن شب
که دریا در دلِ من، آشنا شد
نگاهت شعله زد بر جانِ خسته
زبانم در تبِ عشقت، دعا شد
به نرمی بوسههایت جان ربودند
که لبهایت، بهشتی بیریا شد
تو را بوییدم و گم گشتم از خویش
که عطرت، رازِ باغِ انبیا شد
به هم پیچیدگیهای تن و جان
نوای عاشقی در نغمهها شد
درآغوشم گرفتم آن تن لخت
و آتش در تمام من به پا شد
حمیدرضا خواجه
در خم چشم تو جانم به تمنا افتاد،
دل دیوانه در آن گودی زیبا افتاد.
بس که هر دم ز لبت بوی وفا میآید،
کام جانم ز شکرخنده تو، صد جا افتاد.
گر چه در موج نگاهت دل من غرقهٔ زن است ،
موج حسنت به دل من، چه دلارا افتاد.
برق عشقت به تماشا چو زند خیمه به چشم،
صد گل از باغ وصالت به تماشا افتاد.
تا به محراب دو ابروی تو شد سجدهگهم،
کعبهٔ دل به هوای تو، چه والا افتاد.
سرمه دانی که ز مژگان تو میریخت به شب،
عاقبت بر دل من نقش فریبا افتاد.
نگار از عمق نگاهت سخنی گفت و گذشت،
آن سخن بر دل عشاق، چه گیرا افتاد.
زهرا قره داغی
گیسوانی رها
تا انتهای شب شانه
هموار
و بینهایت بلند
قامتی که سایه میافکند
از فراز بالهای لوسیفر
به بلندای یک وسوسهی ازلی
و نگاهش...
آن مظلومیت بیتاب
که در حاشیهی یک چشمش
قرص کامل ماه پنهان است
لبها
غنچهای سرخ
لالهی بیمرزِ این دنیا
که چون خون نباتی
بر رخسار میتپد
و پوست
سفیدی یکنواخت برفهای ازلی
همچون کریستالی تراشخورده و سرد
از یک زیبایی بی آغاز
در اعماق وجود بلورینش:
گربه ای سپید که چشمان قهوه ای روشنی دارد
امیرحسین خاوری اول
صبحِ زمستان است
و تو در فاصلهای مقدسی
من در بسترِ تنهایی ام
و جهان میان ما تقسیم شده است
نیمی خاطره، نیمی انتظار
پیچکهای عشقم
از دیوارِ زمان بالا رفتهاند
و به پنجرهی خیالت رسیدهاند
در هر برگ
یک الآن سبز شده است
که برفها را آب میکند
تشنهام
تشنهی آبی که از چشمانت جاری است
در کویر این جدایی
آه، کاش باران باشی
و بر پوستِ خیالم بباریش
عشقِ ممنوعهی ما
شبیه کتاب ممنوعهای است
که همه میخوانندش
اما تنها ما میفهمیمش
در زبانِ تن
در الفبای نگاه
صبح بخیر
عشق دورم.....
در این زمستانِ ظاهری
من بهار را
در گودیِ گردنِ خیالت کشف کردهام
و وقتِ رسیدنِ میوه است
اگرچه درخت
هنوز در خوابِ فاصله است
دوستتدارم را
با سکوت مینویسم
بر دیوارِ این صبحِ سفید
تا تو بیایی
و با لبخندت
آن را رنگ کنی
به سرخیِ شراب
به سبزیِ امید
حسین گودرزی
به تعداد سقفهای شهر
هر کس به آغوشی است
من نیز
یک عشق و
یک سقف دارم
اما به وسعت آسمان،
پس تو را یکجا
به تعداد تمام سقفهای شهر
در آغوش می گیرم.
با تو
آسمان مال من است.
محمد رزاقی