به رفتن تــو سفر نـــه، فرار میگویند!
به این طریقه ی بازی قمار میگویند
به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد
هنــــوز مثل گذشته "نگار" میگویند
اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر
به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند
مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند
کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!
تو رفته ای و نشستم کنار این همدم
به این رفیق قدیمی سه تار میگویند
"کاظم بهمنی"
از دهانِ من به غیر از خط خون بیرون نریخت
این قلم بر دفترم یک واژهی موزون نریخت
مُهر بر لب میزدم با چشمِ خود صحبت کنم
بغضِ سنگی ام شکست و قطره در هامون نریخت؟
هرچه لرزیدم میان واژه ها حرفی نبود
در تن بیمار من جز درد یک مضمون نریخت
بادهای سرخ با خود واژه ها را میدرند
سیل و طوفان بلا در طالعم جز خون نریخت
بارهای بار گشتم تا به دستت آورم
جز غم تنها شدن دردی در این محزون نریخت
آسمان یک سقف نقاشی شده بود از ازل
جرعهای خورشید هم در ساغری وارون نریخت
پای در زنجیرِ منطق مانده بودم سالها
ذرهای از عقل خود بر این منِ مجنون نریخت
خواستم تا شرح حالی از پریشانی دهم
رد سرخی از دوات عشق را گردون نریخت
در قمار واژهها بازی به نفع گریه شد
تاسِ بد اقبال من جز مرگ یک افیون نریخت
مرگ میچرخد میانِ سینهام، اما دریغ
زهر خود را در رگ این پیکر مغمون نریخت
مهرداد آراء
باز در چشم ترم قطره ی اشکی لغزید
چشم من از رفتنت،مالامال شداز تردید
در هوای خفقان باز دلم یاد تو کرد
باز هم وعده ی دیدار تورا او پرسید
به دو راهی که پیش من و دل ماند فغان
زنهار!از آن لحظه که دل برسرراه تو رسید
من که خودبرسر عهد ماندم وهستم هنوز
به دلم خرده نگیر،غیرتو هیچکس را ندید
تا کجا بر سر این جنگ و نزاع بی خبری؟؟
گنه ازعقل نبودودل من گل زباغ دل توچید
من مقصر قدم سست بدانم که در آن
لحظه دیدن
سعید جعفری
شعرها گفتم بدانی دل به عشقت دادهام
مثل شبنم راه را از آسمان طی کردهام
روی برگهای ظریفت جادهای پهن میکنم
تو به خاکم میزنی من هم نگاهت میکنم
تو که برگ خم میکنی در من غوغا میشود
ناجوانمردیست اما جان فدایت میشود
من که از آبم ولی تشنهتر از لبهای تو
تو لبی بر لب گذاری مردهام از عشق تو
بوی ریحانت مرا غرق تمنا کردهاست
خواهشاً پیشم بمان قلبم تو را حس کردهاست
مهشید کردبچه
پدر آهنگ هر شعر و ترانه
پدر چون مرد پر درد زمانه
پدر آهسته می گفت درد دل را
پدر هر شب چراغ و چشم خانه
غزل گفتم به توصیف کمالش
پدر شاه بیت هر شعر و ترانه
پدر ایستاده بود در گوشه دور
نگاهی داشت ز لطفش بی بهانه
پدر تا بود نشد قدرش بدانیم
بدون او چه سخت است این زمانه
پدر آسایش جان و تن ماست
پدر میراث عشق مادرانه
پدر را گفته بودند کوه عشقی
ولی بغضش چو بغض کودکانه
نمی دانی چه عشقی و چه شوری
توکز فارغ از این شعر و ترانه
پدر بوسیده بود آسایشش را
بسان قاب توی کنج خانه
پدر خم گشت و پیر و ناتوان شد
که پابرجا شده این پی خانه
هزاران بار شکست پشت ستونش
که نامش ثبت شود بر بام خانه
خود باقر از این شعرش فهمید
پدر آهنگ شعری عاشقانه
ولی افسوس فراقش سخت کرده
چو محکوم بر سکوت عاشقانه
چو شب ها در فراقش غمگینم
به امید طلوعی عاشقانه
روح پدران آسمانی شاد
باقر رجبی ویسرودی