کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

استفاده از تجربیات دیگران

استفاده از تجربیات دیگران
گنج با ارزشی است
بدون آنکه دنبالش بگردید
پیدایش می کنید


بهمن نوری قاضی کند

برگ‌ها که فرو می‌افتند

برگ‌ها که فرو می‌افتند
مرگ را معنا نمی‌کنند
بلکه به زمین می‌آموزند
چگونه دوباره نفس بکشد
هر برگ رهاشده
حکایت عمری‌ است
که از دل رفتن
جوانه‌ای دیگر زاده
و با ریشه‌ای تازه
آرام در گوش خاک زمزمه کرده است
نگران نباش
زندگی بلد است
از نو شروع شود....


محسن ولیخانی

سلام من برسانید

سلام من برسانید
چون سلام تویی

سخن زیار بگوئید
چون کلام تویی

هرآنچه از دل و دلدار با تو می گوئیم
همه بهانه و آن عشق با مرام تویی

هزار بار بریدیم و از تو دور شدیم
اگر که هست دوامی ، همان دوام تویی

سخن شناس در این شهر نیست ... نیست که نیست
وگرنه هر چه شنیدیم آن پیام تویی

نشان عشق تو را هرکسی به ارث که برد
اَنَاالحَقی زد و فریاد زد تمام تویی

من وُ تو و او ، ما شما که می گوئیم
همه توهّم و وَهم است آشنام تویی

تویی که با همگان زود انس می گیری
در عین حال عزیزی و ذوالانتقام تویی

اگر چه غیرِ تو بستیم عهد لیک هنوز
نوایِ سوزِ جگر سوزِ هر دعام تویی

گذشت عمر و جوانی به پای لهو و لعب
هر آنچه مانده و باقی ست آن برام تویی

چقدر جلوۀ بد داده لعنتی ابلیس
همه حلال شدند و فقط حرام تویی


احمد مهرافروز

دیدار تو شد آینه ، چرخید به هر دایره ، صد بار

دیدار تو شد آینه ، چرخید به هر دایره ، صد بار
اینبار ، رخِ آینه بر دایره چرخید بزد نقش بدیدار

پروانه رسید از ره و چشمان تو را دید و بچرخید
وان چشمِ سیه ، کعبهً ما بود و طوافِ سرِ پرگـار

بیهوده نبستیم رهِ خویش ، به بتخانهً ترسـای
مائیم ز خود بی خبر ، آویزه به هر گوشـهً زنّار

صد بار گرفتند که با ساقی می خانه نشستیم
تا کوزه بدستیم،چه باک از شبحِ شیخ به دیوار

هان! شحنه،ایا! محتسب و مفتیِ ره بندِ سحرگاه
مستیم و خراباتی و می در کف و شب راه خریدار

سجاده و تسبیح ، در آتشگهِ این عشق بسوزیم
چون می رسد از راه ، کنون قافله با محمِل دلدار

این قومِ سیه جامه به سر ، مرتبهً عشق چه داند
بگریزم از این طایفه ،در پنچ پیچ ِطامات گرفتار

وان گاه به میدانگهِ عریان بدنان ، فاش درآیم
یا هو زنم و رقص کنان ، دست به دورِ کمرِ یار

گیرم زِ لبِ غنچهً نورست ، دوصد بوسهً جانان
در سایه چه کس گفت : بوسه مزن بر لبِ دلدار

رسواتر از آنیم که در پس رخ ِ این قاب بمانیم
این قاب به تصویر ان الخق شده گویایِ سرِ دار

ماییم ، همان دایره بر آینه ، آن نطفهً پر نقش
کز جوشش این پیکره افتاد ، گِل از لوحهً فخّار

جمشید أحیا

تقدیر بود

تقدیر بود
در آسمانِ خیال
در آغوشم گم شوی

سیدحسن نبی پور

.

عشق، گنجی‌ست مدفون
هرچه کهنه‌تر
درخشان‌تر.

سیدحسن نبی پور

.

عشق
گنجی‌ست زیرِ خاکِ سال‌ها
هرچه عمیق‌تر
بی‌قرارتر.

سیدحسن نبی پور