کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

جمعه در سینهٔ من زخمِ گران می‌ماند

جمعه در سینهٔ من زخمِ گران می‌ماند
دل اگر هم گذرد، در تبِ جان می‌ماند

پنجره سمتِ غروب است و خیابان خالی‌ست
کوچه در حسرتِ یک سروِ چمان می‌ماند

ساعت از رفتنِ تو بندِ نفس را گم کرد
لحظه در خاطره‌ات وقتِ اذان می‌ماند

چای سرد است و غزل بر لبِ فنجان خشکید
شعر در بغضِ گلو، زیرِ زبان می‌ماند

آینه خیره به من گفت: فراموش نکن
در نگاهِ تو همان رازِ عیان می‌ماند

خواستم عشقِ تو را ساده و روشن گویم
حرف در حنجره، بی‌تاب و توان می‌ماند

شب اگر قصه شود، نامِ تو آغازِ شب است
عشق در سطرِ نخستینِ رمان می‌ماند

هرچه بستم درِ دل را که فراموش شوی
نامِ تو چون شرری شعله‌کشان می‌ماند

جمعه یعنی همهٔ هفته دچارِ تو شدن
شرحِ این قصه به تقویمِ جهان می‌ماند


مهرداد خردمند

در اطراف تنهایی ام

در اطراف تنهایی ام
سایه آمدنت آشکار شد
قدم زدن آرام تو
و بی قرار عاشق بودنت
از پشت پنجره خیال من
مشهود بود
باید تنهایی ام را
بروزرسانی کنم

جلوه ماه در رخ تو
مانند درخشش
ستارگان شب سیه
آغازی برای سرودن
پایان من در تاریکی
ظلمت بی کسی ام بود

آمدی و بوی گل رز سپید
بر طاقچه اتاقم
طراوت دوباره یافت
چه آمدنی
چه شکوهی
چه خرامان خرامان
بر لبه دلم ایستادی
و گفتی کلبه عشق
مهمان نمی خواهد ؟

چرا تو خود دیر زمانی ست
روشنایی دل و جان منی
ای جانان من
درون آی
که هر چه هست
از یمن قدم های نازنین
گوهر زرافشان توست

باید تنهایی ام را
بروزرسانی کنم
تا از وجود تو جلوه جام
در کاسه ساغر اندازم
ای سپید دل
ای سپید جان
بر سپیدی موی پریشان من
می ناب بریز
تا سپید گردد
سیاهی تنهایی ام

کووس رسوایی عاشقی من
در کوی و برزن
بر سر مناره مسجد
در درب میکده
در کنج خرابات
زبانزد خاص ، زده شده

رها شدم از دوری تو
عاشق شدم ز عشق تو
مسلمان شدم
در گبر تنهایی ام
مستانه هجرت کنم
در دل و جان معشوق....


حسین رسومی

در شبی فراگیر

در شبی فراگیر
ساعت ها
رو به ماه ایستاده ام
و به تصمیمی بزرگ
و حرف هایی که
هیچ وقت نگفته ام
می اندیشم‌.


علیرضا زرقانی

هر دم بگویم از عشق، گویند که عشق درد است

هر دم بگویم از عشق، گویند که عشق درد است
دردی که جان ستاند ، زیبنده ی مرد است

ور نه زیاد دیدیم ، عاشق کُشیِ مستان
گویند همین عشق است، یادش به شرط مرگ است


                                     
بهروز نائیج

خودنویس ام که هی سیاهی دید

خودنویس ام که هی سیاهی دید
شاید از کاغذست کاهی دید

می فشارم ورق ورق نفسم
چون جوانی مرا گناهی دید

هفته هایم مچاله می گذرند
جمعه ها را کلاهِ آهی دید


از تو در ذهن،تابلوها هست
هر نگاهت که رسمِ راهی دید

من همان دزدِ چشم های توام
پشت دیوار عشق،چاهی دید

لب بزن طعمِ شعر مورفین ام
بی گمان عشق را پناهی دید

محمدکریمی