کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

پروانگانِ قلبم، گم گَشت در رَه پوچ

پروانگانِ قلبم، گم گَشت در رَه پوچ
پرندگان مجویید، هُمای در پس کوچ

زبانِ جسمِ سنگم، خاموش شد خدایا
بِنما به ما رُخَت را، در ظلمتِ هویدا

ناسورِ کهنه یِ قلب،خشک گَشت چون کویرم
آبشارِ اشک جاریست، در نرگس صغیرم

گویی در این شبِ تار، زین هستیِ تاریک
پی چه جویی ای یار، در کوره راه باریک؟

گویم صدای مِهر را، از سازِ دل شنیدم
در چاهِ غم، پنهان، به دادِ او رسیدم

بربط نواخته مطرب، قدح پر کرده ساقی
غبار غم ربودند، در نفس های باقی

پروانه از تهِ چاه، آزاد گشت، اما
ناطورِ غافل از او، پی در پی ش در دنیا


نازنین جوهری

ترازوی عدالت در این بیداد ، تو بودی

ترازوی عدالت در این بیداد ، تو بودی
چراغ صبح امید اهل آزاد ، تو بودی

دل عالم پر از طوفان بی داد و بلا شد
پناه خسته جانان در همه اضداد ، تو بودی

جهان می‌گشت بی قانون و بی میزان و بی قدر
عمود حق ، که نگه داشت این بنیاد ، تو بودی


زخشم شب اگر لرزید بال آسمان‌ها
دم صبح صفای جان خلق شاد ، تو بودی

صلابت در نبرد و رحمتت در صلح پیدا
دو روی سکه مرادنگی مرداد ، تو بودی

اگر بر بام معنا نام عشق آید فرازین
به جان ، تنها حقیقت ، بی کم و زاد ، تو بودی

ابوالقاسم میدانی

تو بازم عشمو رد کردی، تو این دنیای غمگینم

تو بازم عشمو رد کردی، تو این دنیای غمگینم
منم تنهاترین انسان،یه دنیا حرف باهات دارم

گرفتاره یه تسکینم،که دردامو بغل کرده
چقدر دلتنگ بارونم،هوای کوچه دلم کرده

از آغاز همین چشمات، از این بی رحمی بیزارم
چقد ساده تنت لرزید، از همین دروغ بیزارم

تو نقاشی بکن چند بار،تو بهتر رنگو میفهمی
از این مردونگیم کم کن،تو که چیزی نمی خواستی

یه قصر رویایی بکش امشب،تو این خونه همه رو باختم
به دور از حاشیه و تکرار، یه رویای پر دردم

سعید بی همتا

شورِ بدون شعور، انقلاب نمی‌سازه

شورِ بدون شعور، انقلاب نمی‌سازه
ویرانیِ تکراری می‌سازه

هومن نظیفی

چنان خسته‌م که از عشقت برون ناید دگر آهی

چنان خسته‌م که از عشقت برون ناید دگر آهی
چنان حبسم در این غربت، که در تُنگی بُوَد ماهی

چنان مستم که میخانه همه نام مرا خوانند
چنان دلگیر و افسرده که نَه راه و نَه بی‌راهی

چنان افتاده بر خاکم که بر رویم گلی روید
چنان دست از همه شسته که در ظلمت‌شبی ماهی


چنان رفتم از این خانه که کس یادی ز من ناکرد
چنان دور از همه ماندم که کس نابیندم گاهی

چنان گم کرده‌ام خود را، که سوزن در تَلی از کاه
چنان تنها و درمانده، چو یوسف در بن چاهی

چنان بی‌راهه من رفتم که هرکس در برش بودم
چنان دل کنده از من که نباشد بر دلش راهی...

چنان اشکی ز من بارد؟ چنین بیتی ز من آید؟
چنان شعری بگفتم من که حافظ گفته تو شاهی!

امید صادقی